حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...

فنجان قهوه‌ام را دستم گرفتم و رفتم روی تراس. طعم ولرم قهوه صبحگاهی، با نیم قاشق عسلی که تویش ریخته‌ام در این هوای سرد زمستانی و بخاری که از روی آن بلند می‌شد، یک آن بارقه‌ای شیرین را به ذهنم انداخت. احساسم در این جمله تبلور پیدا کرد که "خوشبختی‌های ما کم نیست". رفت و آمد آدم‌ها را می‌بینم، بخاری که از فنجانم بر می‌خیزد آدمها را درون یک دایره از مه قرار می‌دهد. در دوردستهای مه آلود و غبار آلود شهر، سپیدی محو برفهای کم جان را می‌بینم. به روزهایی می‌اندیشم که هوا پاک است و من می‌توانم دماوند را ببینم. و فکر می‌کنم که چه خوشبختی می‌تواند برای آدمی‌ هتر از این باشد که کائنات درست آن چیزی را که دلش می‌طلبد در اختیارش بگذارد. یعنی آنقدر در و تخته‌ها را به هم بزند تا یکی نابشان را جور کند و بگذارد در اختیارت. اینجا (کتابخانه مرکزی دانشگاه) هم من یک چشم‌انداز تا خیلی دوردستها (درست تا دامنه‌های برفی دماوند) دارم. اتاقی مشرقی که یک تراس دارد. ساختمانی است تقریبا پنجاه ساله که آدمهای باشعور آن در قدیم برای یک قسمتش که خوشبختانه جلوی اتاق من است، یک تراس دراز با یک پنجره تمام قد و شیشه‌ای ساخته‌اند. درست مثل اتاقم در دانشکده که در یک کنج واقع شده با کلی مشکلات نزدیک در بودن (که اگر روزی فرصت شود آنها را خواهم نوشت) اما بزرگترین حسنش که همیشه بابت آن خوشحالم و شاکر، این است که وقتی به صندلی‌ام تکیه می‌کنم و از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم تا نوک قله توچال را می‌بینم. حتی در روزهای آفتابی زمستان می‌توانم برق چوب اسکی‌ها را هم ببینم. یا انعکاس نور روی کابین‌های تله‌کابین را که مردم را بالا و پائین می‌کنند. باز هم درست مثل چشم‌انداز مدهوش کننده خانه پدری. وقتی که زمستان می‌شد و هوا سرد بود و زیر کرسی رفته و لحاف کرسی کلفت را تا زیر چانه کشیده بودم و بیرون را تماشا می‌کردم، نیمی‌از یک کوه بلند و یک دشت وسیع پر از درختهای بادام وحشی و ... را می‌دیدم. از در که بیرون می‌آمدم در سمت مشرق دره‌ای بلند با کوه‌های بلندتر و پر از برف را در دوردست می‌دیدم و در مغرب که همیشه مرا شیدا می‌کرد، یک دشت وسیع که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت و پر از درختان سرسبز بود و در انتهای محو افق کوههایی که محصورش کرده بودند. وقتی به تپه پشت خانه‌مان می‌رفتم غرق در رویای این چشم‌انداز سبز درختان می‌شدم که مثل یک تشک از دره های کوه شروع می‌شد و تا ته افق کشیده می‌شد و همیشه فانتزی کودکی‌ام این بود که یک روز بشود یک پتو روی این تخت درختان بیاندازم و آنجا لم بدهم.

در کتابخانه ملی، عاشق سرای پژوهش شماره 3 بودم. چرا که از پنجره آن اول مجسمه فردوسی، بعد بزرگراه همت، بعد بخشی از تپه های عباس آباد و در نهایت کل شهر را تا انتهای کوه های رد شده از فیروز بهرام و ... می‌دیدم. یک ویوی ابدی جانانه.

من عاشق چشم‌اندازم. یعنی ذهنم کل نگر و قیاسی است. اول باید کل یک چیز را بفهمم و در نظر مجسم کنم و بعد بروم سراغ جزئیاتش. تا آن کل شکل نگیرد نمی‌توانم قدم از قدم بردارم و اگر هم بردارم تا آخرش به دلم نمی‌نشیند تا به آن کل برسم. از فلسفه، نگاه گشتالتی، قیاسی‌نگری، رئالیسم خداگونه، هستی‌شناسی و هر چیز کل نگر دیگرش را بیشتر دوست دارم. مثل خود همین فلسفه که قرار است کلیت هر چیز را به ما نشان بدهد. وقتی به کره جغرافیایی نگاه می‌کنم، عاشقش می‌شوم و از دیدن این کل جهان حیرت و لذت توامان می‌برم. آخر خیلی هیجان انگیز است که آدم کل دنیا، همه همه جهان و کل تمام هستی را بتواند یکجا ببیند و آن شکل کروی اعجاب انگیز را با همه پستی و بلندی و سبزی‌ها و آبهایش نظاره کند و یک شمای دور از آن را در ذهن جای دهد.

این نگاه کل نگر، خیلی چیز خوبی است و من بابت آن از تعبیه کننده اش در وجودم متشکرم اما خب، به قول روباهه شازده کوچولو "همیشه یک پای بساط لنگ است" و مشکلاتی هم پیش می‌آورد. مثلا، هر کاری را می‌خواهم بکنم نمی‌توانم کورمال کورمال شروع کنم و از یک جایی بدون شناخت کل آن دست به کار شوم. و همین باعث می شود که بعضی کارهایم عقب بیافتد تا بتوانم به آن کل برسم. خیلی‌ها را دیده ام که تا موضوعی پیش می‌آید بلافاصله دست به کار می‌شوند و بی توجه به کلیت و چشم‌انداز و آینده آن کار، اقدام می‌کنند. آنها سریع کارشان را تحویل می‌دهند. اما معلوم نیست نتیجه چه باشد. ولی آدمهای کل نگر، اول باید خوب روی موضوع مطالعه و غور کنند و شناختی دست کم نسبی از اجزاء و زوایای آن به دست بیاورند و بعد دست به عمل بزنند. چرا که اگر غیر از این باشد، کاری اتفاق می‌افتد که خودش به تنهایی خوب است اما معلوم نیست در کنار سایر اجزا چه نقشی را ایفا کند و چه نتیجه‌ای به بار بیاورد. درست مثل یک ماشین که ممکن است یک پیچ یا چرخ دنده آن خیلی عالی و خوب باشد اما در کنار آن چرخ دنده های دیگری باشند که خوب و عالی نباشند و هنگام کار، کلی مشکلات پیش بیاید.

این معضلی است که در علم و پژوهش‌هایمان هم دیده می‌شود. استاد یا استادان بلندمرتبه ای را می‌شناسم که با همین رویه استقرایی و جزئی نگری کار می‌کنند و تا حالا هم کار کرده اند. یعنی، بلافاصله کاری را آغاز می‌کنند و از آن یک مقاله هم استخراج می‌کنند و منتشر می‌کنند و ترفیع و ارتقاء هم می‌گیرند. اما اگر از آنها بپرسی این کار به چه دردی می‌خورد یا با چه در ارتباط است یا کلا چه هدف بلندمدتی را دنبال می‌کند، پاسخی موجود نیست. به همین دلیل هم تحلیلی پشت آن نیست و نمی‌توانند اوضاع را تفسیر و تحلیل کنند و از دل آن تفسیر و تحلیلهای مبتنی بر واقعیت، راهکارهای علمی‌ و ثمربخش ارائه نمایند. همین معضلی که الان جامعه ما با آن دست به گریبان است. یعنی نداشتن نگاه فلسفی، کل نگر، راهبردی (استراتژیک) به دنیا و کارها.

حاتمی‌کیا درباره فیلم دیده‌بان می‌گفت، آدمهایی که از بالا به دنیا نگاه می‌کنند مثل خلبانها، ماموران مراقبت بر روی برجهای بلند یا دیده بانها، نگاهشان با دیگران فرق می‌کند و یک جور وسعت نظر در شخصیت آنها لانه می‌کند. یا پائولو کوئیلو در کتاب "سفر به دشت سن‌ژاک (ستارگان)" تکنیکی را که از کولیهای دوره گرد آموخته معرفی می‌کند که بر اساس آن شما وقتی می‌خواهید همه حرکات و جزئیات را زیر نظر داشته باشید به جای تمرکز روی یک قسمت به افقی دوردست نگاه کنید و متمرکز روی آن باشید، بعد از یک مدت خواهید دید که هر حرکت یا اتفاق جزئی ناخودآگاه در چشم شما ثبت خواهد شد و از نظرتان پنهان نخواهد ماند. سه کار در دنیا هست که هر کس بخواهد تفکر قیاسی خود را تقویت کند باید با آنها یا یکی از آنها دمخور شود: ریاضیات، شطرنج و فلسفه.

نگاه قیاسی، کل نگر، هستی شناسانه و ... این کمک را می‌کند که ما دنیا را بلندمدت تر، کیفی تر و روشن تر کشف کنیم و از یک سو بدانیم ما ذره ای کوچک در این عالم هستیم و خیلی به خود غره نشویم و از سوی دیگر، بدانیم که چگونه باید این فرصت کوتاه عمر را صرف اموری کنیم که کل هستی را ولو به اندازه حرکت یک میلیونیوم ذره تغییر دهد (چه ادعای بزرگی).


برچسب‌ها: خوشبختی, چشم‌انداز, فلسفه, کل‌نگری
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

به واسطه برنامه کتاب فرهنگ و ارتباطی که هنوز با دوستان رادیو فرهنگ دارم، اگر قرار باشد که در ماشین کتاب گوش نکنم و رادیو بشنوم و مغزم خسته نباشد که فقط موسیقی بتواند آرامش کند و رادیو آوا را نشنوم، انتخاب اولم رادیو فرهنگ است. رادیویی شنیدنی که از قدیم مشتری برنامه‌های دلنشینش چون "نیستان"، "مشاعره فرهنگ"، "تک نوازان" و .... آن بوده‌ام.

یک صبح پنجشنبه که طبق معمول سال‌های اخیر، شال و کلاه کرده‌ام که به کتابخانه ملی (غار تنهایی‌های پنجشنبه‌ای) بروم و کتابی را که گوش می‌کردم (پندار از ریچارد باخ)، به دلیل جابجا کردن فلش نتوانستم فایل و زمان دقیقش را پیدا کنم، پیچ رادیو را پیچاندم روی رادیو فرهنگ و رسیدم به برنامه‌ای به اسم چتر فرهنگ که حدود ساعت ده و نیم صبح پنجشنبه‌ها از رادیو فرهنگ پخش می‌شود. این برنامه یک آرم دارد که در جایی از آن می گوید ".... واژه واژه با کتاب...." که همین کلمه جادویی کتاب کافی بود که من را پای همین موج 106 کیلو هرتز (یا مگاهرتز؟) اف ام میخکوب نماید (البته اینجا بهتر است به جای میخکوب بگوییم "گوشکوب" چون گوشمان است که دیگر به جای دیگری نمی‌رود و ششدانگ متمرکز روی صدای رادیو می‌شود).

در قسمتی از این برنامه گفته شد که چند وقت پیش پیامکی عجیب و متفاوت در این برنامه به دست ما رسید که در آن نوشته بود: "کتاب را باید در جایی قرار داد که مردم حضور داشته و وقت زیاد هم دارند مثل بیمارستانها، ترمینالها و .... من خودم در نانوایی که محل کارم است کتاب گذاشته ام و مردم از آنها استفاده می کنند". در ادامه برنامه خانم مجری گفتند که بر اساس این پیامک، ما هر هفته گزارشی از حال و هوا و اتفاقات این نانوایی کتابخانه‌دار در "برنامه زیر چتر فرهنگ" پخش می کنیم. بعد هم آقای ناصر بلباسی که نانوا هستند و در لاکان شهر رشت، این نانوایی متفاوت را می چرخانند روی خط آمده و شروع کردند به ارائه گزارش و اسم "کتابوایی" را برای کتابخانه خود در نانوایی به کار بردند. آقای نانوا-کتابدار، اول به هدف از انجام چنین کاری در نانوایی اشاره کرد و بعد هم در مورد گفتگوهای مردم و کتابهای بیشتر خوانده شده در نانوایی و صحبتهایی که در مورد آنها شده بود حرف زد. جالب بود که فهرستی از کتابهایی را که در هفته گذشته مردم به کتابوایی هدیه کرده بوند خواند. معلوم است که توانسته یک عزم اجتماعی و همراهی مردمی هم جلب بکند. در انتهای صحبتها هم به معرفی دو سه کتاب پرداخت و بخشهایی از آنها را خواند و حتی نقد و ارزیابی کوچکی هم در مورد آنها داشت. نکته شندنی دیگر این که می گفت اولا برای برنامه چتر فرهنگ کلی مشتری پر و پا قرص جور کرده، چون ساعت پخش برنامه را نوشته و در کتابوایی نصب کرده و این علاقه به برنامه را از روی صحبتها و بحثها و تبادل نظرها بعد از پخش برنامه در کتابوایی متوجه می شود. دوم اینکه، خیلی از مردم نه فقط برای تهیه نان که برای تورق کتابها یا استفاده از آنها به کتابوایی می آیند.

اگر چه خبر و تبلیغ این نانوایی را قبلا بارها از طرق مختلف شنیده ایم و به اندازه کافی به آن پرداخته اند (فکر می کنم سه سال پیش من در مورد آن خواندم)، اما باید دلیلی برای خودم پیدا می کردم که حالا چرا من و چرا اینجا باید به آن بپردازم؟ آن هم این وبلاگی که هر چه می کنیم ظرفیتش را بالا ببریم از یک مطلب در ماه نمی‌توانیم فراتر برویم و خود بنده که وقت خیلی اندکی دارم و نمی توانم دائمی بنویسم.

مهمترین دلیل، شکستن مرزها و به جای نالیدن و غر زدن از کمبود امکانات و توجه، انجام کاری متفاوت و خلاف عادت بود. این آقای نانوا-کتابدار هم می توانست مثل خیلی از نانواهای دیگر با سگرمه‌های در هم به کارش بپردازد و هر که هم اعتراضی کرد با همان چوب و سیخ نانوایی چشمانش را از حدقه در بیاورد. ولی ایشان، با یک کار کوچک اما دلانه و عاشقانه، مطمئنا هم مشتری بیشتری جلب کرده و هم اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرده که صدا و سیمایی که برای هر ثانیه تبلیغ رقمهای آن چنانی دریافت می کند، حاضر می شود دقایقی از وقت ارزشمند (از نظر مادی و درآمد تبلیغاتی صدا و سیما واقعا ارزش مادی دارد) خود را به این فرد و کارش اختصاص بدهد. همان عنصری که همیشه در پی آن هستیم و دائم این شعارمان است که:

تو قدم در راه نه و هیچ مپرس                                 راه خود بگوید که چون باید رفت

واقعیت این است که خیلی از ما، به دلیل وضعیت فرهنگی که بر کشورمان حاکم شده و جای مداقه و بررسی فراوان دارد، هر گونه خلاقیت و متفاوت بودن و نوآوری را بالکل فراموش کرده و حتی خودمان را هم از یاد برده‌ایم و کلا خیلی از امور زندگی هایمان را ناخودآگاه به منش سوسیالیستی و دولتی پیش می بریم. یعنی هر کار کاری می خواهیم انجام بدهیم، منتظر اجازه و مجوز و فراهم شدن "زیرساختهای کلانِ فراملی در راستای عبور از چالشهای فرادستی با هدف پی ریزی کاربست گرای جامعه نگر" هستیم. در یک کلام، چنین شده‌ایم که قدم از قدم بر نداریم و ببینیم که دیگران را چه خوش می آید و ما هم همان کنیم که قرنها پدران و نیاکانمان می کرده‌اند و خیلی آهسته برویم و آهسته تر بیاییم که به تریج قبای کسی بر نخورد و ما یک لقمه نان و بوقلمون مختصرمان را از دست ندهیم. به عبارتی خودمان را کامل فراموش کرده ایم.

این در حالی است که جامعه از جمع همه رفتارها و اقدامات فردی ما شکل درستی به خود می گیرد و همه چیز قرار نیست از بالا دیکته شود و دولت و حکومت آن را تعیین کنند. خیلی از این کارهای خلاقانه، نیاز چندانی به بودجه و زیرساخت و امکانات ویژه ندارد و فقط کمی ذوق و جسارت و البته پیگیری نیاز دارد تا اجرایی شود. مثل همه کارهای جالب دیگری از این دست چون کتابخانه فاطمه های کرمان، مدرسه روستای کاکی بوشهر، کتابخانه میوه ای سیستان و ... 

حقیقت این است که خیلی از ایرانیهای این دوران، به هر دلیلی، وجه پراگماتیستی وجودشان را از دست داده اند و خیلی وقتها جرات و جسارت اقدام ندارند و بیشتر در همان نظریه ها و انتظارات برای بهبود اوضاع متوقف شده‌اند. چیزی که کشورهایی مثل چین و ژاپن مدتها است از آن رهایی یافته و فاصله بین فکر، تصمیم و اجرای عملی را به حداقل رسانده و هر مشکلی را سریعا بررسی کرده و راهکار آن را نه در قالب سند، برنامه کلان، طرح جامع، پروپزال پیشنهادی بنیانی و ... بلکه در قالب محصولی کاربردی و رافع مشکل ارائه می کنند. اخیرا در دانشگاه خودمان با عبارتی که به طنز آن را "آر.جی.بی." می نامند مواجه شده ام که البته قبلا می دانستم اما نه با این سرنام. این سرنام طنزآلود به جای " راه بیانداز و جا بیانداز" به کار می رود. اگر چه برای کارهای بزرگ و بنیادین باید در مورد آن تجدید نظر و دقت کرد، اما برای خیلی از کارها فقط باید "آر جی بی وار" عمل کرد، وگرنه قدم از قدم برداشته نخواهد شد.

پی نوشت: سه روز بعد از این پست از رادیو شنیدم که مسئول این کتابوایی بر اساس دفتر امانت کتابهای خود، کتابخوان برتر هم معرفی خواهد کرد. کسی که در طول ماه گذشته نزدیک به 40 کتاب را به امانت گرفته بود، کتابخوان برتر شناخته شد.


برچسب‌ها: کتابوایی, کتابخانه نانوایی, خلاقیت
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 13:47  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

روز شنبه 7 آذر و آخرین روز کنفرانس سه روزه ما فرا می رسد. چون اینجا یکشنبه ها تعطیل است، کنفرانس طوری تنظیم شده که از پنجشنبه شروع و در شنبه یعنی یک روز قبل از تعطیلات به اتمام می رسد. برگزاری کنفرانس سه روزه هم جالب است و سالهاست ما از نعمت کنفرانسهای بیشتر از یک روز به علت مشکلات و کمبودهایمان محرومیم.

یک نکته در گزارشهای قبلی فراموش شده بود که گفتم اینجا اشاره کنم. ثبت نام در کنفرانسها و اتفاقات بین المللی معمولا چند قیمت دارد و بسته به اینکه چه زمانی ثبت نام کنید قیمت متفاوت می شود. به ثبت نامی که در اولین اعلام اتفاق می افتد "ارلی برد" می گویند که برای این کنفرانس مبلغ 250 دلار بود و می بایست با ویزا کارت یا مصدر کارت و ... پرداخت می شد و ثبت نام کامل به شمار می آمد. اگر دیرتر ثبت نام می کردید می بایست مبلغ 300 دلار پرداخت کنید که ما ایرانیها چون از نعمت کارتهای اعتباری بین المللی محرومیم – و این چقدر مشکلات عدیده ای در همه زمینه ها برایمان ایجاد می کند – رایانامه ارسال کردیم که ما نقدا در زمان برگزاری پرداخت می کنیم و همین شد که 50 دلار بی زبان را بیشتر از سایر شرکت کنندگان پرداخت کردیم.

سخنرانی های صبح روز سوم هم با ارائه سخنرانان کلیدی همراه بود. یکی از این سخنرانان پروفسور "کیم اچ. ولتمن" از شهر ماستریخت هلند بود که مطلبش را با عنوان "کتابخانه های دیجیتالی و موتورهای کاوش: گزارش پیشرفت" ارائه کرد. پروفسور در مهمانسرای ما اقامت داشت و از همان نصف شب اول که دیدیمش انگار مهرش به دلمان افتاد و دل دکتر قاضی زاده را بدجور برد و تقریبا شد رفیق و دوست این چند وقته ما. یک جنتلمن انگلیسی که قیافه و رفتارش آدم را یاد مصدر بین می انداخت اما صاحب دریایی علم و دانش جالب و قابل استفاده. بیش از 5 زبان می دانست و به گفته خودش چند سالی روی "ابن هیثم" کار کرده بود و فلسفه علم خوانده بود و تمرکزش بر روی مطالعات فرهنگی بود و نشانه های اسلام، یهودی، مسیحی، بودایی و هندو را بررسی می کرد و بعضی وقتها هم که لازم بود بخشهایی از قرآن را با همان لهجه انگلیسی می خواند. دو کتاب خیلی معروف داشت به نامهای "الفبای زندگی" (این کتاب در دو جلد بود که هر کدام هزار صفحه می شدند و 14 سال طول کشیده بود تا آنها را بنویسد) و کتاب دیگر هم "9 تا 11" نام داشت. انگلیسی را بسیار روان و قابل فهم صحبت می کرد و هر چیزی را سوال می کردی به دقت و با جزئیات و با ذهنی منسجم و منظم توضیح می داد. شصت و شش ساله بود و دقیق و وقت شناس. همیشه، صبح مرتب و منظم سر میز صبحانه حاضر می شد و صبحانه هر چه بود می خورد (بدون اینکه از تندی یا شوری یا چیز دیگری گلایه کند) و بعد هم بیش از 5 فنجان چای می خورد. می گفت که من در روزهای معمولی در خانه ام قهوه "لاوازا" مصرف می کنم ولی در روزهای خاص قهوه "ایلی" می خوردم. یک زیردستی جالب داشت که شبیه بوردهای کامپیوتر بود و به همه نشان می داد که در کنفرانسی در بانکوک آن را به او داده اند که با چند برگ کاغذ، یک خودکار و کتابچه برنامه کنفرانس می گرفت و راهی محل کنفرانس می شد. در یک گوشه می نشست و به دقت گوش می کرد و یادداشت بر می داشت. برنامه ریزی می کرد که در کدام سخنرانیها شرکت کند و از وقتش به بهترین نحو استفاده می کرد. تکنیک صحبتش هم اینگونه بود که اول نکته ای طنزآلود می گفت و سوالی در مورد کار شما می پرسید و بعد شروع می کرد به صبحت که می دیدی چه اطلاعات عجیب و غریب و کاملی دارد. اتفاقا وقتی می خواستیم از مرکز اسناد ملی هند بازدید کنیم، همراه ما آمد و هر که سوال می کرد اهل کجا هستید، او به طنز می گفت "ایرانیها مرا بچه دزدی کرده اند" که باعث خنده همه می شد. در مورد بزرگان کتابداری دنیا از جمله دیویی و پانیتسی و رانگاناتان و .... اطلاعات کاملی داشت و می توانست نقش هر کدام را به درستی تعریف کند.

صبح برنامه ریزی کرده بودم که در سخنرانی ایشان باشم. با اینکه شب قبلش نخوابیده بودم اما صبح سریع خودم را رساندم. دیدم کلا لباس زیبای دیگری پوشیده و یک میکروفون و هدفون گزارش گری هم زده و یک چون (مثل انتن رادیو) برای سخنرانی در دست دارد. هنگام سخنرانی طوری تنظیم کرده بود با یکی از افراد آنجا که وقتی یک بشکن می زد اسلاید رد می شد. با اینکه 66 سال داشت اما یک سخنرانی فوق العاده را در مورد کتابخانه دیجیتالی و ارتباط آن با نمادهای هندی و ایرانی و شرقی ارائه کرد که همه به وجد آمده بودند. یکی از بهترین سخنرانیهای کنفرانس به شمار می آمد.

اتفاقا، یک شب صبحت به کتابخانه ها کشیده شد و او با همان نزاکت انگلیسی گفت که صبر کنید تا من بروم و بیایم. رفت و با کیف جیبی برگشت و دیدیم یک دسته کارت دستش است که گفت اینها کارتهای کتابخانه من است. واقعا به قول خارجیها واندر فول بود. نزدیک به هشتاد کارت کتابخانه در سراسر دنیا را داشت. از اکسفورد و واتیکان بگیرید تا ملک فهد و چین چانگ چیان و .... یعنی در سراسر عمرش به کتابخانه های جاهای مختلف سر زده و مدتها در آنجا به پژوهش پرداخته بود که آدم را یاد علمای اسلام و کتابخانه گردی می انداخت. خیلی اشتیاق داشت که به ایران بیاید و یکبار خواسته بود بیاید که بورسیه اش کامل نبود و هزینه ها را تامین نمی کردند و نشده بود. از پیشنهاد ترجمه کتابش به فارسی خیلی استقبال کرده و ما هم واقعا فکر کردیم که چقدر عالی می شود که ایشان به ایران بیاید و بشود از دانش او در زمینه کتابداری و سایر زمینه ها استفاده کرد. ایشان بعد از هند به سنگاپور می رفت و از آنجا هم راهی توکیو بود تا چند سخنرانی در جاهای مختلف آنجا داشته باشد. در کل طول سفر ما ندیدیم که عکسی بگیرد و موبایل و چیزی هم همراه نداشت. اما وقتی رفتیم به مرکز اسناد ملی هند، یکباره وسط راهرو یک کف پوش دید که ایستاد و از راهنما پرسید که می تواند از آن عکس بگیرد؟ بعد با کمال تعجب دیدیم که دوربین کوچکی از جیبش در اورد و یک عکس از آن کاشی گرفت و اصلا گرفتن عکس از خودش یا جاهایی که می دید برایش اهمیت نداشت اما برای کار علمیش به این کاشی و طراحی آن نیاز داشت که عکس گرفت.

یکی دیگر از سخنرانی های صبح روز سوم، گزارش آقای "جین چارلز لامیره" از فرانسه بود. ایشان قد و قواره ای درشت داشتند و بچه ها به طنز ایشان را هرکول صدا می کردند. زمان کالچرال ایونینگ آمد و روی دستش را با حنا طراحی کرد. ایشان گزارشی از برنامه ریزی برای کنفرانس سال آینده کولنت در شهر استراسبورگ فرانسه ارائه کردند و همه را دعوت کردند که در این برنامه که سال آینده در دسامبر برگزار می شود، مشارکت نمایند.

یکی از اتفاقات جانبی و جالب کنفرانسهای بین المللی برگزاری مراسمی با عنوان "کالچرال ایونینگ" یا شب فرهنگی است که معمولا مراسمی مبتنی بر سنتها و رسوم فرهنگی کشور میزبان یا کشورهای مشارکت کننده است. در این کنفرانس هم در عصر روز اول چنین مراسمی برگزار شد. قبل از کنفرانس چند نفر را آورده بودند که با حنا طرح هایی را روی دست خانمها و آقایان می کشیدند و چیزی مثل تتو اما با حنا می شد که خیلی طرح های قشنگی بود و با استقبال روبرو شد. هر چند در طول مراسم همه خانمها دستهاشان را طوری بالا گرفته بودند که انگار می خواهند بروند اتاق عمل و جراحی بزرگی روی بیمار انجام دهند و الان دستهاشان را ضدعفونی کرده اند. در مراسم هم، یک رقص سنتی هندی و چند نمایش آئینی هندی که با شمشیر و زرده توسط دو جوان انجام می شد برگزار شد. همچنین از حضار خواستند که هر کس هنری دارد بیاید و انجام دهد. جالب بود که هندی ها خیلی استقبال کردند و اغلب آمدند و موسیقی هندی خواندند و اشاره می کردند که علاوه بر کتابدار بودن، هنرمند هم هستند. من هم به نمایندگی از تیم ایرانی رفتم و شعر "خانه دوست کجاست؟" سهراب سپهری را به زبان پارسی خواندم که چند نفری آمدند و گفتند جالب بوده هر چند نتوانسته اند مفهوم را بفهمند اما موسیقی کلام زیبا و جذاب بوده برایشان.

روز بعد از اختتامیه یعنی یکشنبه 8 آذر 94 را برنامه ریزی کرده بودند که به تاج محل برویم و از آنجا بازدید کنیم. نمی شود هند رفت و جایی به معروفیت تاج محل را ندید. این بنا یکی از عجایب هفتگانه نام گرفته و ثبت جهانی یونسکو هم هست. برای ما ایرانی ها هم البته خیلی نوستالژیک است چرا که انگیزه ایجاد آن به خاطر یک شاهزاده بانوی ایرانی بوده و سبک معماری هم به سبک چهارباغ اصفهان و باغهای ایرانی است. قرار بود ساعت 7 صبح از دهلی راه بیافتیم که تقریبا ساعت 8 و نیم راه افتادیم و به رهسپار منطقه آگرا شدیم. تا آنجا نزدیک به سه ساعت و نیم راه بود و نزدیک ساعت دوازده ظهر رسیدیم. در طول راه، فرصت خیلی خوبی بود که همه با هم حرف بزنند و بیشتر با آداب و رسوم و نظرات دیگران آشنا شوند. من در کنار "پار سوندلینگ"، جوانک سوئدی که دانشجوی دکتری بود نشسته بودم. گفت که برای اولین بار در زندگیش میمون دیده و قبلا فقط در فیلمها دیده بوده. همچنین، هیجان زایدالوصفی در مورد مناطق و ساختمانهای دیدنی هند داشت و می گفت چنین چیزهایی خیلی عجیب است و من تا حالا در زندگیم ندیده ام (البته هیجان اروپایی که با همان کلمه واندرفون و... بیان می شود و مثل ما شرقی ها احساسات قلمبه شده و افراطی نشان نمی دهند). گفتم در کشور ما از این چیزها زیاد است و واقعا هم آنقدر که آنها با این مراکز حال می کنند ما ایرانی ها برایمان عجیب نیست چرا که خیلی وقتها بهتر از آنها را در اصفهان و شیراز و کاشان و یزد و تهران خودمان دیده ایم. همچنین، خانمی به اسم "انیشکا..." از کشور لهستان هم بود که در مورد ایران و اینکه اگر بخواهد بیاید باید روسری سر کند یا نه می پرسید. او اقتصاددان بود و جالب بود که با دو دوست دیگرش (که زن و شوهر بودند) از یک موسسه اقتصادی آمده بودند. وقتی پرسیدم چه ربطی به این کنفرانس دارند گفت که موسسه شان دارد روی موضوعات علم سنجی و تاثیر همکاری علمی بر رشد اقتصادی طرح هایی را دنبال می کند و به همین خاطر در این کنفرانس شرکت کرده است. این نکته هم خیلی جالب بود. چرا که یک جوان خیلی خوشتیپ انگلیسی دیگر به نام "مارتین مِیِر" (به طنز به او شهردار می گفتیم) هم آمده بود که از یک موسسه تجاری آمده بود  و اصلا کتابدار نبود اما از مسائل علم سنجی در زمینه بیزینس استفاده می کردند.

هندی های مهمان نواز –در عین اینکه راحتی انگلیسی را در تعارف و اینجور چیزها داشتند – تمام تلاششان را می کردند که به ما خوش بگذرد. به همین خاطر در اتوبوس شروع کردند به آواز هندی خواندن و هر کسی قطعه ای را اجرا می کرد که جالب بود. همچنین، آقای جین از توی موبایلش جوک در می آورد و می خواند تا هر طور هست به مهمانان بد نگذرد. حمید خان ما هم کمی از عمو زنجیرباف را اجرا کرد که به دلیل آهنگین و ریتمیک بودن خیلی مورد توجه قرار گرفت و همه هم بدون هیچ خجالت یا رودر بایستی شروع کردند به دست زدن.

خود تاج محل، بنای بزرگ و وسیع و جالبی است و ازدحام جمعیت و شلوغی در آنجا آدم را یاد امامزاده های قدیم ایران می اندازد. با اینکه یک منطقه توریستی جهانی است و معروفیت زیادی دارد، اما اصلا از نظر امکانات رفاهی و جانبی به چنین جایی شباهت ندارد. خانه های نزدیک محل تاج محل مخروبه به معنای واقعی کلمه هستند و واقعا آدم تعجب می کند از بیخیالی و بی قیدی هندی ها که خیلی راحت این مناظر و مناطق را همانطور بدوی رها کرده و اصلا برای زیباسازی آن کاری نکرده اند.

ورودی تاج محل برای هندی ها بیست روپیه (حدود 1200 تومان) ولی برای خارجی ها (ما هم خارجی شدیم بالاخره) مبلغ 750 روپیه (حدود 45000 تومان) بود. با بلیط به شما یک جفت روکش کفش هم می دهند که در محل اصلی تاج محل باید روی کفشهایت بکشی که به آنجا صدمه ای وارد نشود. در کنار حوض و آب نمای بزرگ و در زیر طاقی ها و کنگره ها، جمعیت زیادی در حال بازدید و عکس گرفتن بود و راهنمایی هم برای ما توضیح می داد و یک عکاس هم اجیر شده بود که هر کسی را با تخفیف به مبلغ 40 روپیه (24000 تومان) بگیرد.

ساختمان و گنبد طبق معماری هندی از سنگ ساخته شده و مصالح آن از راهی دور آورده شده بود. نمادها کاملا اسلامی بود و آیه های قرآن در کنار درها و مقبره و ... به چشم می خورد و برای خارجی ها خیلی عجیب بود که ما می توانیم آنها را بخوانیم. چون سر ظهر بود اتفاقا اذان هم پخش شد و نشان می داد که آن منطقه مسلمان نشین است و وقتی پرسیدیم گفتند که بیش از 40 درصد مردم این منطقه مسلمان هستند و بقیه را ادیان دیگر تشکیل می دهند. البته اذان به همین یکبار ختم نشد و چند بار دیگر هم صدای اذان شنیدیم. من زیاده در مورد تاج محل نمی گویم چون با یک جستجوی ساده می شود عکس و نوشته های مفصلی در ارتباط با آن به دست آورد. در مورد عظمت و اهمیت تاج محل شکی نیست، ولی واقعا ما در ایران بناهای با عظمت تر و ارزشمندتری داریم که به مراتب جایگاه بهتری دارند اما متاسفانه نه تبلیغ خوبی داشته ایم و نه مدیریت مناسبی که آنها را معرفی کنیم و جهانگردان مشتاق را به دیدار آنها بیاوریم. اما هندی ها، با تبلیغات و معرفی بناهای خودشان، توانسته اند شهرت و جایگاه ویژه ای برای کشورشان ایجاد کنند.


برچسب‌ها: هندوستان, دهلی, کنفرانس کولنت 2015, پروفسور کیم اچ ولتمن, تاج محل
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:25  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

همانگونه که گفتم در هند انواع پرنده ها در یک همزیستی مسالمت آمیز در کنار هم به سر می برند. مثلا در یکجا ممکن است شما کلاغ، کبوتر، مرغ مینا و شاهین را در کنار هم ببینید.

در هند شما گربه ای نمی بینید (همین طور گنجشک) اما تا دلتان بخواهد سگها در بین مردم می لولند و با آنها زندگی می کنند (انگار سگ‌ها همه گربه‌ها را خورده اند). چیزی فراتر از گربه های ما. سگهای کثیف و لاغر مردنی، توی پیاده روها یا کنار خیابانها لم می دهند و مردم هم از سر آنها می گذرند و کاری به کارشان ندارند. برای ما که سگ را موجود تمیزی نمی پنداریم، رد شدن یا برخورد با آنها چندش آور است اما در خیلی از جاها می بیینید که مردم معمولی جایی دراز کشیده یا نشسته اند و سگها هم کنار و همپای آنها خوابیده اند.

طوطی که نمادی از هند است به حد وفور دیده می شود و در همه جا صدایش شنیده می شود. برای من، شنیدن  صدای طوطی، یادآور هوای ابری پائیز و پارکی با درختهای سر به فلک کشیده و صد البته تمیز است. شاید به خاطر این است که در دوران سربازی هر وقت دلم می گرفت به پارک نیاوران می رفتم و آنجا آنقدر به آسمان و درختان زل می زدم تا گروه طوطی ها را پیدا کنم و نا خودآگاه هیاهو و سر و صدایشان در پس ذهنم باقی مانده است. حتی در تاج محل هم می بینید که طوطی ها دیوار را سوراخ کرده و در آنجا لانه دارند.

حیوان دیگری که به وفور دیده می شود میمون است. میمونهای شیطان و پر ادا در خیلی از جاها دیده می شوند. جالب است که جوانی به اسم "پار" که از سوئد آمده و دانشجوی دکتری بود با هیجان خیلی زیاد می گفت که تا حالا در زندگیش میمون ندیده و فقط در فیلمها آنها را مشاهده کرده و از دیدن آنها به وجد می آمد (البته وجد و هیجان اروپای شمالی که با گفتن یک واندرفول و کلی صبحت در مورد آن هیجان زدگیشان را نشان می دهند).

جالب است که در هند با اینکه خیلی از حیوانها ممکن است برایشان مقدس باشند و آنها را حتی پرستش هم بکنند، برای کار هم از آنها استفاده می شود. ناگفته نماند که سیستم زندگی و حمل و نقل هند همچنان در نوعی از بدویت به سر می برد و در کنار همه ماشینهای مدل بالا و مدرن امروزی شما شاهد انواع حیوانات هستید. مثلا همچنان گاری را در خیابان می توانید ببینید که با گاو کشیده میشود یا در تاج محل علاوه بر ماشینهای مسافر کش رو باز مدرن و ریکشا و ریکشا موتوری و ... درشکه هایی می بینید که با شترهای غول پیکر کشیده می شوند یا با اسب. شترهایی که وقتی از نزدیک نگاهشان می کنید از هیبت آنها به وحشت می افتید. و صد البته نگهداری چنین حیواناتی و استفاده از آنها در محیط شهری، هوا را بدجوری عطرآگین و غیر قابل تحمل می کند چون سیستمی برای جمع آوری فضولات آنها وجود ندارد و نمی شود حیوان را هم ملزم کرد که سر ساعت به دستشویی برود و بعد از دستشویی هم با دئودورانت و مام خودش را کمی خوشبو کند.

سنجابها و مرغ مینا و شاهین هم از جانوران دیگری هستند که به وفور در هند دیده می شوند و ما در کشورمان آنها را به جز مرغ مینا نمی توانیم ببینیم. سنجابهای ریز و خوشگل در خیلی از جاها با سرعت و با سرو صدای مخصوص خودشان در حرکتند و در ابتدا ما فکر می کنیم از خاندان اصیل موشهای عظیم الجثه فاضلابها و جویهای تهران هستند اما وقتی به آنها نزدیک می شوید، جثه رنگین و دم به نظر نرم آنها فوق العاده زیبا می نماید.

اتفاقا در یکی از میان وعده ها، بعد از اینکه خلوت شد و همه به سالن رفتند، چند تایی سمبوسه (آنها هم سمبوسه می گویند) کوچک برداشتم و با یک ظرف آب رفتم و روی یک میز نشستم و منتظر دوستان شدم. یکباره دیدم بشقاب و ظرف آبم رفت روی هوا و یک شاهین غول پیکر به سرعت یکی از سمبوسه ها را قاپید و تا من بخواهم بفهمم چه شده و اصلا درست و حسابی آن را ببینم، پرواز کرد و رفت و نشست روی درخت نخلی که آنجا بود.

درختهای نخل هند هم جالب است. پوسته درختان به نوعی است که یک ساقه دراز و نقره ای می بینید که نمی دانم با آنها چه کرده اند و به نظر می رسد که پوسته های زمخت را کنده باشند و آنها را با داروی نظافت تمیز کرده باشند.

روز دوم کنفرانس، یعنی جمعه 6 آذر 94 هم با برنامه سخنرانی افتتاحیه صبح همراه بود. کنفرانس از ساعت نه و نیم آغاز به کار می کرد و بعد از نشست افتتاحیه صبح، یک پذیرایی بود و دوباره در سه سالن به صورت همزمان کار ادامه پیدا می کرد. مهمتر از مطالبی که در نشستهای کنفرانس ارائه می شد، گفتگوها، نظرات علمی، مذاکرات همکاری، برقراری ارتباطات دوستانه و صحبت در مورد کشورها و تواناییها و فرهنگها بود. در کنفرانس، حتی مقاله هایی بود که خیلی ارتباط چندانی هم به موضوع اصلی کنفرانس یعنی علم سنجی و خانواده اش نداشت. مثلا مقاله ای از کشور سریلانکا ارائه شده بود در مورد سونامی (که چند بار در سالهای اخیر در آنجا آمده) و تاثیر آن بر کتابخانه و مسائل مرتبط با ایمنی در برابر سونامی یا مقاله های دیگری از این دست. حتی در برخی موارد کارهای خیلی ضعیفی هم در بین ارائه ها وجود داشت. اما، برقراری چنین نشست و کنفرانسی علاوه بر معرفی کشور و نشان دادن توان علمی و اجرایی برگزار کنندگان، مقدار فراوانی هم آورده های اقتصادی و شناختی و تبلیغی به دنبال دارد.

نکته جالب در چنین کنفرانسهایی این است که دیگر شما را به عنوان یک فرد نمی شناسند و شما نماینده یک کشور هستید. و این نکته خیلی مهمی است که چه تصور و برداشتی را شما به عنوان یک آدم اما به عنوان نماینده ای غیررسمی و نانوشته بر دیگران بگذارید. بسیاری از افرادی که ملاقات کردم می گفتند که اولین بار است با یک ایرانی ملاقات می کنند و برایشان جالب بود و کلی سوال داشتند. چیز تاسف آور این بود که به غیر از کسانی مثل کرشمر، رائو، گرانت و افراد دیگری که قبلا ایرانیها را دیده و با آنها کار کرده بودند، تقریبا همه افراد دیگر تصوری بسیار منفی از ایران داشتند و اول از همه فکر می کردند که در ایران جنگ و خونریزی و کشت و کشتار در جریان است و دیگر اینکه کشور امنی برای رفتن نیست. با اینکه همگی خیلی در مورد آثار تاریخی و دیدنی ایران مشتاق بودند اما فکر می کردند که جای خطرناکی باشد. و دیگر اینکه خیلی ها ما را با عربها اشتباه می گرفتند. در این وقتها همیشه یاد نوشته منصور ضابطیان و جواب آن کره ای در کتاب "مارک دو پلو" می افتم. می گفت که از یک کره ای پرسیدم چرا شما ما را با عربها یکی می گیرید و او هم در جواب گفت همانطور که شما کره ایها، ژاپنی ها و چینی ها را یکی می پندارید. اینکه نماینده کشوری باشی که هیچ نمایندگی رسمی به تو نداده و در خیلی از وقتها متهم به چیزهایی بشوی که تو هم خیلی با آنها موافق نیستی مثل تروریست و چیزهای دیگر چندان خوب به نظر نمی رسد. مثلا یک نفر آمده بود و می گفت من یک سوال دارم که بعد فهمیدیم که منظورش غیر مستقیم گفتن چیزی بوده. می پرسید چطور می شود با استفاده از کتابداری از تروریست جلوگیری کرد؟

پوستر ما همچنان در جای خودش بود و با اینکه زمان رسمی ارائه پوستر همان روز اول بود اما در طول کنفرانس سری به آن می زدیم و بعضی ها که مشتاق بودند را از محتوای مقاله آگاه می کردیم. نکته متفاوت این بود که افراد با شنیدن نام "پایگاه استنادی جنان اسلام (ای اس سی)" بیشتر مشتاق بودند در مورد آن و کارکردها و دسترسی و ... بدانند و اصلا کار ما را از یاد می بردند. من هم مجبور بودم و البته اشتیاق داشتم که در مورد این پایگاه برایشان توضیح بدهم و برایشان جالب بود. تصور آنها هم این بود که مسول این پایگاه من هستم و خیلی ها می خواستند که بهشان دسترسی بدهم. اگر می دانستم که چنین برداشت و برخوردی می شود حتما بروشورهای معرفی پایگاه را با خودم می آوردم و به افراد علاقه مند می دادم و تبلیغ خوبی می شد. پایگاه استنادی باید حسابی سبیل بنده را چرب می کرد که به بهانه مقاله ما، کلی تبلیغ برایشان انجام گرفت.

در بین مقالات کنفرانس، هم مطالب عالی و دست اول و پر از ایده برای کار کردن بود و هم مقاله های خیلی ضعیف. بدی اینگونه کنفرانسها این است که نشستها به صورت همزمان برگزار می شود و نمی شود از همه مقالات استفاده کرد. ما طوری تنظیم می کردیم که اول از همه در ارائه ایرانیها باشیم و جالب است که دیگر به فرد کاری ندارند که مقاله را ارائه کرده و کلا می گویند مقاله یا مقالات ایرانیها. ضمن اینکه، موضوعات مهم و مقالات افراد مهم را رصد و دنبال می کردیم. خوشخبتانه نشستها به صورت انلاین از طریق اینترنت پخش شده و کلیپ سخنرانی ها هم در یوتیوب قابل دانلود است.

یکی از چیزهای مهمی که خیلی در مورد آن از ما سوال می شد، برگزاری کولنت در ایران بود. با اینکه افراد مهم و سرشناسی سالهاست مشتری این کنفرانس هستند و با آن ارتباط دارند، اما هیچ وقت امکان برگزاری آن در ایران فراهم نشده و خیلی افراد زیادی مشتاق هستند که این کنفرانس را در ایران ببینند. دائم هم سوال و آرزو می شد که روزی شاهد برگزاری کنفرانس در ایران باشیم. ما هم خیلی مشتاقیم و فکر می کنیم اتفاق مهم و بزرگی باشد اما بعید می دانم به این راحتی ها بشود در ایران چنین کنفرانسی را برگزار کرد. مسائل علمی و محتوایی به یک طرف، مسائل اجرایی و برگزاری و لجستیک هم به یک طرف، مسائل سیاسی و بین المللی و هماهنگی های خارجی کار بسیار دشواری در کشور به نظر می رسد و نیازمند ارتباطات خیلی قوی فردی و دولتی و حمایت همه جانبه مالی و اداری و بین المللی است. اما واقعا بهترین راه رساندن پیام کشور و نشان دادن ویژگی های فوق العاده آن و توانمندی ایرانیها، برگزاری چنین اتفاقات علمی در کشور است.

یکی از پر چالش ترین قسمتهای چنین سفرهایی، قسمت نه چندان دلچسب دستشویی است. اگر کتاب "شاهزاده بی تاج و تخت زیرزمین" از علی اصغر سیدآبادی را خوانده باشید، می بینید که مهمترین چالش و دغدغه بچه ها برای رفتن به آمریکا استفاده از دستشویی فرنگی است. حالا در اینجا استفاده از دستشویی فرنگی و مشکلات بهداشتی و ... آن به کنار، مهم این است که شیر آب وجود ندارد. واقعا هم سوالی است که نمی شد از کسی پرسید که بدون شیر آب اینها در دستشویی چه می کنند. البته یک سطل بزرگ آب و یک چیز پلاستیکی مثل پارچ آب در کنار دستشویی هست، اما اینکه چطور می شود از آن استفاده کرد و مکانیزم حضور و بهره برداری آن چگونه است، پرسش بی جوابی است که نمی شود مثلا رفت و از دبیر اجرایی یا رئیس کنفرانس پرسید. به همین خاطر، وقتی در میانه راه به سمت آگرا برای دیدن تاج محل اتوبوس ایستاد و به دستشویی رفتم و توالت ایرانی دیدم اولین کاری که ناخودآگاه انجام گرفت این بود که دوربینم را در آوردم و از آن عکس گرفتم، که دوستان کلی به آن خندیدند و خودش در حد کشفی بزرگ با ندای "اریکا اریکای" ارشمیدس بود. البته در هند هم مثل خیلی از کشورهای دیگر، دستشویی های سرپایی (روم به دیوار) وجود دارد که آدم می تواند صحنه های چندش آوری را شاهد باشد. مثلا در طول برگزاری کنفرانس یک روز گذرم به دستشویی افتاد (البته طوری می بایست زندگی کنی که گذارت نیافتد) و دیدم دو نفر از معروفین کنفرانس در حال قضای حاجت در این سلولها هستند و در عین حال دارند همین طور در مورد مدیریت دانش و سیستمهای مرتبط با آن بحث هم می کنند. ناگفته نماند که در هند، این مساله دستشویی معضلی بزرگ به شمار می آید. خیلی وقتها شما شاهد این هستید که کسی همانجا کنار خیابان با طیب خاطر به قضای حاجت مشغول می شود و ...


برچسب‌ها: هندوستان, دهلی, کنفرانس کولنت 2015, حیوانات, دستشویی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 6:31  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

خانم رهادوست که ایفلای سال 1992 (فکر می کنم و مطمئن نیستم) را در هند شرکت کرده بود، می گفت هند از آن سرزمینهایی است که حتما باید آن را دید. یعنی به هیچ گزارش و نوشته ای نمی شود آن را درک و لمس کرد و فقط باید دیده شود. اینکه آدمیانی چنین فلسفه ای برای زندگی داشته باشند که با هر تقدیری بسازند و خود را در چارچوب و قالبهای جاری و تجملات نیاندازند خیلی جالب است. فلسفه زندگی هندیان بر این اصل استوار است که ما چندین بار زندگی می کنیم و هر بار که می میریم و تجزیه می شویم بخشی از بدن ما در ماده دیگری حلول کرده و یا به عنوان انسان یا حیوان یا گیاهی دیگر، دوباره به چرخه زندگی بر خواهیم گشت و بر اساس تقدیر ممکن است خوشبخت، فقیر، پولدار، عالم یا هر گیاه یا حیوان موجود دیگری باشیم. بنابراین، وقتی می دانیم که فنایی در کار نیست و دوباره ما زندگی خواهیم کرد، پس این تقدیر ماست و باید آن را بپذیریم. و همین می شود که هندیها با حداقلها می سازند. در خیابانها، بسیاری از آدمها را می بینید که کفشی به پا ندارند و بچه ها با پاهای برهنه در حال بازی و از سر و کول هم بالا رفتن هستند. تیله بازی می کنند و اتفاقا آن را مثل تیله بازی دوران بچگی ما که چاله ای می کندیم و هر کس سعی می کرد تیله هایش را در آن چاله بیاندازد و برنده شود، بازی می کنند. جامعه هند، خیال خودش را راحت کرده و اصلا در قید و بند زندگی پر زرق و برق و دردسرهای آن نیست. مثلا، بچه هایی که در خیابان ولو هستند، اصلا به نظر نمی رسد تصوری از بازیهای کامپیوتری و ... داشته باشند. برای آنها، درست مثل زندگی صد سال پیش مردم در کشورهای دیگر، بازی یعنی بدو بدو و خاک بازی و هر گونه سرگرمی که فیزیکی باشد و دستگاهی نیاز نداشته باشد.

البته که هند کشوری با چندین چهره متفاوت است. یک چهره آن فقر مطلق و عقب ماندگی فزاینده است و چهره دیگر آن، علم و انرژی هسته ای و لانچینگ ماهواره های علمی و پیشرفتهای صنعتی است. دولت هند، خیال خودش را از خیلی جهات راحت کرده و کاری به کار مردم ندارد. ظاهرا نه چیزی می دهد و نه چیزی می خواهد و زندگی به صورت خودجوش در جریان است. دولت خودش را درگیر مسائل کلی کرده است و در بعضی جاها رسیدگی شدید و مراکز خرید فراتر از نمونه های اروپایی و دیگر جذابیتهای امروزین را ایجاد کرده و در بعضی مناطق، مطلقا سرویسی دیده نمی شود.

روز اول کنفرانس است. پنجشنبه به تاریخ 5 آذر 94. مثل همه کنفرانسهای جدی و علمی دنیا، قرار است نشستهای تخصصی برای ارائه مقالات و مباحثات علمی در سه سالن مجزا اتفاق بیافتد. جلسات افتتاحیه و اختتامیه در یک سالن اصلی به نام "راما کریشنا هال" برگزار می شود و هر روز در ابتدای صبح هم، سخنرانان کلیدی در این سالن صحبتهایشان را ارائه می کنند و بعد ملت بر اساس علاقه خود، موضوعی را بر می گزینند و در آن نشست در سالن مجزایی شرکت می کنند. دو سالن دیگر چنین نامهایی دارند "وی کی آر وی رائو" و "اِی ام خسرو". همه امور لجستیکی و تدارکاتی کنفرانس در فضای باز بیرون و بر روی چمنها اتفاق می افتد. از محوطه چمنزار جلوی ساختمان "مرکز توسعه اقتصادی هند" دو سالن مانند در آورده اند. در یکی از آنها میز پذیرش و غرفه های شرکتها و نمایشگاه است. در دیگری، میز و صندلی چیده اند و برای پذیرایی و ناهار و شام استفاده می شود.

برنامه کنفرانس از مدتها قبل معلوم و اعلام شده بود اما در روزهای آخر با چندین تغییر کوچک دوباره به نشانی ایمیل ما ارسال شد. نشستها از 9 صبح شروع می شد و بعد از نشستهای مقدماتی، جلسه های تخصصی برگزار می شد. در هر نشست هم یک رئیس جلسه و یک معاون رئیس وجود داشت که جلسه را مدیریت می کردند. موضوعات نشستها به این شرح بود:

  • مدیرت داده: مدیریت دسترسی آزاد و تاثیر آن
  • الگوهای ریاضی ارتباطات و همکاری
  • تجزیه و تحلیل داده ها و داده کاوی (هر روز یک یا دو نشست با این موضوع وجود داشت)
  • مولفه های ارزیابی علم سنجی، اطلاع سنجی و وب سنجی
  • همکاری های علم و فناوری از دیدگاه کمی و کیفی
  • تجزیه و تحلیل نوآوریهای علم و فناوری
  • ابزارهای پژوهش در کتابسنجی
  • توسعه خدمات اطلاعات و دانش و ...
  • تغییر کتابخانه و فنون مدیریت آن
  • اندازه گیری اطلاعات و دانش
  • اندازه گیری فناوری و نوآوری در کتابخانه ها و تاثیر آن
  • برنامه سواد اطلاعاتی

کنفرانسهای علمی بین المللی، کلکسیونی از فرهنگها و زبانها و صورتهای مختلف به شمار می آیند. در کولنت 2015 افرادی از همه قاره های دنیا حضور داشتند. از آمریکا، انگلستان، آلمان، نروژ، دانمارک، استونیا، روسیه، استرالیا، کره جنوبی، ژاپن، اندونزی، کشمیر و ... و بسیاری کشورهای دیگر و البته شهرهای خود هند مانند پونه، حیدرآباد، مومبایی، کلکته و... افرادی حضور داشتند. در جلسات، بخشی پرسش و پاسخ حتما وجود داشت و خیلی هم پرشور برگزار می شود و بعد از جلسه ها هم مذاکرات و بحثهایی با ارائه کنندگان و دیگران در جریان بود.

مقاله ما به صورت پوستر ارائه شد. مقاله ای بود با عنوان "تحلیل استنادی مقالات اعضای هیات علمی دانشگاه تهران در پایگاه استنادی علوم جهان اسلام (ISC) از سال 1385-1390" که با همکاری خانم مهستی دهقانی‌زاده و دکتر محمد حسن زاده تهیه شده بود.

همچنین 4 مقاله شفاهی دیگر که سه تا توسط آقای دکتر اصنافی و خانم پاکدامن و آقای دکتر قاضی زاده و همکاران تهیه شده بود و یکی که متعلق بود به خانم دکتر عصاره و همکاران که ایشان نتوانسته بودند شرکت کنند و آقای دکتر قاضی زاده به جای ایشان مقاله شان را ارائه کردند. چندین مقاله دیگر هم از ایرانیها بود که در مجموعه مقالات کنفرانس که در دو جلد چاپ شده و البته لوح فشرده آن را به ما داده بودند، منتشر شده بود.

برای شرکت در کنفرانس می بایست ثبت نام کنید و برای هر نفر مبلغ 300 دلار (1.050.000 تومان به نرخ دلار 3500 تومان) پرداخت کنید. این مبلغ برای شرکت در کنفرانس، کوله پشتی کنفرانس (که کیفیت خوبی هم داشت)، ناهار، مجموعه مقالات، تورهای بازدید، ضیافتهای شام و... بود. برای مهمانسرا (هاستل) هم شبی 20 دلار مطالبه می کردند که صبحانه و شام (برای قبل و بعد از کنفرانس) را هم پوشش می داد.

شرکت در کولنت هم مانند سایر کنفرانسهای دیگر منوط به این بود که چکیده مقاله را ارسال کرده و پذیرش می گرفتید. برای مقاله شفاهی باید چکیده سه صفحه ای و برای مقاله پوستری، چکیده یک صفحه ای ارسال کرده و همه مراحل پذیرش، اصلاحیه و تکمیل نهایی مقاله را انجام می دادید. کنفرانس کولنت و یازدهمین کنفرانس بین‌المللی وب‌سنجی، اطلاع‌سنجی و علم‌سنجی (دابلیو آی اس) امسال به صورت مشترک برگزار شد که البته چند سالی هست این دو به همین صورت برگزار می شوند. به جرات می توان گفت که این کنفرانس، مهمترین اتفاق در دنیای علم سنجی و علوم وابسته به شمار می آید و اعضای آن تقریبا بعد از سالها با همدیگر دوست شده اند و خیلی از افراد که می فهمیدند ما از ایران آمده ایم، سراغ دوستان دیگر را می گرفتند.

یکی از اتفاقات جالب این کنفرانس که بیشتر از ما ایرانیها، برای خارجیهای شرکت کننده و باز بیشتر از همه خارجیها برای هندی ها هیجان انگیز بود، تهیه گزارش خبری از کنفرانس و پخش آن از شبکه خبر صدا و سیمای ایران بود. یکی از دوستان کتابدار ما در شبکه خبر مشغول فعالیت است و امسال برای هفته کتاب خیلی دنبال این بود که پوششهایی در مورد کتابداری داشته باشد و اتفاقا از من هم دعوت کرد که در یک برنامه شبکه خبر به مناسبت هفته کتاب شرکت کنم که به دلیل سفر به مالزی موفق به شرکت نشدم. ولی آقای دکتر اصنافی و دکتر رضایی شریف آبادی در دو برنامه شرکت کردند. ایشان از طریق آقای دکتر اصنافی مطلع شده بودند که در کشور هند برای مشارکت در کنفرانس حضور خواهیم داشت و برای پوشش خبری آن هماهنگ کرده بودند.

روز اول کنفرانس که نشست افتتاحیه در سالن اصلی "راما کریشنا هال" به اتمام رسید، آقایی را با ظاهر ایرانی ها دیدیم که به طرف ما آمد و خودش را معرفی کرد. ایشان آقای مهرداد نجفی شعار، خبرنگار صدا و سیما در دهلی بودند. البته در طول برگزاری کنفرانس دیده بودیم که یک دوربین فیلمبرداری در حال فیلم گرفتن است ولی خیلی توجهی نکرده بودیم. (اتفاقا یک نکته جالب این بود که اصلا هیچ خبرنگار یا خبرگزاری یا فیلمبرداری برای پوشش خبری کنفرانس حضور نداشت و جلسات هم فقط به صورت وبی و زنده ارائه می شد و دوربین ثابت برای ضبط جلسات وجود نداشت). آن دوربین مربوط به صدا و سیمای خودمان بود که فیلم گرفته بود. آقای نجفی شعار اطلاعاتی در مورد کنفرانس، تعداد مقالات و مقالات ما ایرانی ها گرفتند و گفتند زمان ما برای گزارش محدود است و در حد 15 ثانیه باید صحبت کنیم. بنده و دکتر اصنافی صحبت کردیم و خواستند با دبیر اجرایی کنفرانس هم صحبت کنند که آقای "پی کی جین" را معرفی کردیم و با ایشان هم مصاحبه شد. این مصاحبه در بخش خبری ساعت 18 همان روز از شبکه خبر پخش شده و ظاهرا یکی دو بار هم بازپخش داشت. دنیای حاضر خیلی دنیای جالبی از نظر سرعت انتشار مطالب است. فیلم مصاحبه و گزارش خبری، به سرعت در بین شبکه های اجتماعی پخش شد و خیلی ها به ما اظهار لطف کردند. همان شب فیلم مصاحبه را برای آقای جین (دبیر کنفرانس) ارسال کردم. فردا صبح دیدم که خیلی خوشحال شده است و تشکر ویژه کرد. ضمن اینکه از من خواست که همین کلیپ را با ترجمه انگلیسی به ایشان بدهم و زیرنویس انگلیسی برای آن تهیه شود که باید ببینیم چطور می شود این کار را انجام داد. بعد هم دیدیم که کلی از افراد حاضر در کنفرانس بابت پخش مصاحبه از تلوزیون ایران تبریک می گویند و ما متعجب شدیم که اینها چطور خبردار شده اند.

بعد متوجه شدیم که همان روز و در نشست عمومی صبح، فیلم شبکه خبر را در سالن پخش کرده اند و برای خیلی از افراد جالب و هیجان انگیز بود و می آمدند و تبریک می گفتند. جالب بود که بر عکس همایشهای ما که کلی کلیپ پخش می کنیم اینجا اصلا خبری از تیزر و کلیپ نبود و این کلیپ ما خیلی برایشان هیجان انگیز و متفاوت بود. اتفاقا، چند نفری که از کشمیر آمده بودند و شیعه هم بودند آمدند و می خواستند بدانند چگونه می توانند برنامه ای در صدا و سیمای ما داشته باشند. از اینها جالب تر، تبریک آقای "گرانت لویسون" به ما بود. این پیرمرد انگلیسی، آدم را یاد فیلمهای کلاسیک انگلیسی و شخصیت آقای پوارو با آن همه کلاس و دیسیپلین می انداخت و خیلی خشک و بی احساس می نمود. ایشان آمدند و به تیم ایرانی تبریک گفتند که خیلی عجیب و اتفاقی مهم و متفاوت به شمار می آمد. حالا این وسط یاد یک چیز دیگر هم از ایشان افتادم. ایشان به خانمی که خواننده بودند و اجرای مراسم "شب فرهنگی" را به عهده داشتند چنین گفتند: "شما آینده روشنی پیش رو دارید البته در مقایسه با گذشته روشنتان".

آقای نجفی شعار هم آدم خیلی جالبی بودند و آشنایی با ایشان برای ما جالب بود. ایشان، یکسال بود که به هند آمده بودند و قبلا در عراق بودند. چیزهای جالبی در مورد هند گفتند که تحلیل قشنگی بود. گفتند که هند از نظر غذاهای خیابانی در دنیا بی نظیر است. همانجا کنار خیابان غذاهای خیلی خیلی ارزان تهیه و خورده می شود و خیلی تجملاتی نیاز ندارد. به گروهی از هندوها اشاره کردند که شامل دو دسته آسمان جامگان و سپیدجامگان می شدند که اعتقادات خاص داشتند. سپید جامگان که همیشه لباس سپید می پوشند و توری هم جلوی دهانشان می بندند که تنفسشان باعث آزار حیوانات نشود. مقامات بالای آسمان جامگان بدون هیچ لباسی و لخت مادرزاد بیرون می آیند و معتقدند که آسمان لباس آنها است. هندی ها، معتقدند بزرگترین دموکراسی جهان را دارند (واقعا هم به نظر می رسد راست می گویند). چرا که هر نوع دین و آئینی در این کشور وجود دارد و هر مرام سیاسی هم زندگی خودش را دارد و آزاد است. در هند مکانی هست به اسم "جنتر و منتر" که محل اعتراضات و اعتصابات و تظاهرات از یک نفر تا صدها نفر است. هر کسی هر حرف و اعتراضی داشته باشد می تواند برود آنجا و هر گونه می خواهد اعتراض کند و هیچ کس هم متعرض او نشود. هند، حدود پنجاه میلیون بی خانمان (هوم لس) دارد که در کنار خیابان به دنیا می آیند، همانجا رشد می کنند و همانجا هم می میرند. هیچ هم مشکلی با این قضیه ندارند که تا آخر عمرشان سقفی از خودشان ندارند. همچنین، توصیه های جالبی برای خرید و استفاده بهتر از هند داشتند. جاهای دیدنی و مراکز خرید را معرفی کردند و گفتند که صنعت پارچه و منسوجات هند خیلی جالب است و توصیه کردند که اگر دوست داریم لباس "سافاری" تهیه کنیم. لباس رسمی مردانه به دلیل گرمی هند که کت و شلوار خیلی قابل استفاده نیست، می تواند کارایی داشته باشد و قشنگ هم هست.

کمک بزرگ و مهم دیگری هم ایشان به ما کردند. بلیط برگشت آقای قاضی زاده برای جمعه عصر بود ولی ایشان دوست داشتند و ما هم دوست داشتیم که ایشان همراه ما باشد. به آقای نجفی شعار گفتیم و همانجا لطف کردند و با مسئول هواپیمایی ماهان در هند تلفنی صحبت کردند و قرار شد که بلیط را کنسل و بلیطی با پرواز ما برایشان بگیرند که خوشبختانه به سرعت و بدون هیچ مشکلی و حتی پرداخت جریمه کنسل بلیط کار راه افتاد.

در هند کسی نگران رعایت آداب اجتماعی نیست و از آب دهان انداختن در خیابان و فین کردن با صدای بلند هم ابایی ندارند و این اصوات گوشخراش در همه جا به گوش می رسد. اتفاقا در هنگام مصاحبه با آقای دکتر اصنافی، چنان صدای گوشخراش فین کردنی می آمد که مجبور شدیم مصاحبه را قطع کنیم و درها را ببندیم و منتظر شویم تا صدا از جریان بیافتد.


برچسب‌ها: هندوستان, دهلی, کنفرانس کولنت 2015, شبکه خبر, واحد مرکزی خبر
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 4:10  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

صبح چهارشنبه 4 آذر 94 می شود. بعد از آماده شدن به رستوران رفتم و دیدم که هنوز خبری از صبحانه نیست و یک تنور نانوایی آنجاست که دارند خمیرهایی را برایش آماده می کنند. از مسئول مهمانسرا در مورد اینترنت پرسیدم و گفت می توانم از کامپیوتر او استفاده کنم و از آنجا به چند نفری که مطمئن بودم همیشه  ایمیلشان را چک می کنند پیام دادم که خبر سلامتی ام را به خانواده بدهند. از در مهمانسرا بیرون رفتم که هوای پاک صبحگاهی استنشاق کنم اما چشمتان روز بد نبیند. همان گرده های سیمانی که گفتم در همه جای هوا پخش بود. با این حال طبیعت استثنایی جلوی رویم بود. درختی عجیب که نمونه اش را قبلا در بنگلادش دیده بودم و ریشه هایش روی هواست. چمنی سرسبز که به خاطر آب و هوای هندوستان چمنها حسابی سرحال هستند و یک درخت عجیب و غریبی که چیزهایی روی آن می لولیدند. خوب که دقت کردم دیدم سنجابهای خوشگل و ریزی هستند که به تعداد خیلی زیاد در حال بالا و پائین رفتن از درخت هستند. به نظر نرم و لطیف می آمدند با آن دم پهن و پر از پرزشان. در کنار اینها کلاغها و کبوترها هم بودند و سر و صدایشان عادی می نمود. اما دو پرنده دیگر دیدم که در ایران فقط می شود در قفس یا باغ وحش دیدشان. چند شاهین بزرگ که خیلی طبیعی آنجا می گشتند و چند مرغ مینا. بالای درختان هم پر بود از طوطی. بعدا هم در طول برگزاری کنفرانس هر وقت بیرون می آمدم اول از همه سرم را بالا می کردم و شاهین هایی که روی هوا پرواز می کردند و طوطیان قشنگی که از این شاخه به آن شاخه می پریدند را تماشا می کردم. البته به این جمع باید میمونهای شیطان و بازیگوش را هم اضافه کرد که من ندیدم اما دکتر اصنافی عکسهایی از آنها را در خیابان گرفته بود.

دوباره برگشتم رستوران و دیدم چند نفر آنجا هستند. آقای دکتر کیم از هلند (ماستریخت – همان که نصف شب دیدیمش)، خانمی از استرالیا (اصالتا هندی بود و آقای دکتر سیروس پناهی "که الان در گروه اطلاع رسانی پزشکی دانشگاه ایران است" را می شناخت)، خانمی به اسم لبیبه از اندونزی (که سال گذشته به ایران آمده بود و مشهد و قم را زیارت کرده بود) و چند نفری دیگر. صبحانه هندی ها، مانند سایر غذاهایشان، چیزهایی است که به سختی می شود از آنها سر درآورد. پرسیدند که چه میل دارید و چند چیز گفتند و من هم همانی را که دیگران میل کرده بودند و نمی دانستم چیست خواستم. دو تکه نان که وسط آنها سیب زمینی و پیاز و ادویه مالیده بودند و به هم چسبانده و همانجا در تنور می پختند با ظرفی که چیزی زرد و تند درون آن بود. در هند به هر چیز که بخواهی لب بزنی باید پیه یک مشت فلفل و ادویه تند را به تنت بمالی. خوشبختانه، سالهاست که دارم با ذائقه ام مبارزه می کنم و هر طعمی را به خوردش می دهم و کمی به همه طعمها عادت کرده است. مثلا در طول روز همیشه قدری کندر خوراکی به همراه دارم و تکه ای از آن را در دهان می گذارم که بعد از مدتی مثل آدامس می شود. آنهایی که تجربه کندر را دارند می دانند که منظورم چه نوع طعمی است. تلخی همچون زهر مار که البته بعد از این همه مدت به آن عادت کرده ام. به طنز به دوستان می گویم من خودم کامم را تلخ می کنم تا تلخی روزگار اثری روی روح و روانم نداشته باشد. یک فلاکس هم آنجا بود که برایم چیزی بین قهوه و چای و شیر ریختند. بعدا متوجه شدم که این "گالا چای" است. یعنی چای معمولی که در آن شیر می ریزند و یک نوشیدنی رایج در هند است.

کنفرانس قرار بود از پنجشنبه شروع شود و امروز ما بیکار بودیم. اینترنت برقرار نبود و انگار بخشی از موتور زندگیمان لنگ می زد. فقط قرار بود عصر از ساعت 6 و نیم در ضیافت شام شرکت کنیم. به همین خاطر با آقای دکتر قاضی زاده شال و کلاه کردیم و گفتیم دوری در اطراف بزنیم. اینجا، در محیط کمپوس دانشگاه دهلی بودیم ولی زندگی با همه ملزومات آن در بیرون از درها جریان داشت و انگار نه انگار که اینجا محوطه دانشگاه است و مردم و دستفروشها و ریکشاها و موتوری ها و ... به کاشبی مشغول بودند. با این همه شلوغی بعدا متوجه شدیم که امروز مراسم خاصی برای هندوها است و تعطیل عمومی است. کمی جلوتر از مهمانسرا جایی عجیب و غریب و فوق العاده زیبا (البته از درون آن) دیدیم که چشمهای آدم متحیر می ماند. بیرونش آن شلوغ و جایی برای شمع روشن کردن بود و البته تا دلت بخواهد کثیف و به هم ریخته. اما وقتی کفشهایت را در می آوردی (البته بعد از اجازه و پرسش) و وارد می شدی چندین زنگ بزرگ از سقف اویزان بود که هر کسی آنها را می نواخت و ظاهرا معنایی داشت. چند مجسمه که تزیین شده بود و یکی از آنها پر از خوراکی های مختلف بود و یکی دیگر که شیر از آن بیرون می آمد و جاری می شد و چند نفری که انگار دعاخوان بودند و مردم عادی که می امدند و دعایی می کردند و می رفتند. زیبایی این معبد کوچک محلی را نمی توان در چند جمله بیان کرد.

بعد از آن در میان خیل ریکشا (دورشکه های هندی که با دوچرخه کشیده می شوند) و موتور و ماشین و دستفروشها و دکه های فراوان غذاهای خیابانی به سمت انتهای خیابان حرکت کردیم. در هند همیشه زندگی جاری است و شما خیابان خلوت نمی بینید. و در این شلوغی، یک هیاهوی سرسام آور هم تکمیل کننده آن است و آن "پدیده بوق" است. هر وسیله نقلیه تلاش دارد به سهم خودش از این سفره پهن آلودگی صوتی چیزی نصیب خود کند و انگار همه می ترسند که از ثواب آن محروم شوند که هر کس دائم در حال بوق زدن است و همیشه این صداهای گوشخراش در دهلی شنیده می شود. همین طور که از خیابان اصلی می گذشتیم، دانشکده های مختلف دانشگاه دهلی را می دیدیدم. رسیدیم به جایی که ظاهرا محوطه اصلی چند دانشگاه بود و در آن باز بود و رفت و آمد زیاد. وارد شدیم و اصلا کسی توجهی نکرد که بخواهد کنترل کند ما چه کسانی هستیم. مقداری عکس گرفتیم و تابلو کتابخانه توجهمان را جلب کرد. وارد کتابخانه شدیم و به نگهبان گفتیم که می خواهیم برویم و کتابخانه را ببینیم که او هم بی آنکه چیزی بخواهد با دست اشاره ای کرد و ما وارد شدیم. با اینکه روز تعطیل بود ولی سالنها گوش تا گوش پر از آدم بود که در حال مطالعه بودند. گشتی در کتابخانه زدیم و هیچ کس کاری به ما نداشت. از خانمی پشت میز امانت خواستیم که راهنمایی کند و او هم گفت اینجا مخزن است و بالا هم بخشهای دیگر. وارد مخزن شدیم و قفسه های خیلی قدیمی را که در دو طرف راهرویی که پر از ستون بود دیدیم. شماره راهنما بر اساس رده بندی غیر آشنایی بود که ظاهرا کولون (رانگاناتان) بود. البته تعداد کمی از کتابها لیبل عطف داشتند و نه همه. گشتی زدیم و بازهم کسی کاری به کارمان نداشت. خواستیم که از اینترنت و وای فای استفاده کنیم و راهنمایمان کردند به طبقه دوم. آنجا به دیدار معاون کتابخانه یعنی آقای "راجیش سینگ" (ظاهرا هندی ها همه یا سینگ هستند یا کومار) رفتیم. با روی باز پذیرفت و نشستیم و در مورد قدمت کتابخانه که از سال 1922 که دانشگاه دهلی ایجاد شده و رانگاناتان جزء کسانی بوده که در ایجاد این کتابخانه نقش داشته صحبت کرد. بعد هم وب سایت کتابخانه و دسترسی به منابع و اطلاعات دیگری را به ما داد و کنار هم فنجانی گالاچای صرف کردیم و کلی صحبتهای دیگر در مورد کتابداری و مجله ای که ایشان هم جزء هیئت تحریریه آن بود و یک نسخه اش را برای خودم گرفتم به اسم JIM "مجله مدیریت اطلاعات". با هر زحمتی بود از دفتر ایشان بیرون آمدیم از بس که شوق داشتند کارهایشان را برایمان توضیح بدهند و راهی بیرون دانشگاه شدیم. توجه داشته باشید که بدون هیچ گونه هماهنگی و نامه و اینها چنین اتفاق و بازدیدی رخ داد.

نزدیک ظهر بود و هر چه فکر کردیم که در اینجاها بشود غذایی خورد اصلا قابل تصور هم نبود. تصمیم گرفتیم به جایی برویم که هم بازار باشد و هم اغذیه های معروف بین المللی را بشود پیدا کرد. با پرس و جو ایستگاه مترو را پیدا کردیم و رفتیم و کارت به مبلغ 150 روپیه خریدیم (هر روپیه معادل 60 تومان به قیمت صرافی فرودگاه مهرآباد). آمدیم از نقشه مترو عکس بگیریم که پلیس اسلحه بسته ای جلوگیری کرد، حالا چرا نمی دانیم. در صف مترو آقای میان سالی را دیدیم که به حمید گفتم قیافه اش به ایرانی ها می خورد و از او پرسیدیم و فهمیدیم هندی است. همین پرسش باب آشنایی برای به دست آوردن یک تور لیدر عالی را باز کرد. مرکز شهر و مک دونالد و کی اف سی را پرسیدیم که ما را با خودش به درون قطاری برد که تا مقصد 55 دقیقه طول کشید و نزدیک به 35 ایستگاه را رد کردیم. راهنمایی مهربان و صبور ما اسمش "نارولا" بود که ما او را "نورالله" صدا می کردیم. دکتر قاضی زاده با آن روابط عمومی بالا و توانایی ارتباط گیری سریع با آدمها، در طول مسیر حسابی او را تخلیه اطلاعاتی کرد و قیمت هر چیزی را از ماشین و خانه گرفته تا آیفن و نخود و لوبیا و بنزین به دست آورد. جالب است که هر لیتر بنزین در دهلی حدود 78 روپیه (حدود 4800 تومان) قیمت دارد و وقتی گفتیم در ایران 1000 تومان است گفت که شما سلطان بنزین هستید. وقتی صحبت از شبکه های اجتماعی و ممنوع بودن برخی از آنها مثل فیس بوک شد، خنده هایی از روی تعجب تحویلمان می داد. قطار رفت و رفت تا از منطقه ای جنگلی سر در آورد و بعد از آن در منطقه ای خارج از دهلی پیاده شدیم. در شلوغی وحشتناک سر ظهر یکراست رفتیم به سمت غذاهای معروفی که همه شامل پیتزا هات، همبرگر کینگ، مک دونالد، کی اف سی و ... آنجا بودند. بالاخره به مک دونالد رای دادیم و رفتیم و سه نوع ساندویچ و سیب زمینی و کوکا و پپسی سفارش دادیم (متاسفانه در اینگونه سفرها برای تست هم که شده رژیمم را کنار می گذارم و حتی نوشابه را هم تست می کنم). در صف آدمهایی از ملیتهای مختلف حضور داشتند که حضور آمریکائیها از همه مشهودتر بود. در آنجا بود که به مدد جناب مک دونالد توانستیم به اینترنت متصل شویم و یکی دو ساعتی را همانجا ماندیم و دوباره غذا و قهوه سفارش دادیم و بالاخره با پرداخت 870 روپیه (52000 تومان) که برای چنان غذایی واقعا کم بود، بیرون آمدیم. البته فکر کنم دو برابر آن را از اینترنت استفاده کردیم. وقتی به اینترنت متصل شدم، به امیر ایمیل زدم که سالمیم و آمده ایم بیرون. بعد دیدم که بنده خدا در تلگرام کلی پیام گذاشته که برنامه تان چیست و اینکه نزدیک ظهر آمده اند مهمانسرا و چون ما نبودیم نگران شده اند.

بعد هم رفتیم به یکی از مراکز خرید سر زدیم که چشمتان روز بد نبیند. قیمتهایش وحشتناک بالا بود و وقتی اجناسی را که قیمت داشتیم با ایران مقایسه می کردیم اصلا اقتصادی و به صرف نبود. لباسهای زنانه هندی، نه ساری بلکه چیزی توی طرح و مایه های لباسهای خاص آنها) هر کدام به مبالغی نزدیک 14000 روپیه (حدود 900 هزار تومان) بود. البته برندهای معروف و البته غیرتقلبی همه را می شد در این مراکز خرید پیدا کرد که مسلم است قیمت برندها متفاوت از سایر اجناس باشد. با این حال آدم انتظار ندارد که در هند چنین قیمتهای گرانی را ببیند. کلی توی فروشگاه گشتیم و از میوه های عجیب و غریب آن دیدن کردیم و بالاخره بدون خریدن چیزی و برای اینکه به مهمانی شام برسیم، قصد بازگشت کردیم.

از میان انبوه موتورهای سه چرخه مسافرکش و ریکشاها و تاکسی ها و بوق و سر و صداها در حال عکس گرفتن گذشتیم و سوار مترو شدیم. مترویی شلوغ بود و جای نشستن نداشت. چند ایستگاه که گذشت جایی خالی شد و نشستیم. یکی دو ایستگاه دیگر آقا و خانمی سوار شدند که دیدیم آقاهه خیلی آشنا و پرسشگر نگاه می کند. آخرش هم آمد و تابلویی را در بالای سرمان نشان داد و گفت که اینجا مخصوص خانمها است و خانمش را بدون تعارف فرستاد که بنشیند. قصد داشتیم که برسیم مهمانسرا و استراحت کنیم که تازه بعد از مترو یادمان آمد که توان و وقت پیاده برگشتن مسیر صبح را نداریم. خیابان را پیدا کردیم و سوای یکی از این موتورهای سه چرخه مسافرکش شدیم و منتظر شدیم تا 4 نفرش تکمیل شود. تجربه جالبی بود که در هوای آزاد شما مسافر تاکسی چنین کوچک و جالب باشید. نفری 10 روپیه (600) تومان گرفت و پیاده شدیم و دیدیم که تقریبا وقت شام و مهمانی است. در مهمانسرا کاغذی به من دادند که دیدم پیغام امیر است که آمده اند و ما نبودیم و نگران شده است. (به شوخی بهشان می گفتم برگشته ایم به عصر حجر و ظاهرا تنها راه ارتباطی ما علامت دادن با دود است). سریع آماده شدیم و به اتفاق مصدر کیم رفتیم ساختمان بغلی برای ضیافت شام.

دیدیم که یک اتاق خیلی کوچک است که ظرف‌هایی برای غذا گذاشته اند و چند نفری آنجا هستند. امیر و خانم پاکدامن هم آمده بودند. در آنجا آقای پی کی جین (دبیر و برگزار کننده اصلی کنفرانس که حمید به طنز او را پکیج صدا می کرد)، دکتر کار و مهمتر از همه خانم هیلدران کرشمر (بنیان گذار کولنت) را دیدیم. کرشمر با آن مدل خاص مو و لباسش آدم را یاد خانم تاچر می انداخت و شوهرش تئو که آلمانی است و به گفته خودش انگلیسی اش اسمال است و همه جا همراه هیلدران خانم می رود. اولین دلخوری بچه ها بابت غذاها از اینجا شروع شد. غذاهایی که همه تند و شور است و بایت خیلی از جان گذشته باشی که از آنها بخوری. من هم به طنز گفتم شما نخورید ولی من انتقام شماها را می گیرم. با اینکه عاشق تست غذاهای جدید هستم و هر غذایی را نه به خاطر مزه بلکه به خاطر جدید بودنش حتما امتحان می کنم و می خورم، ولی باید اعتراف کنم که در هند غذا خوردن خیلی سخت است. هر غذایی را که آنها می گویند تندی زیادی ندارد، بدانید که تا فیها خالدونتان را می سوزاند. با این حال، من به عنوان تستر غذا اول هر چیزی را می چشیدم و به بچه ها می گفتم که تند است یا خیر. بعد از مدتی انگار ذائقه من هم از کار افتاد و یکی دو راهنمایی نا بجا کردم که آه از نهاد دوستان برآمد و حسابی لب و زبانشان فلفلی شد و سوختند. به عنوان تستر غذا یاد جان نثار قهوه تلخ افتادم که مجبورش می کردند هر غذایی را اول بخورد که سمی نباشد. همچنین، در موسسه تحقیقات چای لاهیجان دوستی داشتیم که شغلش "مسئول چشش" بود. یعنی هر چایی که می آوردند ایشان می چشیدند و می گفتند طعمش خوب است یا خیر و آن سالهای دور یک دست قوری و فنجان مخصوص از انگلستان خریده بودند به مبلغ 850 هزار تومان که چای را در آن می ریختند که طعم آن را عوض نکند.

عادات هندی ها هم خیلی جالب است. شام که تمام شد یکی یکی رفتند و جالب بود به عنوان میزبان خیلی کاری به ما نداشتند که چه می کنیم. البته مهمان نوازان خوبی بودند اما مثل ما ایرانیها نیستند که دائم در سرویس باشیم و به تر و خشک میهمان بپردازیم. بعد از شام، با لب و دهانی سوزناک و در هوایی عالی و بهاری –البته به همراه آلودگی و غبارآلودگی همیشگی هوای هند – قدم زنان به مهمانسرا آمدیم و بعد از صرف کالاچای و مصاحبت با مصدر کیم که فوق العاده پر معلومات است، شب را به سر بردیم. 


برچسب‌ها: هندوستان, دهلی, کنفرانس کولنت 2015
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 3:10  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

با شنیدن نام دهلی به یاد داستان طوطی و بازرگان می افتم. اينجا دهلي است. البته نه دهلي نو که همان دهلي کهنه. شهري هزار رنگ و هزار صورت. ساعت از 12 شب گذشته و صداي سوت نگهبانان و سگها در هم مي آميزد و سکوت را گذر گاه گاهي ماشيني يا دوچرخه موتوري به هم مي ريزد. در روز البته صداها فرق مي کند. صداي طوطي، سنجاب، کلاغ، کبوتر، نوعي پرنده شکاري بزرگ که فکر مي کنم دليجه يا بالابان باشد و صد البته بوق گوش خراش ماشينها، ارکستر صوتي شهر را تشکل مي دهد.

بالاخره طلسم شرکت در کنفرانس کول‌نت شکسته شد و به بهانه کنفرانس امسال آن، امده ام به دهلي. کنفرانس کول‌نت یکی از معروفترین کنفرانسهای حوزه علم سنجی، اطلاع‌سنجی و وب‌سنجي است که امسال شانزدهمين کنفرانس آن در شهر دهلي کشور هندوستان برگزار شد. اين کنفرانس از سال 2000 توسط هيلدران کريشمر و با همکاري سه کشور آلمان، چين و هند ايجاد شد. در سال 2006 که من دانشجوی دکتری بودم و کول نت هم تازه راه افتاده بود و آن سال در مارسی کشور فرانسه برگزار می شد، اولین مقاله ام را دادم و برای ارائه شفاهی هم پذیرفته شد. اما متاسفانه هر چه به این در و آن در زدم که بشود به عنوان دانشجوی دکتری کمک هزینه ای گرفته و در کنفرانس شرکت کنم، مقدور نشد.

در مدت آماده شدن براي سفر به هند، هي عنوان کتاب ابوريحان بيروني يعني "تحقیق ماللهند" توي کاسه سرم مي چرخيد. آخرش هم وقتي داشتيم از گيت فرودگاه خارج مي شديم که برويم و سوار اتوبوس بشويم تا خودمان را به هواپيما برسانيم، بالاخره اين اسم از دهانم بيرون پريد و همه همراهان هم توجهشان به آن جلب شد و يکي پرسيد کتاب ابن سينا بود؟ داشتيم به سمت کشور هند مي رفتيم. کشوري که از خيلي ها تعريفش را شنيده بودم و مي بايست خودم از نزديک مي ديدمش.

سال 1388 که عضو هيئت علمي سازمان تحقيقات کشاورزي بودم، براي شرکت در يک دوره آموزشي در کشور هند معرفي شدم. اما به دليل بي تجربگي درخواست ويزاي دوره آموزشي کردم که چنين ويزايي هيچ وقت به دستم نرسيد و از آن سفر افتادم. حالا ديگر ياد گرفته بودم که براي هند فقط بايد درخواست ويزاي توريستي بدهي. مقدمات سفر از خرداد 94 مهيا شد و کارهاي اداري اش به موقع انجام گرفت. همانطور که در پستهاي قبلي (سفر مالزي) گزارش مبسوط تري از آن داده ام، قرار بود همه اعضاي هيئت علمي گروه با هم برويم که نشد. به هر حال، با هر پستي و بلندي که براي آمادگي سفر وجود داشت ما آمديم و رسيديم به روز سه شنبه سوم آذر 94. بازهم فرودگاه امام و ماجراهاي مربوطه که البته اين دفعه خيلي متفاوت تر بود. پرواز قرار بود ساعت 19.30 با هواپيمايي ماهان باشد و در بليط هم از قبل درج شده بود. اما وقتي آمديم فرودگاه متوجه شديم که پرواز 19.15 خواهد بود و البته اين يک ربع جلو آمدن را به فال نيک گرفتيم. برعکس هفته پيش، ورودي چندان شلوغ نبود. ظاهرا پروازهاي ايرلاينهاي داخلي در روز و پروازهاي اجانب در شب انجام مي شود که آنقدر شلوغ مي شود.

هر چه کرده بودم که بتوانم ارز دولتي از قرار 300 دلار بگيرم نشده بود و گفتند چون تو يکبار ارز دولتي ماموريتي گرفتي به تو تعلق نمي گيرد. بعد از اينکه در يک صف خيلي خيلي طولاني و کند در جلوي کانتر ماهان موفق شديم چمدان را تحويل بدهيم، همسفران رفتند به دنبال ارز و من هم رفتم به سمت صرافي که بيرون از گيت بود تا به امر خريد و مبادله دلار و روپيه و رينگت بپردازم. در فرودگاه تنها يک صرافي را ديدم که قيمتهايش هم وحشتناک بود. مثلا دلار که همان روز صبح در بازار آزاد داخل شهر و صرافي ها حدود 3595 تا 3599 فروخته مي شد در اين صرافي به قيمت 3638 تومان به فروش مي رسيد و روپيه که تقريبا 55 تومان بود در اينجا به قيمت 60 تومان بفروش مي رسيد. کمي رينگت از سفر مالزي داشتم که مي خواستم تبديل کنم و روپيه بگيرم که گفتند رينگت نمي خرند. ضمن اينکه روپيه هم نداشتند و گشتند و 600 روپيه پيدا کردند و به من دادند. چون نگران بودم که نکند در ديار غربت پولم کم بيايد تصميم گرفتم که کمي هم دلار تهيه کنم. ديدم چاره اي نيست و بايد به قيمت گزاف اين صرافي تن در بدهم.

وقتي آمدم خريد کنم آقايي با سبيلهاي از بنا گوش در رفته اما خوشگل را ديدم که داشت با خانم دلار چانه زني مي کرد و به کسي ديگر مي گفت که اينها 5000 تا را نمي خرند و بهتر است منتظر شويم به ملتي که مي خواهند دلار بخرند، بفروشيم. من که رفتم خريد کنم پيشنهاد دادند که از آنها بخرم و گفتند ما 20 تومان ارزانتر از صرافي يعني حدود 3640 تومان مي فروشيم. در همين اصنا يک آقاي صاحب سبيل مشابهي هم آمد و گفت اينها اضافه پول جنسهايي است که از هند آورديم و من هم پرسيدم روپيه نداريد که گفتند چند هزارتايي داريم. به همين خاطر تغيير نظر دادم و ديدم که بهتر است مستقيما روپيه بخرم. هر روپيه را به مبلغ 55 تومان يعني 5 تومان ارزانتر از صرافي فروختند. البته محض احتياط از خانم دلار خواستم که آنها را چک کند که تقلبي نباشند و او گفت که چنين کاري نمي کند و من هم با ترس و لرز همه ريسک کار را به عهده گرفتم. البته از آقاي روپيه که در پرند مغازه لوازم هندي داشت و کارش تجارت اشياي هندي بود خواستم که شماره اش را بدهد و من زنگ زدم که ديدم کار نمي کند و بعد خواستم که به من زنگ بزند و ديدم که شماره اش فرق مي کند و راستش کمي ترسيدم اما به هر حال اعتماد کردم و روپيه ها را گرفته و به دنبال پرواز رفتم.

با همسفران، يعني دکتر اميررضا اصنافي و دکتر حميد قاضي زاده (با هر دو در اهواز و در دوران دکتري کلي خاطره و خنده داشتيم و اين سفر هم حسابي خاطرات گذشته را زنده کرديم و خنديديم) و خانم مريم پاکدامن در ميان فوجي از چيني ها (به دليل همزماني با پرواز بيجينگ) که تعدادشان خيلي بيشتر از ايرانيها بود و تعداد معتنابهي هندي هاي مسن به سالن انتظار رفتيم. در سالن انتظار و توي هواپيما متوجه شديم که هنديهاي همسفر همه به کارواني زيارتي مرتبط هستند و ماجراهاي جالبي داشتند. به ويژه هنگام برخاستن و نشستن هواپيما چيزي شبيه دعا يا صلوات مي فرستادند. اين صداها و ماجراها، مرا ياد سفري انداخت که سالها پيش به مشهد داشتم و همسفر خانواده هاي شهداي لرستان بودم و چون همگي مسن بودند کلي ماجرا و سر و صدا در هواپيما برپا بود.

بعد از 4 پرواز هفته پيش با هواپيمايي قطر و دو پرواز با مالزين ايرلاين، نشستن در هواپيمايي ماهان و مقايسه خدمات و کلاس پروازي جالب بود. البته انصافا، خدمات ماهان به نسبت پروازهاي داخلي بد نبود اما در مقايسه با کلاس جهاني هواپيمايي، کيفيت ديگري داشت. با حميد در يک صندلي بوديم و از همان لحظه پرواز بساط خنده مان رو به راه شد. نصف شب يعني ساعت دوازده و نيم نصفه شب به وقت دهلي (دو ساعت از ما جلوتر هستند) به زمين نشستيم. مسير طولاني را قسمت کنترل پاسپورت طي کرديم و در اين مدت هر چه کرديم که به اينترنت وصل شويم نشد که نشد. مي بايست در سايتي ثبت نام مي کردي و بعد از تائيد يک کد برايت پيامک مي کرد که چون ما گوشي هايمان خاموش بود چنين چيزي مقدور نشد. کلا تا دو روز اينترنت نداشتيم که براي آدمهاي معتاد به نت (واژه وبوليک براي اعتياد به وب؛ همين طور موفوبيا براي ترس از فقدان دسترسي به موبايل و اينترنت گوياي اين حالت هستند) و فقط من از طريق ايميل خبر سلامتيم را به خانواده رساندم. آنقدر در گيت کنترل پاسپورت معطل شديم که وقتي آمديم ديديم که چمدانها آمده و همه رفته اند و چمدانهايمان را يک گوشه تلنبار کرده اند که يکي از چمدانهاي دوستان هم پاره شده بود که نفهميديم بر اثر پرتاب کردن بوده يا اينکه دستبرد زده بودند. به هر حال پذيرفتند که ببريم يک جايي که آدرس دادند تا آن را بدوزند و تعمير کنند که البته بعدا دوستان ديدند که به زحمت و وقتش نمي ارزد.

چمدانها را گرفتيم و خواستيم بياييم بيرون که ديديم تعدادي به انتظار ايستاده اند و هر چه برگه هاي آنها را ديديم، متوجه شديم که کسي دنبال ما نيامده و کلي ناراحت شديم. از در که بيرون آمديم جمعيت عظيمي (يعني واقعا شلوغ و زياد بودند) را ديديم که کاغذ به دست، يا عکس به دست يا پرچم به دست پشت نرده ها ايستاده‌اند. چند دور گشتيم و بالاخره متوجه شديم که روي يک کاغذ نوشته امير رضا و عکس دکتر اصنافي هم روي آن پرينت شده. خودمان را معرفي کرديم و آقاي استقبال کننده شوکه شد. با اينکه همه ما بليطها و زمان فرود را نوشته بوديم آقاهه گفت که فقط منتظر يک نفر بوده. هر طور بود 4 نفري با چمدانها در يک ون (که آنها مي گويند کب) سوار شديم و حرکت کرديم. در همان فرودگاه متوجه چيزي در هوا شديم که مثل غبار اطراف کارخانه هاي سيمان بود. پرسيديم و گفتند آلودگي هواست که به طور خيلي خيلي محسوسي ريه را آزار مي داد و آشکار بود.

فرمان ماشين هاي هندي هم سمت راست است، ولي رانندگي در اين شهر نوعي مسابقه فرمول يک است. آقاي راننده با تمام قوا مي گازيد و چندباري ما چشمانمان را بستيم و دستگيره ها را گرفتيم که پرت نشويم. به شوخي به آقاي راننده گفتم مانند مايکل شوماخر رانندگي مي کنيد که خيلي با آن حال کرد. همين طور که از محلات تميز شهر مي گذشتيم، کم کم رسيديم به مناطقي به معناي واقعي کلمه مخروبه و حلبي آباد و داغان. متوجه شديم اينجا دهلي کهنه است. شهري بدون هيچ گونه مديريت، نظافت و مدنيت را ديديم. مي بايست به دانشگاه دهلي مي رفتيم که در همان دهلي کهنه است. ناگفته نماند که دهلي نو، منطقه جنوبي دهلي است و دهلي کهنه در منطقه شمالي است و البته بعدا ديديم که در شهر فضاي جنگلي زيبايي با همان درختان مخصوص هندي وجود دارد.

مهمانسرا را از قبل رزرو کرده بوديم. من مهمانسراي بين المللي دانشگاه دهلي را انتخاب کرده بودم. عکس آن را روي وب سايت دانشگاه دهلي ديده بودم و در توصيف آن نوشته شده بود "سيف اند کلين (تميز و امن)" که مدتها سوژه خنده مان با دکتر اصنافي و ساير دوستان شده بود. اما در کمال نامردي ديديم که من و حميد را بردند به مهمانسراي "موسسه توسعه اقتصادي" که جايي در حد ساختمانها و امکانات عهد ناصري بود. بعد که جويا شديم، گفتند در آن مهمانسرا اتاقهاي دونفر وجود داشته و همه يک نفره ها را خودمان فرستاده ايم اين مهمانسرا. به هر حال هر طور بود پذيرفتيم و وارد اتاقي شديم که بهترين توصيف برايش اين بود که هنديها صرفا به کارکرد هر چيز کار دارند و مانند روسي ها که به ظرافت و تنوع و مدرنيت کار چنداني ندارند، آنها هم خيلي در بند روزآمدسازي و مدرن کردن وسايل نيستند. مثلا قفلها، آبگرمکن، کمدهاي ديواري، چفت درها و خيلي چيزهاي ديگر متعلق به دهه ها و سالها پيش است و تا وقتي کار مي کنند، آنها همين گونه خواهند بود. همان نيمه شب با آقاي به اسم "کيم" آشنا شديم که از ماستريخت آمده بود و حرکات و رفتار و سکناتي دقيقا شبيه مصدر بين داشت. ضمن اينکه بسيار با سواد و البته جنتل من و اروپايي بود. گفتند صبحانه ساعت 8 تا 9 صبح سرو خواهد شد.

به هر حال، بعد از يک سفر نسبتا خسته کننده و در نيمه هاي شب تلاش کرديم بخوابيم اما هواي سرد و پتوهاي مسافرتي اجازه چنين کاري نمي داد. اتاق را زير و رو کردم و يک هيتر مربوط به جهيزيه مادر هيتلر پيدا کردم و بعد از کلي تلاش راهش انداختم و ديدم که با کمال تعجب چه کارکرد خوبي هم دارد و چه گرمايي توليد مي کند. هنديها، مثل ما مخازن عظيم نفت و گاز ندارند و در ساختمانهايشان وسيله تهويه تعبيه شده براي گرما وجود ندارد و از همين هيترهاي برقي استفاده مي کنند. اولين جرقه هاي خواب در شبهای دهلي به چشمانم راه يافتند و در هجوم طرح و نقشه ها برای لذت بردن از هند، و سرک کشیدن به جاهای دیدنی آن و خرید کردن و با غذاهای تندش کنار آمدن، به خوابی عمیق فرو رفتم.


برچسب‌ها: هندوستان, دهلی, کنفرانس کولنت 2015
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 23:38  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

همه سختی‌های سفر و حرص و جوش آن درست تا لحظه ای است که روی صندلی هواپیما جلوس می کنی. آنجا دیگر انگار همه چیز تمام شده و پلهای پشت سر شما چنان خراب شده که دیگر انگار بازگشتی در کار نیست. به همین خاطر است که اغلب آدمها تا پایشان به مرکب سفر می رسد، به خواب عمیقی فرو می روند. در هواپیماهایی که از فرودگاه امام می روند معمولا 72 ملت یا حتی بیشتر را می شود دید و این تنوع رنگ و فرهنگ و زبان و رفتار، مشخصه دنیای کنونی ماست که هر لحظه شما می توانید این التقاط زیبا را ببینید.

وقتی کیفها را گذاشتم در کابین بارهای توی هواپیما و آمدم بنشینم (ردیف وسط بودم و از بی خوابی و خستگی زیاد، یادم رفته بود تاکید کنم که صندلی کنار پنجره بهم بدهند) جوانی از سوی صندلی وارد شد و همزمان با هم نشستیم و به هم سلام کردیم. پرسید کجا می روم و جواب دادم و من از او پرسیدم و گفت: "نیویورک". با هم گرم صحبت شدیم و معلوم شد که دکترای فیزیک گرفته ولی الان زده توی کار تولید بازی موبایلی. بازی دارت را برای موبایل طراحی کرده و قرار است بازاریابی و فروش آن را با دوستانش شروع کنند. از او در مورد تئاترهای برادوی نیویورک پرسیدم و تصدیق کرد که بعضی تئاترها نزدیک به بیش از 50 سال روی صحنه می مانند و حتی هنرپیشه هایش بالغ یا جوان و پیر می شوند یا ممکن است بمیرند اما تئاتر همچنان ادامه دارد.

نشستن در هواپیماهای شرکتهای بزرگ و معتبر جهانی محاسن زیادی دارد که شاید همه تجربه کرده یا شنیده باشید اما دو عیب بزرگ دارد. اول اینکه هی آن را با هواپیماهای خودمان و سرویس دهی آنها مقایسه می کنی و دلت می سوزد که مگر ما چه کم داریم که در این سطح هم مهماندارهای ما نمی توانند لبخند بزنند و واقعا خدماتی از ته دل بدهند. انگار که بر اساس قالب ذهنی اشتباهی که داریم، لبخند یعنی لودگی و لوسی و آدم حسابی حتما باید ده دوازده تا گره در ابروان پاچه بزیش (البته نه مال جوانهای امروزی) داشته باشد. دوم اینکه، خود هواپیماها هر چیزی که دارند درست است و کار می کند و نه کنده شده و نه شکسته و نه آن را دستکاری کرده اند. همان چیزی که قرار بوده باشد و برای آن منظور طراحی شده است، الان هم هست و دارد کارش را می کند.

تجربه خوردن غذای گرم و حتی داغ در هواپیما هم خودش در زمره آن خاطرهای لوکس فراموش شده قرار گرفته است. در حالی که معمولا چند نوع غذا موجود است که از تو می پرسند و می توانی انتخاب کنی و حتی منوی غذا به همراه مشخصات کامل و محتویات را می دهند که از قبل فکر کنی و انتخاب کنی و همان را به تو می دهند. اگر چیز اضافه ای هم بخواهی نه کسی اخم می کند و نه دریغ می کند.

البته یک اشکال دیگر هم اینگونه هواپیماها دارند و آن هم پشت پازدن به کتاب خوانی است. یادم هست، قدیم ترها یکی از بزرگترین لذتهای سفرهای طولانی خواندن کتاب بود و خیلی از کتابها را در هواپیما تمام کرده ام. اما در هواپیمایی مثل هواپیماهای القطریه، یک مانیتور و یک هدفن استریو و یک کی بردی که مانند کنترل است و با سیم به صندلی وصل است موجود است که ای بسا پروازهای قاره پیما را هم می شود با آن پر کرد. تعداد عجیب و غریبی فیلمهای روز دنیا، موسیقی، تلوزیون، بازی و ... در آن هست که ساعتها شما را سرگرم و از دنیا فارغ می کند. اگر هم از همه اینها خسته شدید می توانید به نقشه مسیر و اطلاعات زیادی که در مورد پرواز موجود است و حتی دوربین جلوی هواپیما که بیرون را نشان می دهد و ...  را به دست بیاورید.

هواپیما به وقت ایران راس ساعت 4 و 20 دقیقه پرید و ساعت 5 و 40 دقیقه به وقت محلی به فرودگاه دوحه رسید. این ساعتهای محلی هم داستانی برای خودش دارد. مثلا، با اینکه قبلا تجربه کار با ساعت محلی در سفر را داشته ام، بازهم چند ساعتی قبل از سفر یکباره بند دلم پاره شد. داشتم زمان برگشت بلیط را چک می کردم که دیدم نوشته پرواز از کوالالامپور ساعت 20.40 دقیقه و رسیدن به دوحه 23.45 دقیقه است که هر طور حساب می کردم می دیدم با پرواز رفت 8 ساعته جور در نمی آید. سراسیمه زنگ زدم و گفتم که نکند اشتباهی شده باشد که گفتن به ساعت محلی است.

وقتی هواپیما به زمین نشست، چشمتان روز بد نبیند. فوج فوج آدم می آمد و هر چند ثانیه یک هواپیما می نشست یا بلند می شد. مسیری که می بایست بروی تا به گیت مهار امنیتی برسی هم فکر می کنم نزدیک به دو کیلومتری می شد که هر چه می رفتی به ته نمی رسید. از یک طرف مغازه های فراوان، متنوع و رنگین اطراف بدجوری چشمک می زدند و از سوی دیگر می دانستم وقت زیادی ندارم چرا که پرواز دوحه به کوالالامپور قرار بود ساعت 7.40 بپرد. جالبی فرودگاه قطر این بود که یک عالمه مسیر را پیاده آمدیم تا به گیت رسیدیم و بعد دوباره باید چیزی مشابه یا بیشتر از آن را بر می گشتی تا بتوانی به خروجی برای سوار شدن به هواپیما برسی. آن هم در بین آن همه جمعیت سیاه و سفید و زرد و ... و صد البته با گوشه چشم و حسرتی به برندهای معروف دنیا که همه سرعت از جلوی چشمت رد می شدند و تو حتی نمی توانستی آخرین محصولاتشان را نگاهی بیاندازی.

مهمترین حسن فرودگاه های بین المللی این است که به محض نشستن (حتی قبل از نشستن هم برخی جاها تا حدودی روی هوا هم انتن دارند) امکان برقراری ارتباط با اینترنت مقدور است و کمی آدمهای عجول را آرام تر می کند. امورات تشریفاتی تمام شد و رفتیم توی هواپیما که بخش اعظم آن را خود مالزیایی ها تشکیل می دادند و افراد زیادی از کشورهای مختلف به ویژه اروپا هم در هواپیما بودند.


برچسب‌ها: کوچینگ, مالزی, کنفرانس بین‌المللی دانش 2015, سفر, بلیط
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:48  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

تصمیم داشتم که از صبح کله سحر شنبه پاشنه ها را برکشم و مثل موتوری آلمانی همه کارها را یکی به یکی دنبال کنم. اولین کارم در صبح شنبه این می بود که تکلیف بلیط را روشن کنم. بدی ماجرا این بود که روز شنبه آژانس ساعت کاریش از 9 شروع می شد و معلوم نبود در این دقایق سرنوشت ساز چه به روز ما بیاید. کار مهم دیگرم این بود که نامه حکم را بگیرم و نامه های لازم برای دریافت ارز ماموریتی. ساعت شش و نیم رفتم دانشگاه و شروع کردم به انجام کارها و در این حین صبحانه را هم خوردم. راس 8 تماسها را شروع کردم و طبق معمول که ساعت کاری در ایران بعد از مراسم صبحگاهی کارمندی (آنهم صبح شنبه) است، بالاخره همکاران آمدند و قرار شد پیگیری کنند و خبر بد اینکه نه حکم ماموریت امضاء شده و نه نامه های ارز (چرا که دو امضاء معاون و مدیر مالی را آنهم به صورت دستی نیاز دارد). قرار شد نامه ماموریت زده شود اما از ارز امید ببرم. حالا این وسط، ساعت 9 جلسه ای در کتابخانه مرکزی برای استفاده فارغ التحصیلان دانشگاه تدارک دیده بودند که اگر چه من گفته بودم هنوز نمی دانم چی به چی است و چنین جلسه ای بی نتیجه است، اما مبجور بودم بروم. همچنین، ساعت 10 هم اولین جلسه هماهنگی روسای سه قوه "مرکز کتابخانه مرکزی، مرکز اسناد و انتشارات" (آن مرکز ابتدای اسم بدجوری روی اعصاب است) بود که نمی شد "پیاله اول و بد مستی". با یک بطن خون و یک بطن دلهره و اشک رفتیم و در جلسه شرکت کردیم که دوست دیگری از آژانس زنگ زد و گفت می خواهیم بلیط را نهایی (به قول رایج صنف آژانسی ها: او کی) کنیم. البته ایشان ظاهرا با تجربه تر بودند و توصیه کردند که آن پرواز داخلی از کوالالامپور به کوچینگ شدنی نیست. چرا که شما تا برسید و بارها را بگیرید و مهار امنیتی (سکیوریتی چک) را طی کنید کلی طول می کشد. خلاصه بازهم کلی ایرلاینها را زیر و رو کردیم و حتی رفتیم سراغ ترکیش ایر که می رود انکارا و از آنجا می پرد به سوی کوالالامپور را هم بررسی کردیم (کلا شرکتهای هواپیمایی هر کشوری می رود به کشور خودش و از آنجا مسیرهای دیگر را پوشش می دهند). در نهایت، همان قطر همچنان در صدر بود و با اینکه گران تر بود، در بین همه این نگرانیها من خوشحال بودم که یک جای ندیده دیگر جهان را می توانم ببینم. پرواز داخلی بعدی که به کوچینگ بود ساعت 7 و ربع صبح می پرید و نزدیک 9 می رسید و من می توانستم برای ارائه سخنرانی خودم را برسانم اما هم کلی ریسک داشت و فکر کنید یک شب را آدم مجبور باشد در فرودگاه غربت بگذراند چه حالی به او دست می دهد. ضمن اینکه، گفتند این پروازهای داخلی را اگر به هر دلیلی از دست بدهی، دیگر پولت سوخته و هیچ راهی برای برگرداندن اصل یا بخشی از آن نیست. مبلغ بلیط هم حدود 790 هزار تومان بی زبان بود. بالاخره ما به توافق رسیدیم و قرار شد بلیط هواپیمایی قطر صادر شود. پولش را هم پرداختیم و من بدون نامه ارز مالزی (که اتفاقا 1200 دلار در نظر گرفته بودند به خاطر اینکه 6 روزه محاسبه شده بود) و با نامه ارز هند رفتم بانک ملت شهرک غرب و بعد از ارائه کلی مدارک و اینکه باید همه پول معادل ارز یعنی حدود 3 میلیون و 600 هزار تومان در حساب ملتم می بود و من در حسابی که پول داشم توانستم فقط 3 میلیون مجاز روزانه را بریزم و بقیه اش را با مصیب جور کردم با اینکه در حسابم پول موجود بود، مبلغ 1170 دلار دولتی دریافت کردم. هر دلار معادل حدود 3070 تومان با کارمزدش محاسبه شد در حالی که در بازار همان روز دلار حدود 3580 تومان خرید و فروش می شد.

یاد سفر بنگلادشم در سال 2011 افتادم که وقتی داشتم می رفتم با دوست خیلی سفر رفته ای مشورت کردم و گفت 2000 دلار می دهند که شما لازم ندارید و نگیرید و با دوست با تجربه دیگری مشورت کردم و ایشان گفتند این ارز دولتی است و خودش کلی سود دارد. آن وقت دلار را به قیمت 1250 تومان دولتی گرفتم و در بازار همان وقت حدود 2100 تومان معامله می شد و هنوز بازار ارز یه این وضعیت نیافتاده بود. ناگفته نماند که شما وقتی ارز ماموریتی می گیرید در پاسپورتتان مهری می زنند که نشان می دهد شما ارز دریافت کرده اید و دیگر آن 300 دلار ارز مسافری رایج را نمی توانید دریافت کنید.

خلاصه ما دلار در جیب و بلیط قطر در ایمیل و البته بدون بلیط کوچینگ و رزرو هتل و سری در چند وجبی آسمان از انجام کارهای محیرالعقول این چنینی دوباره به دانشگاه مراجعت کردیم که دلیل کاملا موجه دیگری داشت. ریا نشود از ساعت 14 شنبه هفته پیشش (همزمان با اولین کنگره انجمن و وفات خانم سلطانی گرانسنگ) به پست سرپرستی کتابخانه مرکزی و کتابخانه های دانشگاه مزین شده بودیم و حالا بعد از یک هفته و در این واویلا و ملغمه ذهنی، می بایست راس ساعت 14 می رفتیم که اولین جلسه را با همکاران کتابخانه مرکزی برگزار کنیم. بدون ناهار و با شکمی که فقط چند دانه خرما و پسته را حواله او کرده بودیم راس ساعت خودمان را رساندیم به کتابخانه در پشت میز سالن جلسه به عنوان جناب آقای سرپرست جلوس کردیم و تمام قوایمان را در مغزمان ریختیم که تلاطم و ولوله درونمان را مهار بزنیم و دقایق اولین جلسه رسمی با همکاران کتابخانه (فرست امپرشن) را به میمنت و آرامش برگزار کنیم و دوباره همان پیاله اول و بد مستی مکرر نشود.

جلسه تمام شد و دوستان و همکاران کتابخانه نظرات و گلایه های زیادی داشتند و صد حیف که نمی شد ایستاد و به حرف همه گوش کرد اما آنهایی را که می شد شنیدیم و قرار شد که بیشتر با هم حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم.

با اینکه آن روز قرار دیرین و سفت و سخت استخر عصرهای شنبه را لغو کردم که مثلا زودتر بروم تا سفر آنهم از نوع خارجه و آنهم تر از نوع خارجه خیلی طولانیش آماده بشوم، اما زودتر از روال معمول ساعت هشت و نیم نتوانستم در خانه باشم.

پرواز پرماجرای ما راس ساعت 4 و 20 دقیقه صبح می پرید و من ساعت 1 نیمه شب با خستگی طاقت فرسای دوندگی های این چند وقته راهی فرودگاه امام شدم. با اینکه این فرودگاه قرار است معرف کشور ما باشد و جایی است که تا دلت بخواهد از هر ملیت و فرهنگ و قومی را چه داخلی و چه خارجی در آنجا می بینی، اما واقعا هیچ شباهتی به فرودگاه های بین المللی دیگر ندارد. چرا که یک صف نامنظم و بی در و پیکر آن اولش می بینی که تمام آمال و آرزوهای یک سفر خارجی را در ذائقه‌ات می خشکاند. تابلویی که قرار است مثل وضعیت پروازها را نشان دهد بر اساس لوگوی شرکتهای هواپیمایی تنظیم شده است اما آنقدر بی کیفیت است که اصلا نمی شود ایرلاین را تشخیص داد. نه راهنمایی هست و نه معلوم است که تو اولین اقدامت چیست؟ همین طور کورمال کورمال و به دنبال مردمی که آنها هم نمی دانستند چه کنند با بهت و حیرت و تهی از هر گونه امیدی، آنهم ساعت 2 نصفه شب در ته صف جاخوش کردیم و هی دندان روی جگر گذاشتیم که به این همه آدمی که اصلا حالیشان نیست اینجا صف است و هیچ کس هم کنترل نمی کند، چیزی نگوییم. می دانستم که باید عوارض خروج از کشور را بپردازم (که نمی دانم در مورد سایر کشورها هم اینطوری است یا خیر؟ من که تا حالا در هیچ کشوری چنین چیزی را پرداخت نکرده ام و نمی دانم مربوط به اتباع داخلی می شود یا خارجی ها هم باید چنین چیزی بپردازند؟). هر طور بود پرداختم و بعد از تحویل بارها رفتم ته صف پرواز قطر که کارت پرواز بگیرم. البته طبیعی است که پرواز اول به دوحه می رفت و از آنجا هر کسی می رفت دنبال بخت و هواپیما و کشور خودش و ما هم می رفتیم دنبال پرواز کوالا (مخفف خنده داری که این چند روزه از آژانسی ها یاد گرفتم و کلی هم باعث خنده فرزاد می شد و می گفت مگر اسم یک حیوان نیست؟).

بازهم بعد از تحویل بارها و گرفتن کارت پرواز راهنمایی کردند که بعد از ستون دوم می توانیم برویم برای رد شدن از گیت که چشمتان روز بد نبیند دوباره یک صف طویل المشتری چشممان را به سیاهی برد. شانس آوردیم یک دفعه دیدیم صف خالی شد و متوجه شدیم جماعت کلانی با یک آژانس و تور هستند که ظاهرا برنامه هایشان فعلا تغییر کرده و از صف خارج شدند. به سرعت رسیدیم به آقا پلیسه ایی که پاسپورت را چک می کرد. بعد از پاسپورت گفت که برگه پرداخت عوارض را بدهم. با مصیبت در آوردم و دادم و انداختش توی یک کازیه کنار دستش. گفتم پس من چی ارائه کنم برای مدارک هزینه های سفر به دانشگاه؟ با همان چهره عبوس مهربان! نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و گفت این مال ماست و همین که آمدم بپرسم که چطور می توانم کپی از آن داشته باشم و این حرفها، بی اعتناد داد زد نفر بعدی و فکر کنم 75 هزار تومان بی زبان ما باید از جیب مبارک پرداخته گردد (حواستان به این نکته باشد که شما متضرر نشوید).

انی وی، بعد از اینهمه ماجرای ریز و درشت ما شدیم مسافر هواپیمای غول پیکر قطر ایرلاین و از دالان ارتباطی هواپیما گذاشتیم و پا در هواپیما گذاشته و چشممان به جمال مهماندارهای خندان و بی حجاب قطر ایرلایاین و نظم و دیسیپلین مثال زدنی آن روشن شد.


برچسب‌ها: کوچینگ, مالزی, کنفرانس بین‌المللی دانش 2015, سفر, بلیط
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:12  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اما، قضیه پیچیده تر از این حرفها از آب در آمد و پاسپورت خودش شد مساله اول. کشور مالزی برای ورود ویزا نیاز ندارد و در همان فرودگاه کنترل شده و دو اسکن از انگشت شما می گیرند و یک مهر می کوبند توی پاسپورت و شما وارد آن کشور می شوید. این نقطه قوت کار و ته مایه دلخوشی ما بود. چرا که اگر لازم بود بعد از گرفتن پاسپورت از سفارت هند دوباره در به در سفارت مالزی شویم که واویلا بود. به آژانس مراجعه کردیم و زنگ زدیم اما فایده ای نداشت. با چند نفری که تجربه داشتند مشورت کردیم و آنها گفتند تنها راهش این است که کنسول هند دستور بدهد که زودتر ویزا صادر شده و پاسپورت تحویل شود. نشانی ایمیل سفارت را پیدا کرده و به آنها ایمیل زده و شرح مبسوطی از ماجرا دادم. اما هیچ اشاره ای به کنفرانس در هند نکردم. چرا که هندوستان به هیچ وجه ویزای کنفرانی و دوره آموزشی نمی دهد و یک بار در سال 2010 صابونشان به تنم خورده بود. قرار بود برای دوره ای آموزشی به هند بروم و چون درخواست ویزای کارگاه آموزشی کرده بودم ویزا نیامد که نیامد. برای اینطور کارها در هند فقط باید درخوایت ویزای توریسیتی داد. حضوری هم به سفارت مراجعه کردم و با اینکه خود سفیر داشت کاشی های کف قسمت انتظار سفارت هند را که تبله کرده بودند بازدید می کرد، اما گفت فقط از طریق اداری جواب می دهد. منشی سفارت هم گفت ایمیل بزنید.

دوباره ایمیل را تجدید کردم و یک روز در هفته گذشته از سفارت تماس گرفتند و پرسیدند ماجرا چیست و من هم توضیح دادم و تقریبا به تمنا گفتم اگر می شود این پاسپورت مرا بدهید. خانم سفارت هم گفت ما پرونده را می دهیم به کنسول و هر چه نظر بلند منظر ایشان باشد همان خواهد شد. صمد بهرنگی کتابی دارد با عنوان "24 ساعت در خواب و بیداری" و من هم در این مدت "14 روز در خوف و رجاء بودم که آیا می شود یا خیر". خلاصه تا روز چهارشنبه صبر کردیم اما خبری نشد که نشد. از طرف دیگر، مشکل گرانت هم بالاخره حل نشد و دانشگاه گفت که نامه ماموریت را صادر خواهد کرد. حالا شده روز چهارشنبه و مثلا قرار است روز جمعه بنده پرواز داشته باشم.

روز چهارشنه 20 آبان تقریبا 200 الی 300 کار روی سرم ریخته بود. کله صبحش رفتم هشتمین همایش ادکا و سخنرانی آقای دکتر محسنیان راد را شنیدم و دیگر نتوانستم آنجا بند شوم و بدو بدو آمدم و رفتم به سوی وزارت علوم برای ارز. البته این ارز مربوط به سفر هند بود. قاعده بر این است که هر عضو هیئت علمی که قرار است به سفر همایشی برود، به تعداد روزهای همایش و یک روز رفت و یک روز برگشت به قاعده 200 دلار هزینه روزانه سفر با نرخ ارز دولتی که چندان تفاوتی هم با ارز آزاد ندارد به اون بپردازند. نامه ها را گرفته و روز قبل برده بودم قسمت همکاری های علمی وزارت علوم در طبقه 9 که تا من رسیدم و نامه را از دستم گرفتند، یکباره آقای وزارت علوم آهی کشید و گفت اینترنت قطع شد و دیگر نمی توانم نامه های شما را آماده کنم. خلاصه بعد از کلی علافی آنجا گفتند که چکیده و نامه پذیرش بدهید. حالا فکرش را بکنید که احترام به کار کارشنای و جلوگیری از دوباره کاری چه واژه غریبی است. پرونده ای که هزار نفر توی دانشگاه روی آن کار کرده و تائیدیه گرفته تا چنین نامه ای را صادر کرده است، را گذاشته اند کنار و حتما باید آنجا هم این مدارک را رویت کنند. البته خدا سلامت بدارد آقای وزارت علوم را که قبول کرد من مدارک را برایش ایمیل کنم و رویت کند. خوشبختانه هم فلش همراهم بود و هم کابل او تی جی (کابلی برای اتصال فلش به موبایل) و هم اینترنت فعال بود. سریع کارش را ساختم و کار انجام شده و نامه را گرفتم و تا آمدم پایم را از در اتاق بیرون بگذارم آقاهه با خوشحالی گفت که اینترنت هم وصل شد.

القصه، نامه را به شعبه ارزی بانک ملتِ مسجد شهرک غرب زده بودند که آنهایی که با آن منطقه آشنایی دارند می دانند که ساعت 12 در جایی روبروی مرکز خرید میلاد نور، چه هیاهویی برای جای پارک است. خلاصه دوبله پارک کرده و شیرینی چربی به آقای پارکبان دادیم و دوان دوان و با قلبی پر از هیجان که امشب بچه ها چه حالی با دلارها بکنند، از پله های پشت مسجد و جلوی بانک دویدیم بالا و سراسیمه سراغ خانم ارز را گرفتیم که آمدند و مدارک را گرفتند و دوباره دستشان را از سوراخ شیشه کانتر این طرف کردند که بقیه اش؟! متعجب پرسیدم بقیه چی؟ همه اش همان دو نامه وزارت علوم بود و دانشگاه که اشاره کرد به سیاهه ای مفصل که فقط عقدنامه مادر بزرگم در آن نبود. دیدیم انگار قرار نیست این ماجرا، کلاغ ما به خونه اش برسه. دست از پا درازتر دوان دوان آمدیم به دانشگاه چون که قرار بود با رئیسمان (رئیس مرکز کتابخانه مرکزی، مرکز اسناد و انتشارات دانشگاه) برویم خدمت معاون پژوهشی دانشگاه که در مورد برنامه ها هفته کتاب مذاکراتی داشته باشیم. که آن ماجرا هم نشد و ما همانجا نیمچه جلسه ای برگزار کردیم و دوباره دوان دوان، دویدیم به سوی "اداره کل برنامه ریزی فرهنگی و کتابخوانی" وزارت ارشاد برای داوری نهایی جشنواره مروجین کتاب که امسال دومین دوره اش به همت آقای "علی اصغر سیدآبادی" (نویسنده کتابهای شاهزاده بی تاج و تخت زیر زمین و بابابزرگ سبیل موکتی) و همکاران برگزار می شود.

باز آنهایی که ساعت 2 بعد از ظهر احیانا گذرشان به خیابان قائم مقام و حومه افتاده نیک می دانند که یافتن جای پارک در آن منطقه از یافتن معدن طلا در آلاسکا ناممکن تر است. هم طرح ترافیک و هم یک عالمه شرکت پول دار که هر کارمندش انگار با سه ماشین می آید سرِ کار، آنجا را به سر گردنه ای برای پارکبانان رسمی و غیررسمی تبدیل کرده. با هر مصیبتی بود راس ساعت 2 رسیدم به ساختمان که در آستانه آسانسور خانم "بلقیس سلیمانی" (نویسنده کتاب بازی آخر بانو) را دیدم که نمی دانستند کدام طبقه بروند و بهشان گفتم که باید بیایند طبقه سوم و با هم هستیم که معجب پرسیدند شما از کجا می دانید؟ و من هم به شوخی گفتم در "بازی آخر بانو" خوانده ام. این جلسه از آنهایی است که من به عنوان نماینده انجمن در آن شرکت دارم اما از باز از آنهایی است که با کله می روم. هم کار عالی و فرهنگی است و هم نشستن در کنار نازنینانی چون نوش آفرین انصاری، مجید رهبانی، بلقیس سلیمانی، کاظم حافظیان و آقای برآبادی و البته سیدآبادی و همکاران، خودش کلاس درسی است آموختنی. پرونده ها را پخش کردند و قسمت معلمان مروج کتاب به من و خانم انصاری افتاد که شیوه ارزشیابی خانم انصاری خیلی جالب بود و البته ریانشود، سازماندهی و نظم دهی من هم بد نبود. با این همه، همچنان من در خوف و رجای "می روم – نمی روم" غوطه می خوردم. صبح پنجشنبه بعد از اینکه از کله سحر، وظیفه راننده آژانسی خانواده را به قدر کفایت به انجام رساندیم، گفتم قبل از رفتن به غار تنهایی های دلنشین پنجشنبه ها حتما حضوری بروم به آژانس و سر و گوشی آب بدهم.

چشمتان روز بد نبیند. فکر می کنم نیمی از جمعیت ایران قصد داشتند به هند مسافرت کنند. آقا و خانم آژانس گفتند باید 8 صبح می آمدی و حالا که نیامدی بمان تا 12 و نیم ظهر. (همچنان به جای پارک در خیابان ملاصدرا عنایت کافی داشته باشید). آمدم کتابخانه ملی و دیدم این ساعتی که من رسیده ام و ماشینم تقریبا به قاعده یک ایستگاه مترو از ورودی کتابخانه دور است، دیگر کرایه نمی کند که بروم و بساطم را پهن کنم و اوضاع من هم اصلا معلوم نیست که چگونه باشد. به همین خاطر، همانجا طوی ماشین نشستم و قدری چیز نوشتم و صلات ظهر راهی آژانس شدم. نشان به آن نشان که تقریبا از 12 و ربع ظهر تا ساعت 2 آنجا علاف بودم. در این بین یک همشهری خیلی جالب را ملاقات کردم قابلیت عجیبی از شهرمان را برایم آشکار ساخت. گفت مدیر شرکتی است به اسم "فاران شیمی" که در تویسرکان کارخانه داروی فاران را دارد و نزدیک به صد نفر هم کارمند دارد که خیلی خیلی عجیب و خوشحال کننده بود.

خلاصه، راس ساعت یک ربع به دو، انگار همای اوج سعادت (به قول شجریان پدر) گشت و گشت و آمد نشست روی شانه ما و خانم باجه 3 دست کرد توی کشویی و پاسپورت مرا گذاشت کف دستم. حالا دیگر سفر و پاسپورت برایم مهم نبود. همین که توانسته بودم ناممکنی را به ممکن تبدیل کنم خودش بیشترین هیجان را داشت. پاسپورت را گرفتم و فکر می کنم در حال پرواز از آژانس خارج شدم. اولین کاری که کردم به آشنایم زنگ زدم و گفتم: بلیط. بنده خدا گفت (به قول سجاد افشاریان "آقوی همساده"): حالا ای موقع؟! خلاصه با کلی مصیبت در آن عصر پنجشنبه ای و تعطیلی همه جا در چند وعده تلفنی هر کدام به قاعده تقریبا نیم ساعت، سیر و سیاحتی در تمامی پروازهای ورودی و خروجی کردیم. چرا که، کنفرانس در شهر کوچینگ در ایالت ساراوک است که نزدیک به دو ساعت با پرواز هوایی از کوالالامپور فاصله دارد و جزیره ای تقریبا مستقل به حساب می آید.

پروازهای مستقیم ایران ایر و ماهان همه روزه حرکت ندارند و از شانس بد ما یک پرواز ایران ایر که روز شنبه قرار بود بیاید هم کنسل شده بود. طبق برنامه همایش می بایست من ساعت 11 تا 1 روز دوشنبه در اینجا مقاله را ارائه کنم. بنابراین باید پرواز جوری می بود که وقتی می رسد بتوانیم پرواز داخلی را هم با آن هماهنگ کنیم. ضمن اینکه پرواز داخلی هم می بایست از همان فرودگاه انجام می شد نه فرودگاهی دیگر که فرصت رسیدن به آن باشد. پرواز یکشنبه ماهان خوب بود اما پرواز داخلی با آن هماهنگ نمی شد. خلاصه، همه ایرلاینهایی که ممکن بود چنین سفری را مقدور کنند به قول باستانی پاریزی (در کتاب خود مشت مالی) به تیشه آزمایش زده شدند و در نهایی هواپیمایی "القطریه" پیروز این میدان شد،. به چند دلیل. اول اینکه زمان پروازش خوب بود، دوم اینکه قیمتش مناسب تر می شد (ماهان: 1.960.000 تومان، امارات: 3.100.000 تومان و قطر: 2.432.000 تومان) و سوم اینکه من قبلا الامارات را تجربه کرده و ترانزیت فرودگاه دوبی را از سر گذرانده بودم و بدم نمی آید فرودگاه دوحه که تعریفش را زیاد شنیده بودم ببینم.

نتیجه اینکه ما به پرواز قطر تن در دادیم و قرار شد که هواپیما به ساعت محلی کوالالامپور راس 20.30 برسد و ما با پرواز دیگری با هواپیمایی مالزی ایرلاین راست ساعت 22.15 به کوچینگ بپریم.

همه این کارها را کردیم، اما ای دل غافل. حالا ساعت 7 غروب پنجشنبه است و تازه ما به نتیجه رسیده ایم و بلیط فقط در سیستم آژانس قابل ارائه است. قرار بر این شد که دوستان رزرو کنند و تا پنجشنبه هم مدام رزرو را تمدید کنند که پرواز از دستمان نپرد.

حالا فکر کنید آدم بخواهد نزدیک به 6500 کیلومتر را طی کند و چنین پرواز پرهزینه ای را شارژ مالی کند و دو روز هم بیشتر وقت نداشته باشد و خورده باشد به عصر پنجشنبه چه حالی پیدا می کند. هر طور بود روز جمعه چمدان را در عین خوف و رجایی "می توانم بروم – نمی توانم بروم" بستیم.


برچسب‌ها: کوچینگ, مالزی, کنفرانس بین‌المللی دانش 2015, سفر, بلیط
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:7  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

از وقتی که کوله بار سفر را بستم و داشتم آماده می شدم، همه اش سکانسهای کتاب "مارک و پلو" منصور ضابطیان در کله ام چرخ می زد و با خودم عهد کردم که تا جان در بدن داشته باشم، گزارش روزانه سفر را بنویسم.

در شهری به اسم کوچینگ (ایالت ساراواک) در مالزی هستم. برای شرکت در کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 به اینجا آمده ام. این کنفرانس با شعار "دانش، کلیدی برای آینده بهتر" کارش را آغاز کرده. مقاله مشترکی داشتیم که امروز ارائه اش کردم.

نکته ای هست که حتما باید اینجا ذکرش کنم تا فراموش نکرده ام. سال گذشته همین وقتها بود که به طور اتفاقی شدم همکار "کنگره هزاره ناصر خسرو" که ماجرای مفصلی دارد. اما از آنجا که من شخصا کشته و مرده سفر هستم و یکی از مهمترین بخشهای اثرگذار و پر تاکید زندگی ناصر خسرو هم سفر و سفرنامه نویسی است، قصد داشتم که در مورد سفر بنویسم اما هنوز وصال نداده و حتما روزی خواهم نوشت. شاید این یادداشتها پیش درآمدی باشند برای آن یادداشت سفریه.

اما ماجرای این سفر، داستان جالب و طولانی است و به دلیل گره خوردن با سفری دیگر و مشکلاتی که برای آن پیش آمد، برای من تجربه ویژه ای را رقم زد. حالا سعی می کنم مختصری از آن را بیان کنم. هم ذکر خاطره است و هم گزارش و هم اشتراک تجربه برای آنهایی که در آینده ممکن است بخواهند به سفری مشابه بروند.

ماجرا از آنجا آغاز شد که در حوالی خردادماه سال 1394، کل گروه ما یعنی گروه علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی بر سر آن شدیم که در همایش "کول نت" در کشور هند شرکت کنیم. مقدمات کار فراهم شد و تقریبا همه چیز سر موقع به انجام رسید. تا اینکه پنجشنبه روزی به تاریخ 14 آبان 94 (5 نوامبر 2015) مدارک کامل شده برای ویزای هند را به آژانس نگین پرواز (که مجری تقریبا انحصاری ویزای هند است) دادیم و گفتند که روز یکشنبه 15 نوامبر 2015 (24 آبان 94) ویزا آماده خواهد شد و پاسپورت هم همان وقت تحویل می شود.

یکباره، برقی از مغزم جهید که ای داد و بیداد. قرار بوده من همان روز در مالزی و در کنفرانس دیگری شرکت کنم. وقتی پرسیدم که آیا امکان تحویل زودتر پاسپورت هست یا خیر؟ جواب دادند که هیچ امکانی ندارد و همان روز راس ساعت 8 تا 9 صبح تحویل خواهد شد. حالا این را داشته باشید تا عقبه ماجرای همایش مالزی را هم بگویم.

دوستان گرامی خانم صنم ابراهیم‌زاده (دانشجوی جدی و سخت کوش دکتری دانشگاه الزهرا) و خانم ناهید پروینی (کتابدار فعال دانشگاه آزاد تبریز) مقاله‌ای تهیه کرده بودند که در میانه راه من هم به آنها پیوستم و مقاله تکمیل شده و مراحل پذیرش را طی کرد. چند بار اصلاحات و تغییرات نیاز داشت که همه با همت دوستان به خوبی انجام گرفته و ثبت نام هم انجام شد. از آنجا که من برای همایش کول نت اقدام کرده بودم در ابتدا برنامه ای برای مشارکت در این کنفرانس نداشتم چرا که به نظرم می رسید که نمی توانم از گرانتم برای دو همایش استفاده کنم. تا اینکه متوجه شدم امکان استفاده از گرانت دو سال متفاوت وجود دارد. به همین خاطر، گرانت سال 1393 را گذاشتم برای همایش کول نت و قرار شد برای این همایش از گرانت سال 1394 استفاده کنم.

طبق قانون دانشگاه ما، تقاضا برای شرکت در همایش های بین المللی باید حداکثر 40 روز قبل از برگزاری کنفرانس به همراه مدارک تکمیل شده از سوی معاونت پژوهشی دانشکده برای قسمتهای مربوطه ارسال شود. اما انگار دست تقدیر چنین از آستین حسن برآمده بود که ابر و خورشید و فلک در کار باشند تا مقدمات این سفر مهیا شود. چرا که نزدیک به 30 روز مانده به کنفرانس مدارک من تکمیل شد (چند روزی منتظر نامه رسمی پذیرش به اسم من ماندیم) و تحویل شد و تقریبا یک هفته بعد از دانشکده بیرون رفته و راهی معاونت پژوهشی و همکاری های علمی و بین المللی دانشگاه شد. ناگفته نماند که معاون پژوهشی هنرمند و هنردوست (ایشان اهل شعر و ادب بوده و مدرک ممتاز خوشنویسی دارند و همه نامه های اداری را به خط فوق العاده زیبایی با خودنویس و به نستعلیق می نویسند) دانشکده ما، آقای دکتر حقانی یک روز صدا کردند و گفتند که من قبلا برای کول نت اقدام کرده ام و حالا هم این سفر در دستور کار آمده، اولویت من کدام یکی است؟ و من کول نت را که شرایطش فراهم شده بود انتخاب کردم. ایشان فرمودند که چون دیر اقدام می کنیم احتمال تائید آن خیلی کم است و پذیرفتیم که با همه ریسکهای مربوطه ارسال شود.

خلاصه، مدارک رفت و راستش را بخواهید من چندان امیدی نداشتم. از طرف دیگر، با اینکه خیلی قبل ترها مدارک گرانت سال 1394 را داده بودیم اما هنوز خبری از ابلاغ آن نبود (البته هنوز هم نیست و الان ما نیمه دوم سال را هم داریم سپری می کنیم). همکاران پیگیر و پرتلاش بخش همکاری علمی گفتند تا گرانت ابلاغ نشود و قراردادها امضاء نشود، امکان رفتن به سفر نیست و باید با هزینه شخصی بروید. ما هم قید سفر را زدیم و بیخیال ماجرا شدیم. اما بعد از مدتی تماس گرفتند و یک سری فرمهای دیگر پر کردیم و بعد هم اطلاعات تکمیلی دیگری خواستند و یک هفته قبل از برگزاری کنفرانس در کمال تعجب دیدم که نامه ای در کارتابل اتوماسیونم آمده که برای سفر به مالزی به حراست بروم و فرمهای مربوطه را پر کنم. وقتی پیگیر ماجرای گرانت شدم، گفتند با توجه به اینکه چند تن دیگر از اعضای هیئت علمی هم این مشکل را دارند و نمی شود سفرهای همه را لغو کرد، قرار شده است که حکم ماموریت زده شده و سقف هزینه ها قید نشود و کار منوط شود به مقدار گرانتی که برای شما تعیین می شود (که امیدوارم هزینه های سفر بیشتر از سقف گرانت سال 94 من نباشد). با توجه به تجربه ای که در مورد کول نت و همزمانی کارهای هر دو همایش داشتم، متوجه شدم که کار جدی است. آشنای پیگیری دارم که مسئول بلیطهای خارجی آژانس هواپیمایی است. موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان هم دلسوزانه و شبانه روزی پیگیر ماجرا شد و قرار شد اگر کارها ردیف شود، روز جمعه 22 آبان با پرواز مستقیم ماهان، از تهران به کوالالامپور حرکت کنیم.


برچسب‌ها: کوچینگ, مالزی, کنفرانس بین‌المللی دانش 2015, سفر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:25  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

به هر ضرب و زوری هست (البته سیاستمدارانه و مبلغانه که هیچ اجباری در بین نباشد) تلاش می کنم آثار مرادی کرمانی را به خورد بچه ها بدهم. آخر برای ما بچه های روستا، انگار مرادی کرمانی زندگی ما را نوشته است. خیلی از کتابها از جمله ته خیار، مربای شیرین، و... را به تنهایی خوانده اند یا با هم خوانده ایم. اما آخرین کاری که از ایشان خواند بچه های قالیبافخانه بود. با اینکه من این کتاب را می پرستم، وقتی با هم صحبت کردیم فقط یک جمله در مورد کتاب گفت "مزخرف بود" (خدا کند آقای مرادی کرمانی نشنود یا نخواند). با اینکه در موردش نوشت اما اصلا به دلش ننشست. هر چه کردم که دقیقا بدانم از چه چیز کتاب دلخور است یا از چه بدش آمده، درست و حسابی موفق نشدم؛ اما گفت حرفی برای گفتن ندارد و خیلی ساده و پیش پا افتاده است. تنها کتابی که مرادی کرمانی را کمی در نظرشان شیرین جلوه کرده "مثل ماه شب چهارده است" که با فربد چندین و چند شب آن را خواندند و چون همزمان شده بود با کلاس کاریکاتور فرزاد، شروع کردند به کشیدن کاریکاتور از من و مادرشان. یک قسمت کتاب هست که بچه ها از طرف فرهنگسرا می روند توی محله از مردم کاریکاتور می کشند و مردم عصبانی به فرهنگسرا می گویند "مسخره‌سرا" که نقل زبان فربد شده بود. اما دیگر کارهای مرادی کرمانی، با اینکه ما با آن زندگی کرده ایم و هنوز هم که هنوز است دلم می خواهد بارها و بارها کتاب "شما که غریبه نیستید" را بخوانم، چندان مورد علاقه شان نیست و این علامت سئوال بزرگی را در ذهن من به وجود آورده. دلیل اینکه کتاب "مثل ماه شب چهارده" را خیلی دوست داشتند، طنز آن است. در یکی از کتابهای رولد دال (اگر اشتباه نکنم) ماتیلدا، (با ترجمه خانم محبوبه نجف خانی) شخصیت کتاب در مورد کتابی که می خواند چنین اظهار نظر می کند: "کتاب خوبی است، اما غم انگیز و جدی است. بچه ها بیشتر دوست دارند که بخندند و بهتر است در کتابهایتان کمی چیزهای خنده دار بنویسید". این کتاب هم به زبانی طنزآمیز آن هم از آن طنزهای ناب کرمانی نوشته شده است. تجربه نشست و برخاست و توجه به کرمانیها در این سالها، یک نکته را برای من روشن کرده و آن هم طنز عجیب و دلنشین کرمانی هاست. کسانی مثل باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، مرادی کرمانی و ... کسان دیگری که در همه آثارشان به وفور طنز را می بینیم. حال، مرادی کرمانی هم که این میراث دلچسب کرمانی را با خود دارد، معلوم نیست در وقت نگارش این کتاب (سالهای 1352 و 53) چه حالی داشته که چنین غم انگیز قلم فرسایی کرده است. اما قصدم از مقدمه طولانی بالا این نبود که بخواهم نقد کتاب کنم اما اختیار قلم از دست در رفت و به قول ایرج میرزا:

دگر باره مهار از دست در رفت                              مرا دیگِ سخن جوشید و سر رفت

قصد اصلی ام این بود که تفاوت نسلها، محیط و نگرش را بگویم و اینکه باید همیشه بر لبه تیغ زندگی و ملزومات آن پیش رفت. نسل ما و نسلهای قبل از ما و شاید نیم نسلی بعد از ما، شرایطی را تجربه کرده که همه اش با کمبود و سختی و ترس عجین بوده. تصور آسایش و آرامش و رفاه، در مخیله نسلهای ما، تصوری در حد آرمان و آرزوی دست نایافتنی بود. با هر گونه سختی و مشقتی دمخور بوده ایم و برایمان نوعی نوستالژی دلنشین را شکل داده است. طوری که حتی بعضی وقتها خودمان با دست خودمان دنبال دردسر می گردیم و اگر چیزی راحت به دست بیاید، انگار جایی از آن اشکال دارد و لذت لازم را به ما نمی دهد. چیزی که در نظر نسلهای جدید خیلی غریب می نماید. در تصورات و نگرش این بچه ها، همه چیز باید مهیا و عالی باشد و جالب اینکه فکر می کنند از ازل هم همینگونه بوده است و در آینده هم بدین سبیل، روان خواهد بود. همین نوع زندگی و تجربه زیسته است که باعث شکاف در بین افراد قدیمی و جدید می شود. آنها با چیزهایی خاطره دارند و تجربه شان کرده اند که برای نسل جدید اصلا قابل لمس نیست یا اگر باشد چندان اهمیتی ندارد. این وضع فکری را در همه چیز می توان دید. مثلا در موسیقی. برای نسل ما تا موسیقی آن سوز و گداز را نداشته باشد، موسیقی فاخر و دلنشینی به شمار نمی آید. اما موسیقی نسل جدید، چیزی است که ما نه اصلا آن را می فهمیم و نه با آن ارتباط برقرار میکنیم چون سراپا گذرا و مقطعی آن را می بینیم که سرخوشانه نواخته یا خوانده می شود. به همین خاطر است که در هنگام قضاوت یا ارتباط برقرار کردن با نسلهای نو، باید کاملا ذهن را پاک کرد و بدون هیچ خاطره و نوستالژی و پیش فرضی به ملاقات آنها و افکارشان رفت.


برچسب‌ها: هوشنگ مرادی کرمانی؛ بچه های قالیبافخانه؛ نسل نو
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:52  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

بلاگفا، بازهم دست و دل ما را لرزاند و برنامه‌هایمان را به محاق برد. درست همان وقت که موعد روزآمدسازی دلگفته‌ها بود بازهم بلاگفای عزیز فیلش یاد هندوستان کرد و دست ما در پوست گردوهای مجازی گذاشت. حالا با تاخیر باید جبران مافات کنیم.

حالا هم که آمدیم جبران مافات کنیم و در یک عصر پنجشنبه پائیزی در کنج خلوت کتابخانه ملی مشغول نوشتن این متن شدیم، وسط متن برق کتابخانه قطع شد و بیش از نیمی از مطلب را که ذخیره نشده بود پراند. به همین خاطر، چون به کار این دنیا اعتمادی نداریم، فعلا این نصفه باقیمانده را می گذاریم و در فرصتی دیگر حتما تکمله اش را می‌اوریم.

*************

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، بحمدالله نعمت سلامتی ...

این نوشته یکی از نوستالژیک ترین نوشته ها نزد ما ایرانیان است. اگر پژوهشی به صورت تحلیل محتوا در نامه های گذشته انجام شود، اگر نگوییم 100 درصد ولی بر اساس تخمین شاید بالای 90 درصد نامه ها با این جمله شروع می شدند.

قدیمی ترین نامه ای که نوشتم، مربوط به کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بود. همانجا که در کتاب فارسی در مورد نامه نگاری گفته شده بود و معلمها معمولا ازمان می خواستند که نامه ای بنویسیم. نامه را نوشتم و با صد مصیبت آدرس عمویم در تهران را پیدا کردم و برایش ارسال کردم. چسباندن تمبر با آب دهان خودش یک کشف بزرگ ارشمیدسی به حساب می آمد. عمویم هم سنگ تمام گذاشت و جواب آن نامه را فرستاد که تقریبا 5 ماه بعد به دستم رسید؛ و اگر چه آنقدر فاصله افتاده بود که آن درس و دلیل یادمان رفته بود اما کم چشم انتظار دریافت آن نبودیم و با کلی پیغام و پسغام بزرگترها بالاخره این نامه که گنجی در نوع خودش بود به دستمان رسید.

بعد از آن چیزی که از نامه یادم می آید، به دوران جنگ و حضور دایی ها و عمو و برادرم در جنگ و نامه های رسیده از آنها بود. نامه ها که می رسید، برای خودش اتفاقی بزرگ به شمار می آمد و ماجراهایی به همراه داشت. مثلا، در آن دوران، یکی از وظایف بچه های باسواد خانواده این بود که نامه های رسیده از راه های دور و نزدیک را در مهمانیها و شب نشینی های خانوادگی بخوانند. طبق قانون نانوشته ای که همه بچه ها آنقدر بابت آن سرکوفت و کتک خورده بودند دیگر فوت آب شده بودند، می بایست نامه را که می خواندی دانه به دانه سلام نویسنده را به حاضران می خواندی. حالا چه در نامه نوشته شده بود چه نوشته نشده بود. و اگر چنین اتفاقی نمی افتاد و اسم کسی از قلم می افتاد غوغایی به پا می شد. هم نویسنده نامه که معمولا فامیل بود و عزیز مورد شماتت قرار می گرفت و هم تو که راوی نامه بودی و حواست به این مهم نبوده می بایست بعدا بازخواست پس بدهی که چرا آبرو حیثیت خانوادگی را لکه دار کرده ای.

نامه ها هم معمولا بد خط نوشته شده یا اگر از جبهه آمده بود آنقدر تند تند نوشته شده بود یا تا برسد به مقصد آب و باران و گل و شل خورده بود که خیلی وقتها خواندنش مصیبتی بود. وقتی نامه می رسید از یک طرف خوشحال بودیم که نامه آمده و از دنیای دیگری مطلع می شویم و ناراحت بودیم که حالا چندین و چندبار باید آن را برای تمامی فامیل در جمع بخوانیم و اگر خطایی ازمان سر بزند باید در محکمه خانواده پاسخگو باشیم. به همین خاطر، تا نامه می رسید شروع می کردیم به خواندن و کشف رمز خطهای ناخوانای آن تا برای هر لحظه که فراخوانده شویم آمادگی لازم را داشته باشیم. گاهی پیش می آمد که نمی توانستیم بخشهایی از نامه را بخوانیم و خودمان جملاتی را به آن می افزودیم که باید هم حضور ذهن می داشتیم و هم اینکه اجرای می کردیم که کسی بویی نبرد. بعضی وقتها هم به فراخور مجلس و حاضران شیطنت می کردیم و پیاز داغ بعضی قسمتهایش را بیشتر می کردیم و از جمع اشکی در می آوردیم.

ما هم کم از این جمله طلایی (اگر از احوالات...) استفاده نکرده ایم. در دوران دانشجویی که هنوز وسیله ارتباطی ما نامه نگاری بود و خبری از تلفن (در روستای ما تلفن نبود) و موبایل و تلگرام و اینترنت نبود، و صد البته هنوز ما با نگارش میانه چندان خوبی نداشتیم، می بایست راهی می جستیم که کاغذی پر کنیم و عملیات مشقت بار نامه نگاری را از سر خودمان باز کنیم.

وقتی نامه می نوشتیم، نصف نامه ها با این شعرها پر می شد:

اگر پروانه بودم می پریدم                            سر ساعت به خدمت می رسیدم

گل سرخ و سفید آبی نمی شه                  محبت از دلم خالی نمی شه

اگر لبخند زنی بر خط زشتم                        به جان مادرم تند تند نوشتم

نه شرقی نه غربی                                   جواب نامه برقی

نمک در نمکدان شوری ندارد                       دل من طاقت دوری ندارد

به تهران رفتنت رازی نبودم             چرا که تیر عشقت خورده بودم

ای نامه که میروی به سویش                      از جانب من ببوس دست و رویش

 

روی پاکت نامه هم می نوشتیم:

نامه رسان عزیز

غروب غمها و طلوع شادیهایت را آرزومندم


برچسب‌ها: نامه, بلاگفا
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 4:29  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

می‌دانم تولد دلگفته‌ها بیست و دوم یعنی چهار روز دیگر است. اما دیگر طاقتش را ندارم که صبر کنم تا درست همان روز، هدیه تولد بدهم. الان می‌طلبد که چیزی را برای تولد این رفیق تقریبا هشت ساله قلمی و منتشر کنم. اگر چه حرکت زشت بلاگفا (ضمن تشکر از سرویس خوبشان در این چند ساله) باعث شد که کلی از مشتری‌ها بپرند و خودمان هم از نظم و نسق نانوشته وبلاگ کمی فاصله بگیریم، اما نمی‌شود اتفاق به این مهمی را نادیده گرفت. اتفاقی که اگر هم نمی‌افتاد، الان من وقت ذخیره شده‌ی بیشتری بابت زمان‌های نگهداری این وبلاگ، نداشتم و پولی هم بابت آن به دست نیاورده بودم. اما اگر این اتفاق مبارک نمی‌افتاد، الان این همه دوست و رفیق با مرام و همراه در این پاتوق مجازی نداشتم.

بازهم اگرچه، خیلی‌ها معتقدند که وبلاگ دمده شده و کارایی خود را از دست داده، اما من همچنان اعتقاد راسخ دارم که وبلاگ یک ویژگی بزرگ دارد که دیگر رسانه‌های اجتماعی تیتیش مامانی و فوکل کراواتی و تازه از راه رسیده ندارند:

**********

وبلاگ باوفاست.

**********

دوستی برایم دو آهنگ ترکی استانبولی زیبا فرستاده. آنها را دانلود می‌کنم و شروع می‌کنم با ترجمه فارسی آنها مطابقت دادن و گوش کردن.

رایحه تند و گس برگ گردوهای تازه را احساس می‌کنم. و بوی شرحه‌دار توت‌های تازه و صدای آلاملیچهایی که روی درخت‌های توت غوغا می‌کنند. چشمانم را می‌گشایم و گیج و ویج اطرافم را می‌پایم. اینجا کجاست؟ من اینجا چه می‌کنم؟ اصلا من که هستم؟ حال چتربازی که بیرون پریده و قبل از باز شدن چترش بین زمین و آسمان غوطه‌ور است را دارم. عجیب احساس بی وزنی و بی مکانی به من دست می‌دهد.

خودم را می‌بینم. کنار جوی آبی روی زیرانداز همیشگی درس خواندم و پای آن گردوی کهنه که پوستی خشن و تکه تکه شده دارد دراز کشیده ام. دوباره چشمانم را می‌بندم. حس شیرینی می‌دود پشت پلکهایم. در این خلسه لذت بخش، گویی همه کودکی ام با من است.

سوزشی را در پشت کتفم احساس می‌کنم. کوله سنگین را جابجا می‌کنم. کوله که نیست. ساک کرم و قرمز سریازی برادرم است که با دو بندی که به آن بسته‌ام، شکل کوله بهش داده‌ام که راحت تر بتوانم روی شانه‌ام بیاندازمش. برای اینکه از صدای آهنگ دوست داشتنیم که از ضبط صوت پخش می‌شود و دست مهدی است دور نشوم، تقریبا به دو میروم که کار را خیلی سخت می‌کند. نمی‌شود از این صدای جادویی دست کشید و هر سختی را برای آن می‌شود تحمل کرد.

توی کوله‌ها و ساکهای ژنده و پاره‌مان خوراکی و خرت و پرتهای دیگر را تقسیم کرده‌ایم و هر کسی به سهم خودش چیزی را می‌کشد. حساسترین بارمان، نوشابه‌هاست. نوشابه‌های سنگین شیشه‌ای که باید تا ناهار به دنبال خودمان بکشانیمشان و صد البته شیشه خالیشان را هم عصر برگردانیم تا بتوانیم گرویی که برایشان گذاشته‌ایم را پس بگیریم. آخر نمی‌شود کوه بیایی و با ناهارت نوشابه نخوری. آنهم چه ناهاری. هر کس برای خودش دو تا گوجه بزرگ، دو تا تخم مرغ و یک ظرف روغن که عموما ریخته‌ایم در جای خالی فیلم عکاسی، آورده است. یکی هم دو سه تا پیاز آورده. صبحانه اما فرق می‌کند. رسم گروهمان است که از بیرون بخریم. مربای گل و کره و پنیر. مربای گل در ظرفی به شکل لیوان است. همه می‌خواهند که آن لیوان مال آنها باشد و بالاخره بعد از مدتها به این نتیجه می‌رسیم که این لیوان نباید به کسی تعلق پیدا کند. معمولا، طی مراسمی‌ بعد از صبحانه، همانجا فی‌المجلس لیوان را در حضور همه به سنگی می‌کوبیم و خلاص.

روز 14 خرداد 1368 است. دیروز صبح، وقتی که داشتیم پیاده به سمت مدرسه می‌رفتیم و قرار بود امتحان سخت "بینش اسلامی" سال دوم دبیرستان را بدهیم صدای قرآن شنیدیم و وقتی به مدرسه رسیدیم متوجه شدیم که امتحان هوا شده و فردایش هم تعطیل. بساط را جور کردیم و زدیم به کوه. اینبار برای من فرق می‌کرد. دیگر از آن نوجوان متعصب و خشک مذهبی فاصله گرفته بودم و حالا مجوزی برای خودم صادر کرده بودم که موسیقی هم می‌شود گوش کرد. بچه‌ها هم از خدا خواسته، ضبط با کلی باطری ردیف کرده بودند. اصلا برایشان کوه و تفریح بدون ضبط آنهم با صدایی که تا آخر آخر باز است، معنی نمی‌داد. راهی می‌شویم و همان مسیرهای دره شیرکَش، اصفاهیه، گانه‌زار و بنفشه‌در و بالاخره پشت خاکو. ظهر است که خسته و کوفته می‌رسیم. اُفت دارد که کسی خسته شود یا از پا بیافتد. همین طور به قول علی باید مثل پازن گله (بزی درشت هیکل که در اول گله راه می‌رود) بروی و به هر جان کندنی هست خودت را برسانی. حالا قسمت سخت ماجرا شروع می‌شود. درست است که نیمه خرداد است و چیزی تا تابستان نمانده، اما اینجا پر از برف است. باید جای خشکی پیدا کنی که بساط را پهن کنی و بروی دنبال خس و خاشاک و گَوَن برای آتش. اینجا، دامنه کوهی است که از قله تا کمرکش کوه را برف سپید پوشانده که از زیر آن آب یخی جاری است. بقیه کوه سبزه و علفهای تر و تازه کوهی است که مثل مخملی یکدست همه جا را سبز کرده است. جای جای این مخمل سبز را گلهای سفید و زیبای طوطیا پوشانده است. آنقدر زیباست که آدم را یاد توصیفات تپه روستای "گل دامن" در کتاب "هزار خورشید تابان" خالد حسینی می‌اندازد. کنار رگه های آبی که از زیر برف و یخ دو متری بیرون می‌زند، انواع سبزی های کوهی مثل آذروئه، علف چربه، پونه، آویشن و ... به چشم می‌خورد.

به قدر کمتر از 5 دقیقه دراز می‌کشیم و تا قبل از اینکه آماج متلکهای سوزان با مضمون ناتوانی و ضعیفی و اینجور گفته‌های غیرت پران قرار بگیریم، بر می‌خیزیم و با پوتینهای با بند باز به هر سوراخ و سنبه‌ای سرک می‌کشیم تا چیزهایی برای آتش درست کردن ردیف کنیم. با کاردی که دارم و عاشق آنم و خودم با چرخ خیاطی برایش قابی با پارچه دوخته‌ام و دسته‌اش را با کش سیاه تیوب دوچرخه، نوار پیچ کرده‌ام به جان گَوَنها (تیغی کوهی که از آن کتیرا می‌گیرند) می‌افتم. باید قسمتهای خشک شده را با کارد ببرم و یواش یواش از لای قسمتهای تر آن بیرون بکشم. اگر گونهای تر هم قاطی آنها بشود، آتش به خوبی نمی‌گیرد.

همین طور که دارم تیغ جمع می‌کنم هی تیغها توی دستم می‌رود و پوستم را می‌خراشد و می‌سوزاند که اهمیتی نمی‌دهم. همینطور که مشغولم، یک سوزش خیلی شدید را در کف دستم احساس می‌کنم. سوزشی که اولش فکر می‌کنم تیغ بلندی است که عمیق توی دستم رفته است، اما وقتی نگاه می‌کنم و دستم را رویش می‌گذارم می‌بینم که هم جایش و هم دردش با درد تیغ فرق می‌کنم. توی گون را نگاه می‌کنم ببینم چه بوده که فرو شده توی دستم. جسم سیاه کوچکی را می‌بینم که به سرعت دارد می‌رود توی دل خاک نرم زیر گَوَن. تا می‌خواهم بجنبم و با کارم بزنمش فرو می‌رود توی سوراخ خیلی کوچکی و دم تیزش را هم دنبال خودش می‌کشاند. تازه می‌فهمم که این درد کشنده و غیرطبیعی، نیش عقرب است که دستم را زده. دارد اشکم در می‌آید اما باید تحمل کنم. نباید کسی متوجه درد سوزنده‌ام و اشکهایی که پشت پلکم دلمه بسته‌اند بشود. بچه‌ها را صدا می‌کنم و ماجرا را برایشان می‌گویم. علی و محمد به جان گون می‌افتند و از ریشه می‌کنندش. می‌گویند اگر عقربی که نیشت زده را بکشی و روی جای نیش بگذاری، زهرش را می‌کشد. خودم را باخته‌ام و می‌ترسم توی این بیابان و کیلومترها دور از آبادی بلایی به سرم بیاید. اگر زهر توی خونم برود و نتوانیم کاری کنیم، همینجا کارم تمام است و حتی بچه‌ها هم نمی‌توانند مرا با خودشان ببرند.

عقرب پیدا نمی‌شود و تنها چیزی که به عقلمان می‌رسد، چیزهایی است که از فیلمهای تلوزیون یاد گرفته‌ایم. سریع با بند پوتین یکی از بچه‌ها مچ دستم را می‌بندند و با همان کار خودم به جان دستم می‌افتند. تیغه کارد کلفت است و خودش هم برای جراحی و بریدن جای نیش عقرب خیلی کند. با هر جان کندنی هست کمی‌اطراف زخم را باز می‌کنند و مثل توی فیلمها شروع می‌کنند به کشیدن خون و زهر از دستم. دیدن دست چاک خورده‌ام و درد سوزان نیش و بریدن کارد، حالت ضعفی بهم می‌دهد اما هر جور هست به روی خودم نمی‌آورم. بعد از این عملیات کشیدن خون و زهر، آتش را راه می‌اندازند و مثلا برای ضد عفونی کردن زخم، سنجاقی را می‌گذارند روی آتش تا حسابی سرخ می‌شود. بعد دو سه نفری من را می‌گیرند و آن سنجاق داغ و سرخ را می‌گذارند روی زخمم که آه از نهادم بر می‌خیزد. دیگر تاب خودداری و غرور ندارم و جیغم بلند می‌شود. دستم را می‌گذارند روی یک تکه برف سفت و من دیگر چیزی حالیم نمی‌شود.

نور و داغی شدیدی را پشت پلکم حس می‌کنم. چشمم را باز می‌کنم و مات و مبهوت دور و برم را نگاه می‌کنم. گیج و منگم که اینجا کجاست و من اینجا چه می‌کنم. هر چه اطراف را نگاه می‌کنم خبری از کسی نیست. کتری سیاه روی آتش دارد بخار می‌کند اما کسی را نمی‌بینم. با همان منگی بر می‌خیزم که سرم گیج می‌خورد و دوباره می‌نشینم. از آن پائین دره صداهایی به گوش می‌رسد. گوش تیز می‌کنم اما چیزی حالیم نمی‌شود. ضعف دارم و طاقت ندارم بنشینم. دوباره دراز می‌کشم و سعی می‌کنم یادم بیاید که چه شده است. فقط تکه بریده شده گوشت و سرخی سنجاق یادم می‌آید. کمی‌که می‌گذرد و حواسم جمع تر می‌شود تکه نانی بر می‌دارم و یک لقمه بزرگ املت (که غرق در روغن است و دارد می‌جوشد کنار آتش) بر می‌دارم و شروع می‌کنم به خوردن. بهتر می‌شوم و شروع می‌کنم به صدا کردن بچه‌ها. صدا در کوه می‌پیچد و پژواکش دوباره به خودم بر می‌گردد. آنها از ته دره جواب می‌دهند و من دوباره دراز می‌کشم که آفتاب سوزان کوهستان در آن گرمای خرداد ماه مثل سوزن در پوستم فرو می‌رود.

بچه‌ها می‌آیند و دوره‌ام می‌کنند. می‌پرسم ساعت چند است و متوجه می‌شوم که نزدیم دو ساعت و نیم بوده که من بیهوش شده‌ام و بچه‌ها هم خیلی ترسیده بودند. وقتی می‌بینند حالم خوب است و زهر اثری نداشته خیالشان راحت می‌شود و شوخی و مسخره را از سر می‌گیرند.

به واسطه این حادثه نتوانسته‌ام سبزی کوهی جمع کنم. آخر رسم است که هر کسی کوه می‌آید حتما سبزی کوهی برای پختن آش فردا با خودش بیاورد. آشی که با سبزی تازه کوهی برپا می‌شود طعم معرکه‌ای دارد و همه می‌گویند می‌ارزد که آدم اینقدر زحمت بکشد و چندین ساعت راه برود، اما از این سبزی ها بیاورد. حالا من دست خالیم و روی برگشت به خانه ندارم. بچه‌ها مرام می‌گذارند و هر کدام قسمتی از سبزیشان را به من می‌دهند...

کسی در می‌زند. اینجا؟! توی کوه! مگر در هست که کسی بزندش. چشمهایم را باز می‌کنم و در آن دوردستها نقطه کوچک سیاه و متحرکی را می‌بینم. تله کابین توچال است که از توی پنجره اتاقم هر روز نظاره‌گرش هستم و هر لحظه دلم می‌خواهد الان زیر آن باشم. نا خودآگاه با صدای مجدد در می‌خواهم از جایم بلند شوم که سیم کوتاه هدفن سرم را به پائین می‌کشد. می‌نشینم و یادم نمی‌آید چند ساعت است دارم این آهنگ را گوش می‌کنم و پرت شده‌ام به آن خوشی های از دست رفته که حسرتشان یک آن دست از سرمان بر نمی‌دارد. دوباره در می‌زنند. می‌گویم بفرمائید ...

و در دل آرزو می‌کنم ای کاش از این خلسه شیرین بیرون نمی‌آمدم... 


برچسب‌ها: تولد دلگفته‌ها, عقرب گزیدگی, کوه
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:30  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

خرابی سرور بلاگفا در این مدت و وقفه‌ای که ایجاد کرد، لطمه بزرگی به وبلاگ‌داران زد. نخستینش این بود که حس و حال نوشتن منظم را گرفت و دومینش این که هنوز هم اعتمادی به این فضا و محیط نیست. یعنی نمی‌دانیم این پستی که می‌گذاریم باقی می‌ماند یا دچار حادثه خواهد شد. چرا که نسخه پشتیبان قدیمی را دوباره اجرا کرده و توضیح داده‌اند که اگر بقیه اطلاعات بازیابی شد مجددا اضافه خواهد شد و این می‌تواند خطرناک باشد.

به هر حال، همچنان‌که زندگی در این دنیا کلا ریسک است –مثل ریسک و خطر زلزله، تصادف، مرگ و هر اتفاق بد دیگر در هر زمان – ما هم این ریسک را می‌پذیریم و می‌نویسیم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.

******

این روزها طنز تلخی در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم که مثلا می‌نویسند: " علم بهتر است یا نوشابه خنک؟" یا "علم بهتر است یا وانت بار؟" و بعد هم با گذاشتن چند نقطه در پائین پرسش، خودشان جواب می‌دهند: "ای بابا، این علم رو با هر چی مقایسه می‌کنیم، کم میاره".

این حقیقتی است که به صورتی نهانی، از یک سو نشانگر زاویه نگاه جامعه ما به علم و دانش و هر چیز جدی دیگر است و از سویی دیگر، بی نتیجه بودن –که عمدتا هم ثروت و پول مد نظر است – علم و زندگی علمی را نمایان می‌کند.

و این هم حقیقت دیگری است که زندگی علمی، زندگی پر رنج و مشقتی است. اگر چه ممکن است مردم وقتی به یک عضو هیئت علمی نگاه می‌کنند و زندگی و درآمد او را فی‌المثل با یک کارمند معمولی مقایسه می کنند، بگویند خوش به حالش که درآمد خوبی دارد. اما حقیقت نهفته در پشت این ماجرا چیز دیگری است.

یک نفر عضو هیئت علمی، هیچ گاه تعطیل و استراحت و آرامش ندارد و من می گویم زندگی اعضای هیئت علمی "زندگی در بین دو مهلت است". از آن روزی که نمی‌دانم کدام شیرِ پاک‌‌خورده‌ای چنین فرمایشی را فرمود که "Publish or perish" آرامش و استراحت از زندگی اعضای هیئت علمی رخت بربست.

حالا برای اینکه موضوع روشن تر شود مقایسه‌ای می کنیم با زندگی صاحبان شغل‌های دیگر. مثلا یک کارمند معمولی بخش بایگانی. او صبح که می رود سرکارش و مقدماتی چون صبحانه و چای و سیگار و اینها را به جا می آورد، دو کار مهم دارد. یکی اینکه پرونده های آمده را در جای خودش بگذارد و دیگر اینکه اگر درخواستی برای پرونده بود به آنها پاسخ بدهد. در طول روز هم معمولا فرصت گپ و گفت، چای، سر زدن به فروشگاه، گاهی انجام معاملات، جدول حل کردن و حتی چرت زدن هم برایش فراهم می شود. این روند ادامه دارد تا عصر که ساعت کاری تمام می شود و ایشان به منزل مراجعت می کنند. بعد از استراحتی در منزل یا به خرید و تفریح و مهمانی می روند یا سرگرم فیلم و سریالهای تلوزیونی می شوند. بدون اینکه کوچکترین دغدغه ای برای کار و حرفه خود داشته باشند و لازم باشد کاری اضافی را در منزل انجام دهند. چنین وضعیتی برای خیلی از مشاغل دیگر هم هست و اگر کسی خیلی میل و عطش زیاده خواهی نداشته باشد، زندگی معمولی و راحتی را سپری خواهد کرد.

اما یک عضو هیئت علمی اولین چیزی که در موردش به چشم می آید این است که ساعت کاری ندارد. یعنی اینکه مجبور نیست ساعت 8 صبح کارت بزند و حتما تا ساعت 4 بعدازظهر در محل حضور داشته باشد (هر چند که در خیلی جاها چنین اجباری برای اعضای هیئت علمی هم هست). این ساعت کاری تیغی کاملا دو لبه است. اگر چه لازم نیست که ساعات اجباری کاری را بگذراند اما از آن طرف هم ساعت کاری او انتها ندارد. یعنی اینکه، کارهای متنوع و متعددی دارد از آمادگی برای تدریس تا پژوهش و مقاله نویسی و داوری و نقد و .... یعنی دائم، کارهایی دارد که در ظرف زمان و مکانی محدود مثل محیط کاری نمی گنجد و تمامی شبانه روز او را به خود اختصاص می دهد. یعنی از این داوری  تا داوری بعدی، از این مقاله تا مقاله بعدی، از این طرح پژوهشی تا طرح بعدی. چرا که چیزی نانوشته و پنهانی اما برنده تر و خطرناک تر از شمشیر دموکلس دائم بالاس سرش در جولان است که کوچکترین خطا و کم کاری کافیست تا او را از گردونه زندگی علمی خارج سازد.

خطری که عرض کردم یک روی آشکار دارد و یک روی پنهان. روی آشکارش این است که اگر عضو هیئت علمی نتواند امتیازات لازم برای ترفیع سالانه و ارتقاء را به دست بیاورد بر طبق قوانین به "رکود علمی" دچار شده و جرایم و مشکلاتی برایش پیش می آید که مهمترینش این است که ایشان را از عضویت هیئت علمی خارج می کنند.

اما روی پنهان این سکه "مرگ علمی" عضو هیئت علمی است. در دنیای پرسرعت و حامل آلودگی اطلاعات کنونی، کافی است مدتی از متون علمی و جریانات روز حرفه و رشته خود غافل شوی. آنقدر مطالب و مباحث علمی در سطح جهان مطرح می شود که تا سر می گردانی می بینی که انگار سالهاست با این مباحث فاصله داری. چنانکه شاید این تعبیر حضرت مولانا در باب زندگی در مورد زندگی علمی هم صدق کند:

هر نفس نو می‏شود دنیا و ما                     بی‏خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو می‏رسد                 مستمرى می‏نماید در جسد

مرحوم دکتر اسدالله آزاد –با اینکه جزء افراد پرتلاش و روزآمد علمی در زمان خودش بود- در سالهای دهه 1370 که استاد ما بود در باب روزآمدی علمی می گفت: اگر چه من حدود 15 سال پیش در آمریکا تحصیل کرده ام اما اگر الان به همان دانشگاهی که فارغ التحصیل شده ام (دانشگاه ییل) بروم و بگویم من دانش‌آموخته اینجا هستم و می خواهم برای گروه کتابداری شما کار کنم به من خواهند گفت: خیلی خوش آمدید و قدم روی چشم ما گذاشتید اما با دانشی که الان شما دارید بفرمائید همین جا و گوشه در کتابخانه بایستید و هر کسی که وارد شد تعظیم کنید و خوش آمد بگویید.

باری، اگر چه زندگی علمی یک دم آسایش و آرامش ندارد و عضو هیئت علمی دائم باید کاغذ و قلم و کتابش در هر حالتی – چه در سفر و چه در حضر – و در هر زمانی – چه صبح کله سحر و چه دیرهنگام نیمه شب- همراهش باشد و دائم مشغول خواندن و نوشتن و تصحیح و نقد و ... . به قول مرحوم دکتر حری:

عمری بشد در این سه ره دویدن                             نسخیدن و چاپیدن و وبیدن

اما، لذت دانایی و سر و کار داشتن با علم و تلاش برای ساختن چیزی برای راحتی و آسایش بشر، چنان شعفی در آدم ایجاد می کند که تمامی مرارتها و سرکوفتها و مقایسه کردنها را به فراموشی می سپارد. چنانکه با همه دشواریهایی که ممکن در این مسیر باشد نه فقط برای دستیابی به ترفیع و ارتقاء و امتیاز –که متاسفانه امروزه آفت زندگی علمی شده است- شاهد حضور بسیاری از افراد عالم و دانش‌دوست هستیم که حاضرند از همه تفریح و استراحت و زندگی بی دغدغه خود بگذرند اما علم را به قدر قدمی به جلو پیش برانند.

در وجود آدمى جان و روان                         مى‌رسد از غیب چون آب روان

آنچه تو گنجش توهم میکنى                      زآن توهم گنج را گم می‏کنى‏

این جهان خود حبس جانهاى شماست        هین روید آن سو، که صحراى شماست

این جهان محدود و آن خود بى‌حد است        نقش و صورت پیش آن معنى سد است

این جهان زندان و ما زندانیان                     حفره کن زندان و خود را وارهان


برچسب‌ها: عضو هیئت علمی, زندگی علمی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:9  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

عید هم آمد و رفت. با سرعتی باور نکردنی. نزدیکی‌های اتمام تعطیلات نوروز جوک قشنگی فرستاده بودند که آقا این ده روزه چطور گذشت؟ من اعتراض دارم و "درخواست ویدئو چک" می‌کنم. و این نه حکایت همین عید که حکایت زندگی ما است. تا به خود می‌آئیم و تصمیم می‌گیریم که زندگی کنیم، یا دیگر نمی‌توانیم یا باید کوله‌بارمان را بربندیم و برویم.

یکی از کارهایی که توی این چند ساله اخیر در ابتدای سال انجام می‌دهم – و البته نمی‌دانم از کی یاد گرفته‌ام – این است که در ابتدای سال یک ورقه کاغذ پاکیزه بر می‌دارم و با خط خوش بالای آن می‌نویسم "ویش لیست" یا "خواستنی‌ها" و هر چه را که دوست دارم در این سال به آن برسم در آن یادداشت می‌کنم. در طول سال هم بعضی چیزها را که ناگهان خواستنی می‌شوند به آن اضافه می‌کنم و این داستان همینطور تا آخر سال ادامه دارد. بعضی وقت‌ها هم چیزهایی وارد آن می‌شود که بعدا در هنگام مرور آنها کمی خنده‌دار به نظر می‌رسند. مثلا سال گذشته در فهرست خواستنی‌هایم نوشته بودم "تعمیر دوش حمام" (که البته و خوشبختانه تعمیر شد). اما این فهرست، قدرت و تاثیر عجیبی دارد. طوری که آدم خودش هم باورش نمی‌شود. انگار تا وقتی که چیزی را ننوشته‌ای قدرت نفوذ و اقدامی نمی‌یابد. اما وقتی آن را به کاغذی به امانت می‌سپری، تمامی کلمات به نیروهای نامرئی بدل می‌شوند و کارستان می‌کنند. طوری که واقعا باور می‌کنی که: اثر كمرنگ‌ترين نوشته‌ها از پررنگ‌ ترين گفته‌ها بيشتر است. فهرست خواستنی‌های پارسالم را که مرور می‌کردم با تعجب دیدم که سخت‌ترین و دست‌نایافتنی‌ترین چیزهایی که در آن نوشته‌ام و خیلی هم باوری به محقَق شدنشان نداشته‌ام، تقریبا همه به انجام رسیده و الان نه تنها یک رویا و آرزو که بدل به خاطره شده‌اند.

تعطیلات نوروزی امسال، اولین تعطیلات نوروزی بود که بعد از نزدیک به 20 سال واقعا تعطیل بودم. یعنی دیگر مثل هر سال دغدغه مرخصی گرفتن و حضور در محل کار ولو یک روز هم شده و این حرف‌ها را نداشتم. چون به مدد سیستم آموزشی گل و گلستانمان، که همه چیز تعطیل است و اگر هم بخواهی بیایی و بروی سر کار، جایی و امکانی برای آن نیست، ما هم در تعطیلی مطلب بودیم. تعطیلی که گویی کل سیستم فکری آدم را ریسِت می‌کند. این تاثیر به ویژه در اولین جلسه کلاس و در مواجهه با دانشجویان کاملا مشهود و تابلو بود و انگار به جایی غریب آمده بودند. طوری که وسط کلاس به طنز بهشان گفتم که دوستان اینجا دانشگاه است و این هم کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات است و شما هم دانشجوی این کلاس هستید و در کلاس معمولا درس می‌خوانند. روز دهم عید که شد دیگر از خود بیخود شدم و به معنای واقعی کلمه از تعطیلات و بیکاری و بیعاری ناشی از آن به تنگ آمدم و پایم را در یک کفش کردم که الا و بلا باید صبح علی‌الطلوع حرکت کنیم و به تعطیلات خاتمه بدهیم. با خودم فکر می‌کردم این آدم‌هایی که صبح تا شب بیکار هستند و دائم یا خوابند یا پرسه می‌زنند چطور با خودشان کنار می‌آیند و می توانند چنین وضعی را تحمل کنند. روزهای قبل از عید که معمولا شلوغ و کارها به هم پیچیده است و دمار از روزگار آدم در می‌آورد، چقدر دلم می‌خواست که تعطیل بودم و استراحت می‌کردم. اما حالا در انتهای تعطیلات واقعا و از ته دل آن شلوغی و کارهای پشت هم را می‌خواستم و دلم برایشان لک زده بود و آخرش هم نتوانستم پاسخی برای این سئوال پیدا کنم که آدم‌های بیکار چطور از این همه بیکاری و خواب خسته و کلافه نمی‌شوند و تغییری در وضع خود نمی‌دهند.

از زمان دانشجویی یکی از جذابیت‌های عید – در کنار همه جذابیت‌های  دیگرش- برایم این بوده که تغییرات بهار را کامل احساس کنم. به این قرار که طبق تقویم دانشجویی -که معمولا دو سه هفته‌ای با تقویم رسمی و آموزشی فرق دارد- از دهم، پانزدهم اسفند تعطیلات زودهنگام نورزوی را به خودمان ابلاغ می‌کردیم و اگر حس و حالش بود باز هفته اول بعد از تعطیلات عید را نمی‌رفتیم و در مجموع چیزی نزدیک به یک ماه تعطیلی برای خودمان می‌تراشیدیم. وقتی از مشهد می‌آمدیم درخت‌ها همه لخت بودند و منظره‌ای بیروح و زمستانی از آنها در ذهنمان حک شده بود. اما نزدیک‌های 20 فروردین که به مشهد بر می‌گشتیم، همه درخت‌ها تازه سبز شده بودند و برگ‌های تر و تازه و سبز بهاری که هنوز سیاه و دودگرفته نشده بود بر شاخه‌ها و در و دیوار خودنمایی می‌کرد. برای لمس و حس کردن این صحنه زیبا و دل‌انگیز، معمولا طوری برنامه‌ریزی می‌کردم که صبح و در هوای روشن به مشهد برسم و این زیبایی و سرسبزی و تغییر، برایم ترجمان واقعی بهار بود و هنوز هم بعد از سالیان سال "آن قاب‌های صبح بهاری" در خاطرم مانده و فراموشم نمی‌شود.

طبیعت

بهار را بهانه می‌کند

که رخت و رخ عوض کند

بگشای پنجره‌ی دل را

بهار

در فاصله‌ی یک نفست

تو را نگاه می‌کند

بهار را

به خانه‌ی دلت ببر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:8  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

در کتاب "دیوانگی در بروکلین"، دایی نات معروف کتاب، از روی بیکاری ناشی از بازنشستگی و تنهایی شروع می‌کند به نوشتن اتفاقاتی که در زندگی خودش یا دیگران افتاده و به شکلی واجد عنصر غیرمعمول و طنز بوده‌اند و تصمیم می‌گیرد که یک کتاب به اسم "دیوانگی انسان" از مجموع آنها منتشر کند. اتفاقاتی که در زندگی همه انسان‌ها می‌افتد و شاید در زمان وقوع تلخ باشند اما بعد از گذشت سال‌ها وقتی به آنها بر می‌گردی، می‌بینی که چقدر می‌توانند در عین تلخی خنده‌دار هم باشند. همه ما وقتی به مرور سالیان زندگیمان بپردازیم با فراوان مصادیقی از این دست مواجه می‌شویم.  

بر روی لوح فشرده سریال "ابله" کمال خان تبریزی هم که این روزها در شبکه نمایش خانگی قابل دیدن است، اشانتیونی برای خلق‌الله گذاشته‌اند به اسم "ابله‌تر" که به کند و کاو زندگی هنرپیشه‌ها و عوامل سریال می‌پردازد. باز در این بخش یک بخش فرعی دیگر وجود دارد که از هنرپیشه می‌پرسند ابلهانه‌ترین کاری که تا حال در زندگیتان انجام داده‌اید چه بوده است و آنها هم به شرح برخی از کارهای عجیب و ابلهانه‌‍‌شان می‌پردازند.

باز، در زمانی جمعی از دوستان کتابدار چیزی به اسم "شخکا" را اختراع کردند که مجموعه‌ای از این کارهای عجیب و غریب را روایت می‌کرد که کلی مشتری هم داشت.

حالا ما هم در اینجا به نظرمان رسید بد نیست برخی از این کارهای "دیوانه‌وار" یا "ابلهانه" یا "شخکایانه" یا به تعبیر بر و بکس تهرونی "سوتی" را که برایمان اتفاق افتاده روایت کنیم. شاید در این قحطی شادی، لبخندی کوتاه زینت‌بخش لبان خوانندگان با وفایمان بشود.

در روزگاران قدیم روستانشینی ما، پدر خانواده تصمیم گرفت که در پشت خانه‌مان عمارتی را بنا کند و به مجموعه ابنیه خانه بیافزاید. از آنجا که این محوطه پشت خانه یک کوه بود –که هنوز هم هست – و زمین مفت خدا، چهاردیواری را با سنگ‌های خارای گرانیت اصل که در آنجا فت و فراوان است و مقنی محل در همان دو متری محل بنا می‌شکست و می‌آورد، بنا کرد. بنای این چهار دیواری مصادف شده بود با اوقات بهمن 1365 که برای ما یکی از بهترین دوران زندگیمان بود؛ چرا که در آن ایام شهر ما مورد حمله هواپیماهای بعثی قرار گرفته و به یمن بال‌های مبارک این هواپیماها، چند هفته‌ای را تعطیل بودیم و با همه بچه‌های جنگ‌زده‌ی کرمانشاهی مقیم خانه‌مان اوقات خوش و خرمی را می‌گذراندیم. در یکی از این روزها که روی دیوار آن چهاردیواری ایستاده و به مسابقه جذاب سنگ‌پرانی مشغول بودیم یک اتفاق با نمک افتاد.

در آن ایام مقادیری مرغ و خروس داشتیم که برخی از آنها از نژاد اصیل و زیبای "لاری" بودند. در این بین یک خروس لاری خوش‌قواره هم داشتیم که اهالی خروس‌باز می‌دانند خروس لاری سرخ فام یعنی چه! این خروس نگون‌بخت یک جایگاه سازمانی داشت که روی دیوار انتهایی حیاط بود و مثل یک دیده‌بان تیزچشم همیشه در آنجا اوضاع و احوال جهان و مرغکان عشیره‌اش را رصد می‌کرد. فاصله این دیوار تا آن چهاردیواری پشت منزل هم چیزی حدود پانصد ششصد متر می‌شد. همین طور که با بچه‌ها سنگ‌پرانی می‌کردیم من یک سنگ تیز و گرد -که دیگر در انتخاب سنگ برای پرتاب صاحب سبک شده بودیم – انتخاب کردم و کله خروس را نشانه رفتم و شلیک کردم. این سنگ مثل پاس‌های کات‌دار کریستین رونالدو اوج گرفت و با قوسی باور نکردنی به وسط آسمان رفت و بعد از کلی قر و قمیش در آسمان آمد و صاف رفت خورد پس کله آن خروس. سنگِ اصابت کرده جیغ خروس را درآورده و از بالای دیوار سرنگونش کرد. همه بچه‌ها اول از این نشانه‌گیری و پرتاب کف کردند اما بعد از کشف و هضم حادثه رخ داده، هوارشان بلند شد و سفیرکشان به سوی خروس دویدند. تمامی تاجِ بلند و غرورآفرین خروس بیچاره بالکل از جا کنده شده و با مقادیری از پرهای سرخ و زردش چند متری آن طرف‌تر افتاده بود. خروس هم غرق در خون شروع کرده بود به خواندن آوازی عجیب؛ انگاری دارد وصیت می‌کند یا خط و نشان می‌کشد یا به نوادگانش توصیه می‌کند که تقاص خون به ناحق ریخته مرا بگیرید. خلاصه یکی دو ساعتی این خروس را با آب و پرستاری زنده نگه داشتیم و سر آخر هم برای خلاصیش مجبور شدیم سرش را ببریم و یک وعده لذیذ غذایی از او درست کنیم.

ماجرای دیگر از این قرار بود که در مشهد آخرین امتحان ترم شش را داده بودیم و اوایل تابستان بود که به یمن این اتفاق مبارک تختم را با کلی زحمت کشاندم بیرون که در هوای آزاد زیر پنجره اتاق خوابگاه فجر دانشگاه فردوسی مشهد بخوابم. پتویی روی آن کشیده و رفته بودم که بالش بیاورم. وقتی برگشتم دیدم که یک گربه گل‌باقالی که دائم دور و بر خوابگاه پلاس بود، آمده و درست روی گلِ حنایی‌رنگ وسط پتو سرش را گذاشته و به خوابی آرام فرو رفته. از آنجا که ما از بچگی تنها رابطه‌ای که با گربه‌ها برایمان ترسیم شده بود این بود که در هر شرایطی باید مشتی یا لگدی یا چیزی حواله آن کرد، در دم بالش را انداخته و قبل از اینکه گربه سیاه‌بخت فرصت عکس‌العملی داشته باشد دمش را به چنگ آوردم و با دو سه چرخش دور سر آن را پرت کردم وسط حوض میانه حیاط خوابگاه. گربه بیچاره وحشت‌زده و انگار که تازه از خواب پریده و فهمیده که چه به روزش آمده با جیغی گوش‌خراش خودش را از میان حوض نجات داده و لنگان لنگان پا به فرار گذاشت. در آن نیمه شب که خیلی از بچه‌ها مشغول درس خواندن بودند و خیلی‌ها هم خوابیده بودند، ماجرایی نگفتنی برای همه رقم خورد.

ما سرمست از انجام عملیات هیجان‌انگیز گربه‌زنون، گرفتیم روی آن تخت خوابیدیم. نزدیک‌های صبح بود که دردی سخت را در بازوان و دستانم احساس کردم و از خواب پریدم. وقتی بیدار شدم دیدم دست راستم تبدیل شده به یک تکه چوب سنگین و خشک که قادر به حرکتش نیستم و اندک حرکتی همچون تیری کَشنده تا مغز استخوان را به درد می‌آورد. با وحشت تمام نشستم و به بررسی اوضاعم پرداختم. اولین چیزی که به خاطرم آمد این بود که بی‌رحمی به آن گربه بینوا کارش را کرده و این آه اوست که چنین حادثه‌ای را باعث شده است. آخر ما در عقاید روستائیمان گربه را از جنس جن و پری می‌دانیم و اعتقادی راسخ داریم که نباید آنها را آزرد. وانگهی، این فقط در حد اعتقاد نظری بوده و در عمل هیچ گربه‌ای جرات رد شدن از ده متری آدم‌ها را نداشت و همین قضیه یکی از موضوعات جدی نصیحت‌های پدرانه و مادرانه در حوزه رعایت حقوق گربه‌ها، این موجودات از جنس پریان، بود. با این احوال به بررسی دلایل محتمل این اتفاق پرداختیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که در هنگام خواب دستم بر روی میله بالای تخت افتاده و از فرط خستگی و ایضا شادکامی ناشی از اتمام امتحانات چنان در خواب عمیق فرو رفته‌ایم که دو سه ساعتی دستمان به همان حال مانده و خونش از جریان افتاده است و شانس آوردیم که زود بیدار شده و از این حالت خارجش کردیم. با این حال تا چند روزی درد داشته و امورات جاری زندگی را دشوار کرده بود. این ماجرا ما را به عقاید آباء و اجدادی روستا راسخ‌تر کرد که گربه‌ها از جنس دیگری هستند. اما نتیجه عملیش این شد که برای تلافی لج و لجبازی آن گربه و نفرین‌هایش در حق خودمان، بر شدت حملاتمان به گربه‌ها افزوده و بعد از آن تاریخ نه تنها پایشان را بالکل از خانه‌مان بریدیم که تا سالها در چند ده متری حوالی خانه هم گربه‌ای مشاهده نشد.

اتفاقات از این دست فراوان است اما نمی‌خواهیم با روده‌درازی حوصله خوانندگان گرامی را سر ببریم. شاید اگر مجالی و حالی باشد بازهم از این مقوله بنویسم. با این امید بدرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:59  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

پای صحبت‌های خیلی از قدیمی‌ها که می‌نشینی، خیلی وقت‌ها ترس برت می‌دارد و دوست داری که کاش یکجوری این زمین دهان باز کند و تو را ببلعد یا اینکه سوپرمنی یا بَت‌مَنی از غیب ظاهر شود و بدون اینکه کسی بفهمد تو را بردارد و ببرد در یک گوشه دنیا گم و گورت کند. از بس که این قدیمی‌ها از همان قدیم خودشان داد سخن سر می‌دهند و هی می‌زنند توی سر دوران جدید و همه متعلقات آن.

این درست که آدم‌ها – در هر سن و شرایطی که باشند – احساس نوستالژیک و خاطره‌مبنایی نسبت به گذشته دارند. این احساس در جای خودش محترم و دلچسب است. اما خیلی وقتها، بسته به شرایط، دچار تناقض نوستالژیک هم می شوند. یعنی یک خاطره ای از گذشته را در موقعیتهای مختلف با تفاسیر و برداشتهای متناقض به کار می برند. مثلا، می گویند آن قدیم کی امکانات بود، مردم چراغ نداشتند، غذا نداشتند و در آخر نتیجه می گیرند که چقدر بدبخت بوده اند و به آن دوران لعنت می فرستند. بعد از کمی در موقعیت دیگری می بینی که چطور با حسرت می گویند "یادش بخیر" "عجب دورانی بود" "حیف آن وقتها" و قس علی هذا.

مثل خاطره آن دوستم که می گفت: "مادرم سر سفره می گوید: بخور بدبخت. از بس غذا نمی خوری داری می میری" و بعد در فرصت دیگری که مثلا دارم با اشتها غذا می خورم می گوید: "بدبخت مثل گاو فقط به فکر خوردنی" یا مثل آن نوشته وایبری که می گوید این شعرا هم تکلیف آدم را روشن نمی کنند: تا می خواهیم برخیزیم و دنبال کاری برویم شاعر می گوید:

بنشین و مخور غم جهان گذران

و تا می خواهیم بنشینیم یک هو در می آید و می سراید که:

برخیز و دمی به شادمانی گذران. حالا نیم خیز مانده ایم تا شاعر تکلیف ما را روشن کند

خلاصه اینکه همیشه آدمیان به ویژه ما ایرانیان حسرت گذشته ای را می خوریم و دائم می گوییم "جوانی کجایی که یادت بخیر" ولی اگر کسی دور و برمان نباشد و کلایمان را قاضی کنیم می بینیم که در جوانی هم چندان کسی یا چیزی نبوده ایم. حسین سناپور در کتاب "نیمه غایب" حکایت دانشجویی را بیان می کند که برای تسویه حساب به دانشکده می رود و مسئول آموزش که بعد از چند سال او را می بیند اظهار می کند که "شما فرق داشتید" الان دانشجوها عجیب و غریب شده اند و خیلی با شما فرق دارند. و راوی بیان می کند که در زمان دانشجویی ما هم همیشه گذشته ها را بر سرمان می کوبید و از دانشجوهای جدید می نالید.

مشکل اینجاست که ما آدمها دچار حافظه تاریخی خیلی محدودی هستیم که شاید به دلیل گرفتاری های فراوان و مشکلاتی که هر دم آید به مبارک بادمان، نمی توانیم خط و ربطی درست از سرگذشت و تاریخ زندگیمان را در عمل به خاطر داشته باشیم. بر همین اساس است که همه گذشته خود را به فراموشی می سپاریم و در رویارویی با نسل جدید بدون توجه به تغییر زمانه و نسلها، همه چیز را مطابق سلیقه و عینک خودمان می پسندیم. بر اساس این خودمحورپنداری موسیقی، لباس، رفتار، گفتار و همه چیز نسل جدید را زیر سئوال برده و از بن و بنیاد او را انکار می کنیم. این قبول که هر چه جلوتر می رویم نسلها راحت تر و به تعبیری وقیح تر می شوند که اقتضای شرایط زندگی و محیط پیرامونی آنها است. اما نمی شود انتظار داشت که یک نوجوان پانزده ساله امروزی همانطور دنیا را ببیند و تفسیر کند که یک مرد 50 ساله می بینید. اینها هر یک دو عینک متفاوت به چشم دارند و هر کدام آن چیزی را بیشتر جذب می کنند که "تجربه زیسته‌ای" درباره اش دارند. در همین رابطه یک اتفاق جالب برا ی خود من افتاد. یکی دو سال پیش سریالی از تلوزیون پخش می شد که در آن "فرامرز قریبیان" و "پوریا پورسرخ" ایفای نقش می کردند. طبق معمول من فیلم و سریال تلوزیونی را خیلی نمی پسندم و به طور اتفاقی در جایی بخشهایی از این فیلم را دیده بودم. در مجلسی یک نفر علاقه مند بود درباره این فیلم اطلاع کسب کند و من و دختر خانم نوجوانی داشتیم نشانی فیلم را می دادیم. من در آمدم که همان فیلمه که "فرامرز قریبیان" در آن بازی می کند و آن دختر خانم نوجوان می گفت آن هنرپیشه که می گویی را نمی شناسم ولی در این فیلم "پوریا پورسرخ" بازی می کند. بعد که به این نتیجه رسیدیم هر دو یک فیلم را می گوییم به یک نتیجه جالب رسیدیم. نتیجه این بود که من هنرپیشه معروف نسل خودم را می شناسم و در این فیلم دیده ام و آن دختر خانم هنرپیشه مورد علاقه نسل خودش به چشمش آمده و در خاطرش مانده است.

بر این اساس است که نمی شود گفت دنیا در یکجا بماند و تکان نخورد که نوستالژی و قابی که ما از دنیای ایده المان در ذهن ساخته ایم به هم نخورد چون ما بیشتر با آن احساس نزدیکی می کنیم. در جای دیگری دوستی ادعا می کرد که "در دنیا فیلمهایی با شکوه تر از "ده فرمان" یا "بن هور" یا "اسپارتاکوس" نیامده است. دوست دیگری در آمد که عزیز دلم شما دیگر بعد از آن تاریخ عصر حجر فیلم ندیده ای و ذائقه و سلیقه ات در حد همان فیلمها مانده است. این فیلمها در جای خودشان ارزشمند هستند اما بعد از آن سالها هم ده ها فیلم با شکوه و ارزشمند تاریخی ساخته شده که نه تنها چیزی از آن فیلمها کم ندارند که خیلی وقتها از آنها جلوتر هم هستند.

بچه های جدید که موسیقی های آنچنانی، و به نظر خیلی ها سبک، می شنوند در حال ساختن نوستالژی و خاطره های خود هستند. کما اینکه شنیدن آنها برای خیلی از هم نسلیهای ما و قدیمی تر ها هیچ گونه احساس و تاثیری به همراه ندارد اما یک نوجوان با شنیدن آنها به وجد می آید. همینطور در مورد بازی ها، لباس، فیلم، رفتار و سرگرمی ها آنها بر اساس اقتضای سن و امکاناتی که در اختیار دارند فکر و عمل می کنند.

انسان اساسا نمی تواند با تناقض زندگی کند و روح کمال گرای انسان همه چیز را کامل و درست می طلبد. بر همین پایه است که برخی از آدمها که مردد بین سنت و مدرنیته اند نمی توانند روی آرامش را به خود ببینند. چرا که از یک سو همه مظاهر مدرن دنیا را می بینند و با آنها دمخور هستند اما از سوی دیگر در برخی سنتها و افکار کهنه می مانند و نمی توانند با آنها و تناقضی که با دنیای جدید دارند کنار بیایند. مثلا اثاث و لوازم منزل، ماشین و موبایل و ... را از آخرین برندها و جدیدترین فناوری ها انتخاب می کنند اما در عرصه اخلاق خانوادگی به عنوان یک مرد دیکتاتور ماب سنتی باقی می مانند.

چنین تناقضی را در کتاب "دختر مهاجر" که اخیرا شنیدن فایل صوتی آن را تمام کرده ام می بینیم. در این کتاب پارکوهی و نصیر نماد دنیای مدرن هستند که می توانند ضمن احترام به سنتها، خود را از آنها رها کنند و زندگی خود را بر مبنای عشق بنا کنند و لعیا و روزبه و خانجی و بدرالزمان و مابقی اهالی خانه که در سنتها غرق هستند نتوانند حتی بر اساس احکام صحیح مذهبی رفتار کرده و تغییر را بپذیرند و خود را با آن همراه کنند.

به همین دلیل است که سواد را در دنیای جدید دیگر توانایی خواندن و نوشتن یا شکل مترقی تر آن یعنی توانایی کار با رایانه و دانستن زبان نمی دانند بلکه سواد در دنیای جدید اینگونه تعبیر می شود: "توانایی دور ریختن افکار کهنه و جایگزین کردن آنها با افکار نو و روزآمد".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 16:30  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

دیروز در کلاس درس "روش تحقیق" بحثی در مورد کتابخانه و آینده آن به میان آمد. همین طور بحث کشیده شد به آینده کتاب و مطالعه. بعدا یاد این جمله استاد فاضل دکتر حری افتادم که پشت تریبون و در کلاس درس انگار به آدم وحی می شود و آرزو کردم کاشکی آن مطالب را می شد ضبط کرد و بعدا استفاده کرد.  چرا که فقط در همان شرایط و حال روحی است که ممکن است خیلی از ایده ها به نظر آدم بیاید و بعدا هر چقدر هم تلاش و فکر کنیم معلوم نیست که بتوانیم به مانند آن گفته ها و نظرها دست یابیم. انگار یک نیروی غیبی می زند پس کله ات و تو موتورت داغ می شود و چیزهایی می گویی که بعدا خیلی شفاف و با آن انسجام ممکن است نتوانی به یاد بیاوری یا مکتوبشان کنی. از همین جاست که اهمیت تاریخ شفاهی و ایضا مدیریت دانش مشخص می شود. چرا که هر کدام از اینها به موضوع مکتوب کردن و به انسجام درآوردن مفاهیم میرا و لحظه ای توجه دارند. در کتابهای فارسی قدیم ما –نمی دانم الان هم هست یا خیر – داستان زندگی جبار باغچه بان آمده بود. یک چیز جالب در زندگی او این بود که گاهی نیمه شبها بیدار می شد و شعر یا ایده ای که به ذهنش رسیده بود را با تکه ذغالی که از توی منقل کرسی بر می داشت بر روی دیوار یادداشت می کرد تا بعد از بیدار شدن به آن بپردازد. بارها پیش آمده که خوابی دیده ام یا ایده ای به ذهنم آمده و گفته ام که بعدا در مورد آن کار خواهم کرد. اما بعد از بیدار شدن دریغ از یک سر نخ از آن فکر و ایده. اینهمه فناوری مدرن هم که داریم کار آن یک تکه ذغال باغچه بان را نمی کند.

در همین درس روش تحقیق (البته من معتقدم که باید واژه پارسی "پژوهش" را به جای تحقیق به کار بریم اما چون اسم درس این است مجبورم که از همین نام استفاده کنم) به دانشجویان تاکید می کنم که همیشه یک تکه کاغذ و قلم همراهتان باشد و هر ایده یا فکری به ذهنتان رسید بلافاصله آن را یادداشت کنید چرا که معلوم نیست این فکر بار دیگر هم به ذهنتان خطور کند.

یادم می آید یک بار دیگر هم چنین حسرتی برایم پیش آمد که بعدا هر چه کردم نتوانستم از بار آن بکاهم یا راهی برای پاسخ به این پرسش ذهنی ام پیدا کنم. در سال 1384 در سه آزمون دکتری شرکت کردم که به ترتیب زیر از نظر اهمیت برایم اولویت بندی می شدند. دانشگاه تهران، دانشگاه شهید چمران اهواز و دانشگاه آزاد. آزمون دانشگاه تهران خیلی مهم و حیاتی برایم بود و فکر می کردم که بهترین حالت این است که در اینجا قبول شوم. بر این اساس، استرس داشتم که بهترین هایم را رو کنم که حتما قبول شوم و نیازی به هزینه و در به دری شهر به شهر نداشته باشم. دومین دانشگاه، شهید چمران اهواز بود که در رتبه دوم بود و شک داشتم که اگر قبول شوم بروم یا نه. و آزمون سوم دانشگاه آزاد بود که به هیچ وجه تصمیمی برای ثبت نام در آنجا نداشتم و به شکلی برایم تمرین آزمون بود. به تناسب استرسی که داشتم نوع نوشته هایم در این آزمونها فرق می کرد. لازم به توضیح است که آن وقتها آزمون دکتری به صورت تشریحی برگزار می شد.

چون آزمون دانشگاه تهران خیلی برایم پر اهمیت بود، استرس بیشتری هم داشتم و قصد کرده بودم که بهترینهایم را در اینجا ارائه کنم. به همین خاطر تمامی فکرم روی این متمرکز بود که اگر قبول نشوم چه؟ و همین کار خودش را کرد. یعنی در این آزمون دست و مغزم کاملا یخ بسته بود و پاسخ هر سئوالی را که می خواستم بدهم فکر می کردم چیزی ننویسم که زشت باشد و درخور نباشد و قبول نشوم. به همین خاطر قبول شکرخدا هم نشد.

در آزمون دانشگاه اهواز اما قضیه فرق می کرد. در آنجا با فراغ بال نشسته بودم و فکر می کردم که من به اینجا نخواهم آمد و بر این اساس هر چه دل تنگم می خواست می نوشتم. فارغ از استرس و اینکه اگر قبول نشوم چه. با بیخیالی تمام، برای هر سئوال در هر درس طرح فکری می ریختم و شروع می کردم با خط خوش و آرامش خیال نوشتن. خودم هم متعجب شده بودم که چطور قلم اینقدر خوب کار می کند و کله ام چقدر خوب خط می دهد. وقتی نتایج آمد با کمال تعجب دیدم که در این دانشگاه قبول شده ام.

در آزمون دانشگاه آزاد اسلامی قضیه خیلی جالب تر بود. هر پرسشی که می آمد با بهترین وجه و شاعرانه ترین وجهی که هیچ وابستگی در آن نبود و فارغ از هر نوع نگرانی و قضاوتی هر چه دلم می خواست می نوشتم. نتیجه این شد که در آزمون این دانشگاه به عنوان نفر اول آن سال پذیرفته شدم.

قصدم از مطلب بالا این نبود که بخواهم خاطره تعریف کنم. می خواستم به همان موضوع حس و حال بپردازم. به نظر خودم نمونه ای از بهترین نوشته های حرفه ایم که شاید ایده های ناب و خوبی هم در آن بود همان نوشته های آزمون دانشگاه اهواز بود. بعدا خیلی مشتاق بودم که ببینم در آن ورقه های فراوانی که سیاه کردم چه نوشته بودم که باعث شده بود اساتید من را در زمره قبولی ها جای بدهند. بعدتر هر چه تلاش کردم که آن ورقه ها را به دست بیاورم مقدور نشد و مهمتر اینکه خیلی یادم نمی آمد که چه در آن اوراق نوشته ام.

به همین خاطر، فکر می کنم باید قدر افکار و ایده های لحظه های خاص را دانست و حتما در صدد مکتوب کردن آنها و ماندگاریشان تلاش کرد. تجربه نشان داده که دفعه بعدی در کار نیست و خیلی کم پیش می آید که آدم دوباره در همان حال و شرایطی قرار بگیرد که ایده ای به ذهنش خطور کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:6  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اساسا وابستگی‌های آدمی چون غل و زنجیرهایی گران هستند که پر پرواز را از او می‌ستانند و یکجانشینی را به او می‌آموزند. این وابستگی‌ها همانهاست که مولانا را تا پیش از دیدار شمس به آدمی محترم و بر سیاق جامعه پیرامونش بدل کرده بود، اما او دل در سودایی دگر داشت و این حال نمی‌پسندید. چنانکه خودش در وصف حالش و نقش شمس چنین می‌گوید:

سجاده‌نشین با وقاری بودم                        بازیچه کودکان کویم کردی

هر آدمی اگر به خودکاوی قیام کند بسیار از این زنجیرهای دست و پا بند را در خود خواهد جست که مانعی بزرگ برای جولان روح او به شمار می‌آیند و روح کمال‌گرا و عصیان‌گر آدمی، گاه‌هایی می‌طلبد که خود را از هر چه قید و بند و حواشی است برهاند و لختی در سایه لاقیدیِ خودساخته بیارامد و کنه و ذات هستی را بکاود. یعنی یک وقت‌هایی بشود مصداق این بیت رومی عزیز که:

حرف و گفت و صوت را برهم زنم                  تا که بی این هر سه با تو دم زنم

پر واضح است که هرگز قصدم تبلیغ و ترویج لاقیدی و بی‌بندوباری نیست. اما به این نکته نیک مومنم که اگر روح را گاهی پرواز ندهی، پوسیدگی و تباهی به هم رسانده و اصل آن زایل خواهد شد. به قول محمد حسن شهسواری در «شب ممکن»: "اگر گهگاهی جفتکی نپرانی، زندگی‌ات خطی ممتد و کسالت‌بار خواهد شد".

هر کس به فراخور خط و ربط زندگی‌اش، مَنش و روشی برای خلاصی از دست و پابندهای دلگیرکننده زندگی می‌آفریند. یکی به ورزش رو می‌آرد و دیگری به هنر و کسانی هم به علم و ادبیات و غیره. حتی برخی تجارت و پول را مَفَری برای این کیفیت بخشی به زندگی بر ‌می‌گزینند. حتی آنان که سر از میخانه‌ها و دودخانه‌‌ها در ‌می‌آورند هم به دنبال صیقل دادن روح خود هستند که به دلیل کوتاه‌بینی در ورطه هلاک فرو می‌افتند و به جای راهنمایی، چاه‌نمایی می‌شوند.

به هر روی، خوب است و حتی گاه‌گاهی لازم است آدمی از خط راست زندگی قدمی آنسوتر بنهد و کمی خلاف جهت رود زندگی شنا کند و در این خرق عادت به کشفیات و شهود تازه‌ای دست یابد.

اساسا هر چیزی که به عادت بدل شود عیار خواهد باخت؛ حتی امور دینی هم اگر رنگ تکرار و عادت به خود گیرند به ملالی دائمی و عذاب وجدانی پیاپی بدل خواهند شد و سوفیان، چله‌نشینی را بهر این منظور رواج داده‌اند که لختی تو را از تکرار در عبادت و زندگی معنوی دور ساخته و به ساحتی دیگر نزدیک نمایند. و همچنین است در عشق که اگر آن جلا و خرق‌الساعه بودن و گره‌های ناگشوده آن را بگیری به ملال و تکرار زناشویی‌هایی از جنس بد، بدل گشته و طرفین سرخورده تمام آن شور و اشتیاق عشق را که خود تجربه کرده‌اند افسانه‌ای خواهند پنداشت.

حتی ادب و نزاکت نیز گاهی قفلی می‌شود بر روح که برای خوش‌آمد دائمی خلق و پرهیز از ناخوش‌گویی‌های آنان، باید خود را در جلدی بیافکنی که گاه گلوگاهت را سخت می‌فشارد و اگر فشارش از حد بگذرد و طرف از کوره بدر آید، اَنگ جنون و زائلی عقل به او زنند که خلاف عادت جاری عملی از او که سالها مُشتَهَر به نزاکت بوده سرزده است.

ژان ژاک روسوی معروف، کتابی دارد با عنوان "اعترافات" که انتشار آن در زمانه خود بلوایی به پا کرد. اما روسو آنقدر شجاعت داشت که با درج همه رویدادهای بد و نیک زندگی خویش، سنگ بنایی را برای زندگی بشر بگذارد که آدمیان پس از وی بدانند کسی می‌تواند بزرگ و اندیشمند باشد اما رفتار آدمیان معمول را هم داشته باشد.

بر این سیاق بنده هم می‌خواهم اعتراف‌گونه‌ای از یک روشی برای آزاد‌سازی روح و روان، که خوب جواب داده را اینجا بنویسم. لازم می‌دانم پیشاپیش از یاران گرامی این سرا پوزش بطلبم؛ چراکه هر کسی بدین سرا پای می‌نهد میهمان است و به قید مهمان بودنش مستحق بهترینها و ممکن است آنچه زین پس می‌آید به مذاق برخی دوستان خوش نیاید.

این روش چیزی من درآوردی است به اسم "فحش درمانی". کیفیت آن نیز بدین گونه است که هرگاه در چنبره خفه‌کننده تکرار زندگی، یا ملال قدرت‌طلبی، یا حقیر حسادت، یا حضیض حسرتِ همه چیزهای بزرگی که باید داشته باشی و الان نداری، یا دلگیری رقابت تو را در خود می‌گیرد، باید خلوتی بیابی یا در ماشین بنشینی و تمامی شیشه‌ها را بالا کشیده و خود را برسانید به بزرگراه و بی هیچ مقدمه و خجالتی بنا ‌کنید به فحش دادن بی‌هدف به زمین و زمان؛ آن هم با صدای بلند و عربده مانند. بعد از مدتی دادزدن با صدای بلند و فحش دادن به بدترین شکل ممکن، که ممکن است در نظر خیلی‌ها دیوانگی محض یا مشمئزکننده باشد، احساس آرامش و بی‌قیدی به دنیای دون‌پایه به سراغتان می‌آید و آرامشی باورنکردنی را حس می‌کنید. به طوری که انگار دوباره تولد یافته‌اید و زندگی جدیدی آغاز می‌شود. بی پیرایه‌ها و قید و بندهای عهد ماضی و به دور از تمامی آن سنگهایِ گرانِ بسته بر پای روح و احساس.

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش                    مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:18  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

شاید در آستانه شروع مدرسه‌ها که همه خنیاگر "بوی ماه مدرسه" و "همشاگردی سلام" و این حرف‌های شیرین هستند، چنین سخنی غریب به نظر بیاید؛ اما نمی‌شود چشم به روی حقیقت بست و این تصویر محصور در قاب شکسته را به دیوار نزد.

یک روزی در نمایشگاه کتاب، زمانی که مسئول غرقه سرای اهل قلم بودم، آقای میانسالی که ظاهر ژولیده‌ای داشت در چند نشست و کارگاه ما شرکت می‌کرد بدون اینکه او را بشناسیم. بعد از یکی از نشست‌ها، صحبت‌کنان با سخنران آمد به دفتر و هنگام پذیرایی با هم همکلام شدیم. ظاهرش طوری نبود که آدم خیلی جدی‌اش بگیرد و راستش را بخواهید من هم در ابتدا با اکراه با او شروع به سخن کردم که بعدا شدیدا از این عمل خودم شرمنده شدم. چون وقتی شروع به صحبت کرد دیدم یک پا فاضل و عالمی است برای خودش. از آن لیسانسیه‌های قدیمی بود که مدرکش را با دود چراغ و عرق جبین و سر و کله زدن با مقدمه گلستان و شرح لمعه به دست آورده بود. اما در همان نقطه دریافت مدرک نمانده و بر اساس علاقه شخصی به مطالعه روانشناسی و بعدا به تعلیم و تربیت روی آورده بود. نکته‌ای را گفت که یکی از باورهای اساسی مرا شدیدا به هم ریخت و تا آن لحظه از آن دریچه به آن نگاه نکرده بودم. گفت: "اگر می‌شد به عقب برگردم و کودکی دوباره تکرار شود، حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا فقط مرا به مدرسه نفرستند و بگذارند دیمی (همین واژه را به کار برد) بار بیایم".

تا آن هنگام و کمی بعد از آن که هنوز به طور جدی به این مساله توجه نکرده بودم، اعتقاد راسخ داشتم که هر آدمی باید پرورده شود و مدرسه بهترین جای پروردن آدم‌ها است. اما، کمی بعد که اندک مطالعه‌ای در این زمینه کردم دیدم درست است که رسالت مدرسه این است اما بهتر است اینطور بگوئیم که "مدرسه می‌تواند جایی برای پروردن آدم‌ها باشد: به شرط‌ها و شروط‌ها". و این شرط‌ها و شروط‌ها قسمت مهم مساله است. چه مدرسه‌ای، با چه کیفیتی، برای چه هدفی، با چه وسیله‌ای و....؟

جالب اینجاست که از قدیم و ندیم هم در آثار بزرگان با این مذمت مدرسه و بی خاصیت بودن آن در خیلی موارد مواجه می‌شویم که برخی از نمونه‌های آن در زیر می‌آید:

مولوی از نقطه نظر عرفانی مدرسه را جایی می‌داند که علم زمینی در آن رایج است نه شوق و شهود:

آن علم، که در مدرسه حاصل کردند             کار دگر است و عشق کاری دگر است

یا

در مدرسه‌ی عشق اگر قال بود                   کی فرق میان قال با حال بود

خیام هم با همان بی‌خیالی همیشگی‌اش چنین از مدرسه یاد می‌کند:

نازم به خرابات که اهلش اهل است             چون نیک نظر کنی بدش هم سهل است

از مدرسه بر نخواست یک اهل دلی             ویران شود این خرابه دارالجهل است

یا

از درس و علوم جمله بگریزی به                  و اندر سر زلف دلبر آویزی به

شاعران دیگر هم تعابیر جالبی در زمینه مدرسه‌گریزی دارند:

آن علم که در مدرسه آموخته بودیم             در میکده از ما نخریدند به جامی

یا

شاید که در این میکده ما دریابیم                 آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

جدای از اشعار در این زمینه در کتاب‌ها هم ردی از این موضوع و صدمات مدرسه مشاهده می‌شود. مثلا "هاروکی موراکامی" در صفحه 25 کتاب شیرین و خواندنی "سرزمین عجایب بی‌رحم و ته دنیا" به این موضوع اشاره می‌کند. بهار رهادوست هم در صفحه 110 کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" چنین تعبیری دارد؛ در کتاب "پدر پولدار، پدر فقیر" هم اشاره به آموخته‌های ناچیز مدرسه و کور کردن چشمه‌های اقتصادی ذهن اشاره‌های زیادی دیده می‌شود.

یک روایت جالب هم عبید ذاکانی بزرگ دارد که در خیلی از جاها ذکر شده و تکرارش در اینجا خالی از لطف نیست که می‌گوید: "معركه‌گيري با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري. چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز، سگ ز چنبر جهانيدن و رسن بازي تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نمي‌شنوي، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ (به ارث مانده) ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادربار بماني و يك جو از هيچ جا حاصل نتواني كرد".

همه اینها که گفته آمد نه برای تخطئه مدرسه و مذمت آن که به قصد پرداختن به کیفیت موضوع بود. همان پیرمرد ژولیده اول داستان، هنگامی که چشمان وق زده از تعجب مرا دید ادامه داد که منظورم از دیمی بار آمدن دقیقا این مساله است که مدرسه و علم مرده‌ای که در آن جریان دارد، قاتل خلاقیت آدم‌هاست.

این حرفش قابل تامل بود. در مدرسه، تا می‌خواهی خودت را از قید و بند رها کنی و بال‌هایت را اندکی بیشتر از حیطه دفتر مشقت بگسترانی، چوب محبت‌آمیز معلم بالای سرت به دوران در می‌آید و مثل مرغی که به لانه تنگ و تاریکش کیش شود، ترا به راه راست دفتر مشق هدایت می‌کنند و شیر فهمت می‌کنند که اجازه برون رفت از این حصار را نداری. محکومی که در همین قالب بخوانی و بخوانی و بنویسی و اگر خیلی همت و درایت داشته باشی به معلم خودت برسی. همین است که مولانا داد بر می‌آورد که "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا...". مدرسه‌ها، که اغلب به شیوه شبه نظامی اداره می‌شوند، به جای باز کردن چشم و دل بچه‌ها و هل دادن آنها برای اندیشیدن به آرمان‌های بلند و تجهیز شدن به تخیل و آرامش، از آنها موجوداتی می‌سازند که در حصار تنگ ذهن خودشان محصور بمانند و اگر روزی هم شرایط پرواز برایشان فراهم شد، "مثل آن زندانیان نمایش حصار در حصار، خودشان دیگر نمی‌توانند به آزادی و پرواز باور داشته باشند و به قول مولانا:

جمله شاهان بنده ی بنده ی خودند                        جمله خلقان مرده ی مرده ی خودند

همین است که کسی مثل محسن مخملباف بچه‌هایش را از مدرسه جدا می‌کند و خودش مکتب تجربه و درس زندگی را با آنها کار می‌کند و شاهد هستیم که دست پختش از این رهگذر چه طعم و مزه‌ای دارد و بچه‌هایش چگونه زندگی ساخته‌اند.

البته این حصار تنگ مدرسه دلیل دارد. دلیل اصلی این است که مهمترین عامل محرک مدرسه‌ها، یعنی معلمین، خود دست‌پرورده همین ساختار و نظام هستند و در چنبره تنگ کم‌خوانی و کم‌دانی محصور هستند و خیلی وقت‌ها دانش‌آموزان هستند که آنها را به حرکت در ‌می‌آورند و افق‌های جدیدی را رو به رویشان باز می‌کنند. قصد توهین و جسارت به ساحت مقدس معلمین که دین بزرگی به گردن ما دارند، ندارم و معلمین نازنینی که خود اهل خواندن و آگاهی بوده‌اند و راهی روشن پیش روی ما گذارده‌اند در اعلی درجه احترام هستند.

اما، ساختار کلی به گونه‌ای است که مدرسه جای رشد و خلاقیت و نگاه به افق‌های روشن دوردست نیست. اگر مدرسه‌ها، بدون اینکه در دور باطل ارزیابی نظام آموزشی و کلان‌نگری بیافتیم، در همین سطح معلمین کمی به بالاترها چشم بدوزند و بدانند که همین الف و بایی که در مدرسه امروز گفته می‌شود، سنگ بنای آینده خواهد بود و خانواده‌ها هم بچه‌هایی کنجکاو و صاحب اعتماد به نفس به مدرسه بفرستند که مطالبه‌گر و پرسشگر باشند، آن وقت این همه مدرسه‌گریزی و مدرسه‌ستیزی رنگ خواهد باخت و شاهد آدم‌هایی خلاق و شایق و البته آرام و شاد و خوشبخت خواهیم بود که سنگ بنای جامعه‌ای خوش رنگ و لعاب را کمی سهل‌تر از الان خواهند گزارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:17  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

سال‌ها پيش، يكي از همكاران تكه كاغذي را كه عنوانش بود "توصيه هاي ايزو براي (خاطرم نيست چه؟)" نشانمان داد و بعد هم آن را زير شيشه ميزش گذاشت كه از بين همه آن نوشته‌ها اين يك جمله‌اش در ذهن من حك شد: "اثر كمرنگ‌ترين نوشته‌ها از پررنگ‌ ترين گفته‌ها بيشتر است". هميشه هم اثر معجزه‌آساي اين جمله را يده‌ام. كاري به تاريخ و تمدن و انتقال فرهنگي در طول قرن‌ها نداريم. مصداق زنده فراواني براي آن دارم. از جمله اينكه يكي از آشنايان چهار سال پيش قراردادي را با موسسه گاج بسته بود كه برايشان كتابي تهيه كند. كتاب را تهيه كرده بود و سر وقت هم تحويل داده بود اما هيچ وقت چاپ نشده بود اما به صورت جزوه مورد استفاده قرار مي‌گرفت. هر چقدر هم پيگيري كرده بود نتيجه اي حاصل نيامده بود. تا اينكه با همفكري نامه اي تهيه كرديم و قرار شد كه به موسسه بدهد. براي خودش هم قابل باور نبود كه ساعت 2 ظهر نامه را تحويل داده بود و نزديك غروب همان روز از موسسه تماس گرفته بودند و پيگير انجام كار بودند.

اما چيزي كه در اينجا مي خواهم به آن اشاره كنم كالبدشكافي اثرات و ثمرات نوشتن نيست. بلكه مي خواهم به ضرورت يادداشت برداري در سطوح مختلف اشاره كنم. چرا كه با وضعيت تغذيه و آب و هوا و زندگي پيچيده كنوني، آدم اسم خودش را هم به خاطر بسپارد هنر كرده چه برسد به اينكه چيزي يادش بماند. با وجود تلفن همراه حتي ديگر شماره تلفن همديگر را هم نداريم و اگر روزي موبايلمان همراهمان نباشد انگار كه حافظه نداريم ( از مصاديق موبوفوبيا). سالها پيش يك فيلم را در تلوزيون تركيه مي ديدم كه چون تركي نمي دانم چيز زيادي از گفتگوها متوجه نمي شدم اما كليت فيلم كه بازيگرش هم "راكي (سيلوستر استالونه)" بود اين بود كه او را منجمد كرده بودند و زماني مثلا حدود 50 سال ديگر از يخ درآمد و شروع كرد به زندگي به مردم 50 سال بعد از زمان خودش. مردمي كه با آنها ارتباط داشت ديگر مغز و تفكري نداشتند. دست هر كسي يك دستگاه بود (همين موبايلهاي خودمان) كه از طريق آن فكر مي كرد يا با ديگران ارتباط برقرار مي كرد و كلا چيزي در ذهن خودش نداشت. البته حدود 15 سال پيش كه من اين فيلم را ديدم خيلي عجيب بود چون هنوز تبلت و موبايل و ... اينقدر رونق و رواج نداشت. آدمهاي آن فيلم هر چيزي را مي بايست يادداشت مي كردند و توي دستگاه مي ريختند و الا نمي توانستند تصميم بگيرند يا زندگي كنند. زندگي ها حال حاضر ما و در آينده هم بيشتر به اين سبك نزديك مي شود و يادداشت بخشي جدايي (هر چند به شكل مدرن) ناپذير از آن مي شود.

هم سن و سالهاي من احتمالا درسي را كه به معرفي "جبار باغچه بان" مي پرداخت به خاطر دارند. جبار نيمه شب و در تاريكي بيدار مي شد و با ذغالي كه از زير كرسي در مي آورد شعر يا مطلبي را كه آن لحظه به خاطرش آمده بود روي ديوار مي نوشت. اين مساله مهمي است، چرا كه بعضي چيزها يك وقتهايي به ذهن آدم مي رسد و بعد هم ممكن است فراموش شوند. به قول مرحوم دكتر حري كه مي گفت: "انگار پشت تريبون به آدم وحي مي شود"، بعضي چيزها الهاماتي زودگذر هستند كه اگر همان وقت يادداشت نشوند معلوم نيست بعدا به خاطر بيايند و بشود از آنها استفاده كرد.

اتفاقا اين يادداشتها بعدا براي خود آدم هم خاطره انگيز و شيرين مي شوند و اگر توسط صاحب نامي نوشته شوند در آينده تبديل به آثاري دلچسب و غني از اطلاعات غير رسمي مي شوند. خيلي از بزرگان هميشه دفتر و قلمي همراهشان بوده و دائم يادداشت مي كرده اند. از جمله جلال آل احمد كه مرحوم سيمين دانشور در كتاب زندگي نامه جلال مي نويسد هميشه دفترچه يادداشتي همراهش بود و در هر مسافرت چيزهايي را كه مي ديد يا گفتگوهايي كه با اهالي دهات داشت را مكتوب مي كرد يا طرح هايي از آنها مي كشيد. همين امسال اين دفترچه ها كه چندتايي از آنها يافته شده بود به همت برادرزاده اش گردآوري و منتشر شد و چقدر هم شيرين و دلپذير هستند.

كسان ديگري هم چنين يادداشتهايي داشته اند. از جمله ماركز عزيز در "يادداشتهاي كرانه اي" يا كتاب گرانسنگ ديگرش "يادداشتهاي 5 ساله" كه در يك سفر 5 ساعته هوايي مرا مدهوش خود كرده بود و همراه دلربايي برايم بود. يادداشتهاي روزانه نيمايوشيج هم هست. ساراماگو هم چنين چيزهايي نوشته و منتشر شده است. كتابي هم از ويرجينيا ولف ديده ام.

ايرج افشار گرامي هم هميشه در حال يادداشت بوده كه يك نمونه جالبش يادداشتهايي است كه وقتي پايش شكسته و در بيمارستان شهدا بستري بود نوشته و در بخارا منتشر كرد. يكي از كساني كه در اين كار مهارت و مداومت داشته ناصرالدين شاه بوده است. هم يادداشتهاي روزانه داشته و هم در حاشيه خيلي از كتابهاي چيزهايي را به رسم يادداشت و خاطره نوشته است كه الان از اسناد بي بديل تاريخي به شمار مي آيند.

قطعا خيلي هاي ديگر هم هستند كه شما مي شناسيد و نمي خواهيم اينجا به فهرست كردن آنها بپردازيم. تورق هر كدام از يادداشتهاي منتشر شده روشنگر اطلاعات مغفول مانده اي است كه اگر نبودند كميت علم و تاريخ بدجوري لنگ مي شد.

عادت به يادداشت چيزي است كه بايد در همه ما نهادينه شود. يعني اينكه حواسمان باشد هميشه در اين حالت و موقعيتي كه چيزي به ما الهام شود قرار نداريم. بارها اتفاق افتاده كه چيزي به خاطرم آمده و همان وقت يادداشت نكرده ام و بعدا هر چه كرده ام ديگر به ذهنم نيامده. يا اينكه يادداشت مختصري كرده ام اما بعدا جزئيات و زاويه اي كه آن مطلب از آن دريچه مهم به نظر مي آمده را به خاطر نياورده ام.

هميشه كاغذ كوچك و قلم همراهم هست. خانم نوش‌آفرين انصاري براي كاغذهاي كوچك يادداشتي كه در جيب من بود و زياد هم بودند اسم جالبِ "بچه كاغذ" را به كار مي برد. اين بچه كاغذها اهميت زيادي براي كسي كه مي خواهد بنويسد يا بخواند يا كار علمي بكند دارند. چرا كه برداشتهاي لحظه اي يادداشت مي شوند و بعد سر فرصت مرتب شده و مي شوند برنامه نگارش مطالبي كه لازم است با ديگران در ميان گذاشته شوند.

امروز داشتم يكي از اين بچه كاغذها را كه لاي اوراقم مانده بود مي خواندم. اين مطلب رويش نوشته شده بود كه براي خودم هم جالب بود و اصلا در خاطرم نمانده بود:

"1/9/92: یک شماره قدیمی (1387) بخارا را تورق می کردم.  ایرج افشار اصطلاح "به کار نشسته" را به جای "بازنشسته" به کار برده بود که جالب بود".

البته بعضي ها بر اين باورند كه يادداشت برداري باعث كند شدن ذهن مي شود و بهتر است مطالب را به خاطر بسپاريم. اگر چه چنين چيزي وجود دارد اما با وضعيت حافظه و مشغله‌اي كه آدمهاي اين دوره و زمانه دارند، بعيد مي دانم كسي بتواند چيز زيادي را به خاطر بسپارد. اين عادت به يادداشت برداري من را بر آن داشت تا از ابزارهاي مدرن هم براي آن استفاده كنم. اگر چه همه گوشي هاي موبايل امكان يادداشت دارند اما نوشتن در فضاي كوچك و با كي بردهاي ريز موبايلي خيلي سخت است. به همين خاطر بعد از كلي گشت و گذار به دنبال موبايل مناسب به سراغ "گالاكسي نوت 3 سامسونگ" رسيدم. جداي از قابليتهاي ديگر اين دستگاه، مهمترين قابليت آن امكان يادداشت برداري با استفاده از قلم الكترونيكي آن به صورت دستنويس است. يعني درست مثل يك قلم و كاغذ معمولي مي توانيد يادداشتهاي مهم يا روزانه را در آن درج كنيد و هميشه هم همراه شما باشد. اتفاقا در مراسم بزرگداشت "نجف دريابندري" كه از جمله "شبهاي بخارا" بود، مي خواستم از ايشان يك امضاء متفاوت داشته باشم. اين قلم و موبايل را به دستشان دادم و ايشان امضاء الكترونيكي به من دادند. آقاي ناصر تقوايي هم بود و ايشان هم امضاء كرد و گفت اين اولين امضاء الكترونيكي از اين دست به قلم آقاي نجف دريابندري است. (شكر خدا كه نمرديم و ما هم صاحب يك چيز براي اولين بار در دنيا شديم).

*************

امروز جشن تولد 7 سالگي دلگفته ها هم هست. همه نسبت به عدد 7 احساس ويژه اي داريم. يعني ديگر به سني رسيده كه بايد آگاهي را بيشتر تجربه كند و وقت مدرسه و يادگيري بيشترش شده. خوشبختانه اين وضعيت را امسال به خوبي احساس كردم. چرا كه دوستان عزيزي حواسشان به تولد دلگفته ها بوده و خلاقانه كارهاي جالبي كرده اند. از همين تريبون از همه اين عزيزان تشكر مي كنم و همين طور از همه كساني كه در اين مدت همراه بوده اند و نوشته ها را خوانده اند و خيلي وقتها با نظرات خوبشان دل ما را براي ادامه مسير گرم تر كرده اند.

 

  • دوست خوبي لطف كرده اند و هم طرح قشنگي تهيه و ارسال كرده اند و هم از مدتها پيش مطلبي دلچسب را براي تولد دلگفته ها تدارك ديده اند.

  • خانم ناهيد پرويني و همكاران ارجمندشان زحمت خيلي زيادي كشيده اند و تمامي مطالب دلگفته ها از اول تا اينجا را به صورت كتابي درآورده اند و تقسيم بندي موضوعي هم كرده اند. چيزي كه من خودم هم باور نمي كردم حاصل اين چند ساله باشد، تبديل به كتابي در حدود 270 صفحه شده است.

  • خانم فاطمه پازوكي هم زحمت كشيده اند و در كاري جالب تمامي پستهاي دلگفته ها از اول تا الان را با تاريخ و روز و ساعت "چاپلود" و تعداد نظرات رسيده براي آنها فهرست كرده اند. در طول اين 7 سال 126 پست در دلگفته‌ها ثبت شده است. يك طرح خوش آب و رنگ هم فرستاده اند.

7 سال با دلگفته‌ها

  • خانم آزادمهر دانش فاطميه هم لطف كرده اند و طرحي زيبا را براي 7 سالگي تهيه و ارسال كرده اند.

همه اينها علاوه بر اينكه نشانه لطف اين دوستان و همراهان گرانقدر است، نشان مي دهد كه دلگفته ها در 7 سالگي به جاي نسبتا خوبي رسيده كه بازهم حاصل مشاركت و حضور مخاطبان عزيز آن است كه بي همراهي آنها هيچ دليل براي ادامه راه وجود نداشته و نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:54  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

یکی از آموزه‌های مدیریت زمان، تقطیع اتفاقات به بازه‌هایی مشخص، دقیق و قابل مدیریت است. از روش‌های دسته‌بندی داده‌ها، تقطیع آنها در مقاطعی مثلا زمانی، حجمی، دوره‌ای و .... را می‌توان نام برد. در این میان، روش زمانی به دلیل مشخص، قطعی و غیر قابل تغییر بودن معمولا دقیق‌تر و بهتر از آب در می‌آید. زیرا زمانی که گذشت دیگر قابل برگشت یا تغییر نیست و مثل آب رفته‌ای است که به جوی باز نگردد هرگز.

جام جهانی فوتبال همیشه برای من یک عامل مدیریت زمان و تقسیم‌بندی زندگی، البته از نوع گذشته‌نگرش بوده است. خیلی تمیز زندگی را به بازه‌های چهار ساله تقطیع می‌کند و راحت می‌توانی در این تقسیم‌بندی -که بی هیچ زحمتی برای تو آماده شده - کارنامه‌ای از کار و زندگیت را مرور کنی. اگر کسی هم خیلی مدیر و مدبر و اهل برنامه‌ریزی باشد، یک دوره چهار ساله ناب به او تقدیم می‌شود که هم شروعش دقیقا مشخص است و هم زمان اتمام آن. زیرا خیلی از آدم‌ها فقط بر اساس ضرب‌الاجل یا فرجه (deadline) موتورشان به کار می‌افتد و اگر چنین چیزی برایشان مشخص شود خیلی خوب می‌توانند برنامه‌ریزی کرده و سر چهار سال وضعیت به دست آمده را با وضعیت ایده‌آلِ ترسمیِ 4 سال قبل خود بسنجند. اما، از آنجا که ما اصلا و ابدا نمی‌دانیم و نمی‌توانیم و اصولا نمی‌خواهیم پیش‌بینی کنیم که آینده چه خواهد شد و معمولا در حال زندگی می‌کنیم، بهتر است به همان خاطره‌بازی و مرور چهار سال چهار سال گذشته خود بپردازیم.

********

همیشه، فینال جام جهانی که می‌شود دو پرسش مهم از خودم می‌پرسم که پاسخ یکی را تقریبا می‌دانم و دیگری را هرگز نمی‌توانم پیش‌بینی کنم. این دو پرسش عبارتند از:

  1. فینال جام جهانی قبلی کجا بودم و چه می‌کردم؟
  2. فینال جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟

دلیل اینکه نوشته‌ام پاسخ پرسش اول را تقریبا می‌دانم این است که یک چیزهایی کلی را آدم معمولا به یاد می‌آورد که می‌تواند تا حدودی پاسخ‌گو باشد، ولی متاسفانه جزئیات -که خیلی هم پراهمیت هستند- معمولا به فراموشی سپرده می‌شوند مگر اینکه یادداشت شده باشند و با مرور آنها آدم به حال و هوای آن زمان خودش باز گردد. بد نیست در اینجا اشاره‌ای هم بکنیم به ارزش و اهمیت دفترچه خاطرات یا یادداشت‌های روزانه. اگر کسی چنین چیزی داشته باشد، صاحب گنجی است نهانی و باید قدرش را تا اعلی درجه اهمیت بداند.

تا جایی که به خاطر می‌آورم از جام جهانی 1990 (1369) پیگیر فوتبال در قواره جام جهانی بوده‌ام.  چیزی که قبل از این تاریخ از فوتبال و جام جهانی می‌دانستم منحصر بود به کارت‌های بازی فوتبال که از طریق پسرخاله فوتبال‌دوستم به دستم رسیده بود. کارت‌هایی که در کنار "کارتهای هواپیما، موتور و ماشین" جزء علائق و نوستالژی‌های کودکان آن دوران است. ساعت‌ها می‌توانستیم با این کارتها، به ویژه در روزهای داغ و کشدار تابستان‌ها سرگرم شویم و معمولا همه آمار و ارقام روی کارتها را از حفظ بودیم. کارت‌های فوتبال که روی آنها عکس و در پشت آنها مشخصات تیم یا بازیکنی که عکس او روی کارت بود، درج شده بود، یکی از بازیهای جذاب بود. هنوز هم عکس‌های رنگ و رو رفته بازیکنان و تیمهایی چون برزیل، آرژانتین، ایتالیا، آلمان، مکزیک و... را خوب به خاطر دارم. اما، چیز زیادی از بازیها یا مسابقات فوتبال تا قبل از فینال جام جهانی 1990 به خاطر ندارم.

 

فینال جام جهانی فوتبال 1990 (1369) ایتالیا

سال سوم دبیرستان بودم و تازه یاد گرفته بودیم که به اتفاق دوستان از تفریحات سالم آن زمان –که واقعا هم سالم بود- مثل گوش دادن به موسیقی، کلاس خط رفتن، کوه‌نوردی و البته دزدی از باغ همسایه ها بهره‌مند شویم. فینال جام جهانی که شد، تحت تاثیر تبلیغ و تعریف اطرافیان مشتاق شدم که حتما این بازی را ببینم. این اولین تماشای جدی یک بازی فوتبال بود که اتفاقا مثل فینال 2014 بین آلمان و آرژانتین برگزار و با نتیجه مشابه 1 بر صفر به نفع آلمان به پایان رسید. با هر جان کندنی بود آنتن تلوزیون سیاه و سفیدمان را درست کردم و با چند بار خواب رفتن در بین بازی، بالاخره یک بازی فوتبال را تا انتها تماشا کردم. پدرم هم که این رفتار من برایش تازگی داشت چندین بار به من سرکشی کرد و با نگاهی پرسشگر نگران حال پسرش بود که چه شده تا این موقع شب چشم به تلوزیون و این توپ گرد دوخته است. فکر می‌کنم در میانه‌‌های آن بازی بود که زلزله رودبار روی داده بود که البته چون ما از فردایش درگیر نقاشی خانه یکی از رفقا بودیم و بعد هم به کوه رفتیم تا سه روزِ بعد از زلزله خبردار نشدیم.

سوت پایان بازی که به صدا درآمد از خودم پرسیدم: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 1994 (1373) آمریکا

وقتی به این جام رسیدیم پاسخ پرسش دوم مشخص شده بود که در جام قبلی به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود. وقتی فینال این جام که مسابقه‌ای دیدنی بین برزیل و ایتالیا بود را می‌دیدم، دانشجوی سال سوم کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد بودم. چیزی که قبلا به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد. تازه امتحاناتمان در مشهد تمام شده بود و به خانه برگشته بودیم. در طول مدت دانشجویی، بیشتر با فوتبال آشنا شده و به شکلی درگیر و هوادار آن شده بودم. البته هم اتاقی بودن و رفاقت صمیمانه با دوست خوبم دکتر افشین موسوی چلک که بازیکن حرفه‌ای فوتبال و عضو تیم فوتبال دانشگاه و نوجوانان شموشک نوشهر بود، بر این اشتیاق و آشنایی افزوده بود. روماریو، ببتو، مالدینی، روبرتو باجیو و دینو باجو (که خیلی‌ها می‌گفتند قیافه من شبیه اوست) قهرمان‌های آن زمان ما بودند. یادم می‌آید شبی که داشتم این بازی طولانی را در نیمه‌های یک شب خنک تابستانی می‌دیدم، یک همراه متفاوت هم داشتم. روستای ما به دلیل داشتن گردوی فراوان، یک مهمان همیشگی به نام موش هم دارد. گردوهای چرب و خوشمزه آن دیار چیزی نیست که موش‌ها به این راحتی از آن بگذرند و سالهاست که ما به همزیستی مسالمت‌آمیز با این موجودات عادت کرده‌ایم و در همه جا گاهی ما بر آنها غلبه می کنیم و گاهی هم آنها بر ما. در آن شب، یک موش کوچک که به عادت هر شبش به گشت و گذار شبانه آمده بود مزاحمی را می‌دید که به صفحه شیشه‌ای تلوزیون زل زده. یکی دو بار اول بلافاصله فرار کرد، اما وقتی دید من به دلیل ترس از سر و صدا و بیدار کردن اهالی خانه چندان توجهی به او نمی کنم پا را فراتر گذاشت و آمد وسط موکت قرمز رنگی که پهن بود و شروع کرد به کاویدن چیزی در لا به لای پرزهای موکت. برای در آوردن آن خوراکی شروع کرد به جویدن پرزها و تا من به خود آمدم یک تکه از موکت را به قاعده یک پنج ریالی (پنج ریالی آن زمان که خیلی بزرگتر از سکه های پنج ریالی الان بود) جویده بود و سال‌ها با دیدن آن به یاد خاطره آن جام جهانی می‌افتادم. با ضربه کتابی که کنار دستم بود دخل موش بینوا آورده شد و دیگر نتوانست جام جهانی بعدی را ببیند.

بازهم، وقتی سوت پایان بازی به صدا درآمد از خودم پرسیدم: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 1998 (1377) فرانسه

این جام را از بازی‌های مقدماتی آن به یاد دارم. یک روز تابستان 1376 در حالی که روزهای پایانی خدمت سربازی را می گذراندم و دنیایی پرسش و ابهام در مورد آینده و شغل و کارم پیش چشمم بود، در جایی خاص و دوست داشتنی مهمان بودم. آن روز یک بازی مهم و سرنوشت‌ساز در تاریخ فوتبال ایران انجام می‌گرفت. بازی مقدماتی جام جهانی بین ایران و چین که در دالیان برگزار می شد و ما در جمعی مطلوب با مقادیر معتنابهی تخمه و خوراکی و گروهی هوادار دو آتشه فوتبال این بازی را دیدیم. گل عجیب و بیاد ماندنی مهدی مهدوی‌کیا از وسط زمین نوید یک دوره طلایی در فوتبال کشور را می‌داد. آن تیم که کسانی مثل دایی، باقری، عزیزی و... را با خود داشت بالاخره برای اولین بار بعد از انقلاب و با بازی تمام‌کننده مقابل استرالیا سر از جام جهانی در آورده بود. این بازی مقدماتی را که می‌دیدم سرباز بودم و بازی انتهایی مقدماتی در آذرماه آن سال را در حالی دیدم که قریب 4 ماه کارمند مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی شده بودم. بازی را در اتاق جلسات مرکز با همراهی همکاران جوان و باحال دیدیم و بعدش هم همه ریختیم توی خیابان ولی عصر و آن شادی ناشی از گل خداداد عزیزی به استرالیا.

بخشی از اولین بازی این جام را غروب یک روز که داشتم از محل کارم بیرون می‌آمدم در اتاقک نگهبانی مرکز دیدم و فینال را در حالی دیدم که دیگر ساکن تهران شده بودم اما تلوزیون نداشتم. برخی از بازیها را هم در شرکت کتابداری و اطلاع‌رسانی آقای عمرانی که به طنز اسم آن را "شرکت کلاغ" می‌خواندیم و بعد از ظهرها در آنجا کار می کردیم با دوستان فوتبال دوست و استادیوم‌رو، دیدیم. با گروهی هوادار فوتبال و با به خاطر سپردن اسم و تکنیک جذاب زین‌الدین زیدان (که به خاطر مشابهت اسمی او با من تا مدتها من را به این اسم صدا می‌کردند) این جام را هم با قهرمانی فرانسه‌ی میزبان به پایان رساندیم.

 در انتهای این بازی نیز، وقتی سوت پایان بازی به صدا درآمد از خودم پرسیدم: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 2002 (1381) کره جنوبی و ژاپن

این جام با همه جام‌های قبلی تفاوت داشت. در طول 4 سالی که از جام جهانی قبلی گذشته بود اتفاقات بزرگی در زندگی‌ام رخ داده بود. حالا من ازدواج کرده و صاحب خانواده بودم و فوتبال را کم یا بیش با خانواده می‌دیدم. البته اگر فرزاد که مصادف با جام جهانی همان سال به دنیا آمد خواب نبود یا صدای فوتبال باعث اذیتش نمی‌شد. همچنین، کارشناسی ارشدم را تمام کرده و همکاری با انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران را شروع کرده بودم. در این دوره جام جهانی خیلی توجهی به فوتبال نداشتم و گویا چیزهای جدی‌تر و مهم‌تری این اتفاق مهم را به حاشیه رانده بود. کارمند و عضو هیات علمی مرکز اطلاعات و مدارک علمی جهاد کشاورزی شده بودم، تدریس در دانشگاه را آغاز کرده بودم و پروژه های سازماندهی اطلاعات هم بخشی جدی از کارمان شده بود. وزارت کشاورزی و جهاد سازندگی، که ما کارمند آن بودیم، با هم ادغام شده بودند و محل کارمان از خیابان ولی عصر به ولنجک منتقل شده بود و دیگر آن محیط صمیمی مرکز و دیدن بازیها به صورت دسته جمعی مقدور نبود.

اما فینال چیزی نبود که بشود از آن گذشت. اگر فراموش نکرده باشم، فینال این بازیها را در کتابخانه دانشکده هنر دانشگاه الزهرا، در حالی که مشغول پروژه فهرستنویسی بودیم از رادیو گوش کردیم.

تغییر و تحولات زندگی آن سالها خیلی جایی برای فوتبال نگذاشته بود اما شک ندارم که حتما در انتهای این جام هم از خودم پرسیده‌ام: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 2006 (1385) (آلمان)

این جام دوباره یک تغییر خیلی مهم را با خود برای زندگی ما داشت به طوری که فینال این جام را در اهواز دیدیم. دانشجوی دکتری شده بودم و به همراه خانواده به اهواز کوچ کرده بودیم. در روزها و شبهای پرلهیب و سوزان تیرماه اهواز و در جایی که فوتبال برای مردم چون نان شب است و در چند کیلومتری برزیل کوچک یعنی آبادان، فوتبال دیدن حال و هوای دیگری داشت. اگر چه به عنوان دانشجوی دکتری می‌بایست کلهم اجمعین هوش و حواسمان به درس و پروژه و ایده و تز می‌بود، اما مگر با آن جوِ فوتبال‌پرست خوزستان می‌شد از کنار اتفاقی حیاتی چون فینال جام جهانی به سادگی عبور کرد. فرزادِ 4 ساله وقتی هیجان ما برای فوتبال را می‌دید این جمله تاریخی‌اش را به تقلید از فردوسی‌پور می‌گفت که: "چِقَدَر گلی می‌زنه". پرونده فینال این جام هم با همسایه‌های خون گرم و عشقِ فوتبال اهواز بسته شد و این پرسش خودش را به من رساند که: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 2010 (1389) آفریقای جنوبی

دوباره یک جام دیگر و کلی اتفاقات که در 4 سال گذشته‌اش رخ داده و به زندگی شکل دیگری بخشیده بود. حالا، دانشجوی دکتری بودم که آخرین فرصت‌های ارائه تز را داشت. از محل کارم مرخصی آموزشی تمام‌وقت گرفته بودم و از صبح علی‌الطلوع ساکن کتابخانه ملی شده و در حال تکمیل گام‌های نهایی تز بودم و باید تا پایان تابستان تمامش می‌کردم. حالا، خانواده ما به یک خانواده 4 نفره تبدیل شده بود و فربد 3 ساله هم که عشق توپ‌بازی داشت با دیدن توپ در تلوزیون کمی خیره می‌ماند و با هیجانات ما شروع می‌کرد به سر و صدا و گل گل کردن. فکر کردن به اتمام دوره دکتری و اتفاقات بعد از آن به عنوان یک رویداد مهم، کلی ابهام در ذهن پیش می‌آورد و این پرسش که: "یعنی جام جهانی بعدی کجا خواهم بود و چه خواهم کرد؟"

 

فینال جام جهانی فوتبال 2014 (1393) برزیل

باز هم در طول این 4 سال، تغییرات عجیبی در زندگی ما رخ داده بود. بعد از 18 سال کار در مرکز اطلاعات و مدارک علمی کشاورزی به دانشگاه شهید بهشتی منتقل شده و به عنوان استادیار گروه کتابداری و اطلاع‌رسانی مشغول کار شده بودم. بچه ها بزرگ شده و فربد هم کلاس اول را تمام کرده و مهرماه به کلاس دوم خواهد رفت. قبل از شروع این جام جهانی در تهران توفان شدیدی رخ داد که باعث شد کل سیستم تصویری ما به هم بریزد. خیلی هیجان داشتم که حتما برای شروع جام یک سیستم جدید راه‌اندازی کنم و با خیال راحت از دیدن بازی‌های این سال لذت ببریم. اما، شروع جام مصادف شده بود با امتحانات تیزهوشان فرزاد برای ورود به کلاس هفتم مقطع دبیرستان دوره اول (همان اول راهنمایی خودمان). به تدبیر همسرم قرار شد تا پایان امتحانات فرزاد بی خیال فوتبال شویم و کلا تلوزیون را تعطیل کنیم. چنین کردیم که برای همه تعجب برانگیز بود. به همین خاطر، این جام را از نصفه و نیمه همراهی کردیم و فقط تکه پاره‌هایی از آن را در مهمانی‌ها یا گزارش‌های خبری دیدیم. اما بازی‌های نیمه نهایی را حالا در جمعی متفاوت به نظاره نشستیم. بر خلاف همه جام‌های قبلی بازیهای انتهایی این جام را با ترکیب کامل خانواده دیدیم. بیشتر از همه ما هم فربد عطش و اشتیاق فوتبال دیدن داشت. تفسیرهایش هم دیدنی بود. گاهی چنان به وجد می‌آمد که می‌گفت در این تلوزیون اگر باز می‌شد من می‌رفتم و گل می‌زدم. حتی به مرحله شرط‌بندی هم رسید. در بازی معروف آلمان و برزیل که به باخت تاریخی 7 بر 1 برزیل انجامید، او که طرفدار آلمان بود با من که طرفدار برزیل بودم شرط کرد که آلمان حتما می‌برد و اگر ببرد باید به یک بستنی میوه ای مهمانش کنم. هر گلی را که آلمان می‌زد با سر و صدا و هیجان موضوع بستنی را یادآوری می کرد.

امسال هم، هنگام بازی فینال این جام همان پرسش مهم و همیشگی جام‌های جهانی به سراغم آمد؛ ولی این بار آن را از خانواده پرسیدم و قرار شد فکر کنیم که چهار سال دیگر وقتی که داریم فینال جام جهانی را می‌بینیم در چه حالی و کجا هستیم؟ این پرسش، اگر چه یک پرسش ساده به نظر می رسد اما می‌تواند به یک برنامه برای زندگی هم تبدیل شود. یعنی آدم از الان با خودش فکر کند که تا چهار سال دیگر چه برنامه‌هایی را می‌تواند تدارک ببیند که وقتی بعد از آن چهار سال لم داد و دستش را فرو کرد در کاسه تخمه که فینال جام جهانی 2018 روسیه را ببیند، خوشحال باشد که 4 سال را با برنامه و نظمی درست سپری کرده و از اوقات ارزشمندش بهترین استفاده را برده است.

راستی:

"شما، جام جهانی قبلي کجا بوديد و چه مي‌کرديد؟"

و

"جام جهانی بعدی کجا خواهید بود و چه خواهید کرد؟"

پ.ن. متاسفانه به دلیل خطایی که بلاگفا در هنگام درج مطلب داد، مجبور شدم همه پیوندهای مطلب را حذف کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:29  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

ما آدم‌ها عادت‌های بدی داریم. گاهی اوقات احترام و دموکراسی خیلی چنگی به دلمان نمی‌زند. با همه شعاری که در موردش می‌دهیم و طرفداری که از آن می‌کنیم، حتی مواقعی با آن مخالفت آشکار و پنهان داریم. مثلا، وقتی می خواهی از درب نگهبانی یک موسسه‌ای رد بشوی، اگر سرت را پائین بیاندازی و با سرعت و غرور راهت را بکشی و بروی، در بسیاری از مواقع کسی کاری به کارت ندارد و تو به سلامت می گذری. گاه ممکن است بترسند و احترام بیشتری هم برایت قائل شوند و هر چقدر هم که شما در دلتان ترس داشته باشید که نکند حالم را بگیرند، آنها متوجه این قضیه نبوده و خیلی پاپِی نمی شوند. اما امان از وقتی که مودبانه بروی سراغ نگهبان و بگویی که می خواهی بروی تو و هزار و یک رقم جواز عبوری که او می خواهد را هم نداشته باشی. آن وقت تو می شوی امام حسین و او می شود شمر ذی‌الجوشن که راهی را بر شما نخواهد گشود و این درب نه تنها بسته می ماند که ممکن است در هچل هم بیافتی و پاپوش و درگیری هم برایت درست کنند.

یا مثلا، اگر بروی سراغ یک مقام مسئول سازمانی و تقاضای برخی اطلاعات و آمار و ارقام بکنی، می بینی که چنان این اطلاعات را واجد طبقه بندی و اسرار محرمان و سری می خواند که بیا و ببین. اما، در آن حالت و در بسیار اوقات که به سراغ وب سایت آن موسسه می روی یا بروشورشان را تورقی می کنی متوجه می شوی که همان اطلاعات و حتی خیلی بیشتر و جزئی تر از آنها ارائه شده و هیچ طبقه بندی و حتی قید و بندی هم برای استفاده از آنها  وجود ندارد.

شاید شما هم تجربیاتی چند در این مقال داشته باشید که موضوعی را با کسی با تمام اصول منطقی، اخلاقی و مودبانه در میان گذاشته اید و درخواست همفکری، کمک یا اجرای آن را داشته اید. اما علی رغم این خوشبینی اولیه چنان پاسخ منفی شنیده اید که گوش هفت آسمان را کر می کند. بعد، وقتی بی توجه به آن مخالفت و ممانعت و از مسیری دیگر کار را اجرا کرده اید، طرف مورد نظر نه تنها اعتراضی نکرده که حتی متوجه اجرای آن هم نشده است. گاه حتی در اجرای ان کار هم ناخواسته یا خواسته دخالت و همراهی و شاید دفاعیه های تند و آتشین هم داشته باشد.

نمی دانم چه سری است که ذ هن آدمیان در مقابل منطق و خواسته های اصولیِ طرح شده، که نشان از خطر و آینده ناگواری هم دارند دیواری بتنی ایجاد و توجهی نمی کند. اما بعد که اتفاق بدی می افتد که حاصل مستقیم همان عدم توجه و پاسخ مناسب ندادن به آن خواست اصولی بوده و تلاش شده با پاک کردن صورت مساله، آن را حل شده بپندارند، دست حسرت بر پشت دست و پیشانی زده اند و فریاد "دریغ" و "ای کاش" به آسمان رسانده اند. اما این ندامت کوچکترین سودی نداشته و آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 5:0  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

يك روز حوالي ظهر يكي از روزهاي شهريور سال 1376 كه در دفتر خدمات بازرگاني قرارگاه خاتم الانبياء سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، يعني محل خدمت سربازيم، در اقدسيه تهران و در كنار يك استخر خشك و خالي يك ويلاي مصادره شده از وثوق‌الدوله كه متعلق به آقاي ظروفچيانِ تاجر معروف نفت بود نشسته بودم، تلفن زنگ زد. تلفني كه سرنوشت و مسير زندگيم را به كلي تغيير داد. پشت خط خانم فاطمه فرودي با همان لحن تند و طنز هميشگي از آن احوالپرسي هاي خاص خودش كرد و با همان عزيزم گفتنهايي كه براي يك جوان دور از خانواده خيلي مادرانه و دلچسب بود، گفت كه يك جايي از من فهرستنويس خوب خواسته و من تو را معرفي كرده ام. حالا مردش هستي كه بروي. من هم دست و پايم را جمع كردم و چون هنوز خيلي شهري نشده بودم و دستم نيامده بود كه در اينگونه موارد بايد بگويم: "الان كه سرم خيلي شلوغ است، اجازه بدهيد فكر كنم"، في‌الفور از فرط خوشحالي يك جيغ بي صدا كشيدم و آدرس را گرفتم و تشكر و با سري كه از غرور سر به طاق آسمان مي سابيد گوشي را گذاشتم.

خانم فرودي را از ساختمان نياوران كتابخانه ملي مي شناختم. از يك سال پيش (مهر 1375) كه محل خدمتم از ستاد مشترك سپاه در افسريه به بازرگاني در اقدسيه تغيير يافته بود، رفته بودم ساختمان نياوران كتابخانه ملي و در بخش فهرستنويسي زير نظر خانم فرودي كه به واسطه ايشان به سركار خانم پوري سلطاني متصل مي شديم كار مي كردم.

ساعت 4 همانروز به محض اينكه ساعت كاري خدمت سربازي تمام شد شال و كلاه كردم و راه افتادم سمت خيابان ولي عصر و خودم را رساندم به پلاك 3 خيابان دانش كيان كه هيچ تابلويي بر سر در آن نصب نشده بود اما من مي دانستم كه اينجا "مركز اطلاع‌رساني و خدمات علمي جهاد سازندگي" است. البته اين را از روي كاغذي كه آدرس رويش بود مي فهميدم و الا نمي دانستم كه اينجا كجا هست و چه كاري مي كند و منِ ليسانس كتابداري به چه كارش مي‌آيم.

اين مركز را قبلا كه دانشجو بودم دورادور از طريق "جلال سياهپوش" كه دانشجويان كتابداري نيمه اول دهه 1370 كشور به خوبي ايشان را مي شناسند مي شناختم. آنجا جلال را ديدم و كمي با همان روحيه و انر‍ژي مثبت هميشگي اش برايم حرف زد و مرا راهنمايي كرد به طبقه دوم كه روي در ورودي اش نوشته شده بود "سازماندهي اطلاعات". آقايي خوش صورت البته با ريشي پر و مشكي مرا پذيرفت و از چند و چون زندگي ام و كارم و وضعم پرسيد كه بعدا فهميدم به اين كار مي گويند مصاحبه كاري. اين فرد مصاحبه گر هم كسي نبود جز "مازيار اميرحسيني". القصه، قرار شد از همان لحظه من بروم به واحد مجاور و شروع كنم به كار نوشتن كاربرگه توصيفي اسناد حوزه جنگل و مرتع كه در دست نمايه سازي بود. از همان روز مدادي در دست گرفتم و با راهنمايي مختصر يكي از همكاران، شروع كردم به نوشتن توصيفي سند. قرار شده بود آزمايشي كار كنم تا تصميم بگيرند برايم. از همان وقتي كه پايم به تهران خورده بود مصمم شده بودم كه در اين شهر دوام بياورم و پا بگيرم و ديگر به ولايت بر نگردم. از همان وقتي كه مداد را به دست گرفتم، خوني كه از اين تصميم در رگهايم جريان مي يافت، باعث مي شد كه هر چقدر بيشتر خسته مي شوم كار را هم بيشتر و بيشتر كنم و جاي پايم را قرص كنم. آخر براي مني كه نه آشنايي، نه پارتي و نه سرپناهي در اين شهر درندشت داشتم، جز اين روزنه تازه باز شده كه كورسوي اميدي براي بقا و آينده بود، راه ديگري قابل تصور نبود.

نشان به آن نشان كه اين دوره آزمايشي شد 18 سال ناقابل. يعني تا روز 31 فروردين 1393 كسي كه آمده بود مدتي آزمايشي كار كند در اين مركز ماند و چه تاريخ و چه اتفاقاتي را كه از سر نگذراند.

آن وقتها مجرد بودم و هنوز تا 18 آذر 1376 سرباز محسوب مي شدم. اما به لطف آشنايي صاحب محبت، از شهريور 1376 حضورم در محل خدمت منتفي شد و موفق شدم از اواخر شهريور همان سال به صورت تمام وقت در جهاد حضور پيدا كنم و با جديت تمام كار را شروع كنم. بعد از خدمت اتاقكي دو در دو به مبلغ ماهانه ده هزار تومان و صد هزار تومان وديعه دست و پا كردم و زندگي ويژه مجري را در اين اتاق كه اگر پايم را كامل دراز مي كردم به يكي از ديوارهايش برخورد مي كرد شروع كردم. اما همانطور كه گفتم، مصمم بودم كه در اين شهر دوام بياورم و پا بگيرم؛ پس هر گونه سختي و معضلي به بي هيچ دلخوري پذيرفته شده و به خاطره اي شيرين از ايستادگي و تحمل تبديل مي شد. بعد از 6 ماه، در اسفند 1376 هويتي تازه پيدا كردم. يعني از حالت ساعتيِ بدون هويت به كارمندي واجد بيمه تبديل شدم و بعدها هم قراردادي و رسمي آزمايشي و رسمي قطعي كه اين فرايند به سالهاي 1382 رسيد.

دوران سختي بود. از يك طرف بي يار و ياور توي غربت افتاده بودم و از سوي ديگر شناخت درستي از محيط كار و همكاران نداشتم. حجب و حياي روستايي، درونگرايي محيط كوهستاني،غرور ناشي از دست و پنجه نرم كردن فراوان با طبيعت و صد البته محافظه كاري شديد باعث مي شد كه به راحتي نتوانم با همكاران ارتباط بگيرم و اين موضوع تنهاييم را دو چندان مي‌كرد.

با اين همه، محيط كاري در مركز اطلاع رساني يك محيط كاري فوق العاده بود. بيش از هشتاد درصد همكاران را افراد جوان كه عمدتا رشته كتابداري و تعداد زيادي هم كامپيوتر خوانده بودند تشكيل مي دادند. مديريت مركز هم همراهي خيلي خوبي با بچه ها داشت و يك محيط ايده آل براي كار و خلاقيت و انديشه پردازي ايجاد كرده بود. به طوري كه به جرات مي توان گفت اين مركز يك تنه بار علمي و فكري كتابداري كشور را در دهه 1370 به دوش مي كشيد. در عين توجه به مسائل علمي، به مسائل فردي و روابط دوستانه هم توجه زيادي مي شد. به طوري كه ما حاضر نبوديم حتي يك روز را از مركز دور باشيم و تقريبا همه تعطيلات را هم در كنار دوستان مشغول كار و تجربه و دانش اندوزي بوديم.

يكي از شانس هاي مهم كاري و شايد زندگيم در همين جهاد رقم خورد. سال 1377 بود كه طرح ويرايش فهرستگان جهاد در دستور كار مركز قرار گرفت. كاري كه هنوز هم به نوعي در زمره كارهاي منحصر به فرد كشور از نظر گستره و كار عملياتي است. در اين طرح بود كه با آقاي ابراهيم عمراني آشنا شدم. كسي كه او را به عنوان يك معلم واقعي و الگو پذيرفتم و بعدا خيلي از كارهايم به نوعي با ايشان مرتبط شد. و فرد مهم ديگري كه از همان ابتداي آشنايي در مركز تا كنون سايه لطفش بر سر من بوده و به نوعي معلم، راهنما و پدر كاري من بوده، سيد كاظم خان حافظيان رضوي. كار فهرستگان در كنار دوستان صميمي ادامه پيدا كرد و كوله باري از تجربيات كاري، فني، زندگي و اجتماعي شد.

اما، مثل هميشه كه وقتي يك جايي يا چيزي خوب و درست كار مي كند، انگار كه كار درست گناه باشد و بايد حتما كفاره اش پرداخت شود، زدند و اين مركز خوش نام و خوش كار را با طرح ادغام "جهاد سازندگي" و "وزارت كشاورزي" خراب كردند. چيزي كه آن وقتها هر كسي مي پرسيد شما چه شده ايد مي گفتيم "جوك" شده ايم كه تلفيقي است از جهاد و كشاورزي.

وقتي ادغام شديم، آن مركز دوست داشتني در قلب شهر و خيابان ولي عصر را رها كرديم و راهي ولنجك شديم. جايي كه برايمان غريب و به نوعي ترسناك بود. قرار بود بيائيم و جزئي از "سازمان تحقيقات،‌ آموزش و ترويج كشاورزي" بشويم. سازماني كه به نوعي بوي اشرافيت از آن به مشام مي رسيد و به شكلي كاخ روياهاي ما را خراب كرده بود. آن وقتها، ما از آن شلوغي و هياهوي قلب شهر كه هر امكاني به وفور در اختيار بود كنده شديم و به جايي دور از دسترس، اما تا بخواهي زيبا و فره بخش منتقل شده بوديم. هر كسي مي خواست برود بيرون مي پرسيديم: "اگر به شهر مي روي اين كار بانكي ما را هم انجام بده يا فلان چيز را براي ما خريداري كن".

اگر چه در ابتدا از اين سازمان مي ترسيديم و البته بيراه هم نبود. چون از يك محيط صاف و ساده كه همه چيز به رواني آب زلال بود وارد يك سازمان قديمي و بوروكراتيك با همكاراني به شدت حواس جمع شده بوديم كه تا آمديم خودمان را جمع و جور كنيم و بساط كار جدي را پهن كنيم ديديم كه مدير مدبرمان آقاي سيد مهدي تقوي، كه براي مركز نقش مرشد را داشت  - و البته هنوز هم دارد- را كله پا كردند و يك غير متخصص صاف آمد نشست روي صندلي صدارت مركز. ايشان هم كه نه تخصص كاري داشت و نه تخصص مديريت، سر شش ماه نشده به رستگاري رسيد و جايش را داد به مديري كه چيزي از او نگويم بهتر است. همين بس كه يك روز مديره محترمه رئيس مركز با معاون پژوهشي و رئيس سازمان دست به دست هم دادند تا كتابخانه اي به قدمت بيش از 40 سال را بار كاميون كنند و راهي انبارهاي چه حالم چه روزه كرج كنند كه از آن سنگهايي بود كه بعدها چندين و چند عاقل تلاش كردند تا بخشي از آن را در آوردند.

اين دوران كه از نظر كاري دوران ركود، رخوت و بي انگيزگي مطلق بود براي من اما حكم كيميا را داشت. چرا كه در اين دوره توانستم مدرك كارشناسي ارشدم را بگيرم و پشت بند آن از مهر 1381 به عنوان مدرسي جوان و به عنوان جايگزين استاد خوبم بهار خانم رهادوست در دو دانشگاه جدي يعني دانشگاه علوم پزشكي ايران و دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي به تدريس درس تخصصي و مورد علاقه ام يعني "سازماندهي اطلاعات" بپردازم.

روز 16 فروردين 1382 اما براي مركز ما يك روز تاريخي بود. چرا كه رئيسه محترمه مركز تصميم گرفته بود كه انگشت توي سوراخ زنبور كند و كارتن آورده بود كه "كتابخانه تخصصي كتابداري و كامپيوتر مركز" را كه هنوز هم برقرار است و آن زمان در اتاق گروه سازماندهي جايش داده بوديم را بار كاميون كند كه ديگر طاقت همكاران طاق شد و كار به درگيري كشيده شد و همين باعث شد كه مديره محترم برود آنجا كه عرب ني انداخت.

مدتي مثل كودكان يتيم بي سرپرست و مدير بوديم و در اين بين من به همراهي آقاي حافظيان و تقوي در نمايشگاه كتاب شانزدهم مسئول غرفه " کتاب و کتابخانه جلوه های بارز تمدن اسلامی " شدم. در همين جا بود كه خبر خوشي دل ما را خوشتر كرد كه در پس هر سختي حتما آساني خواهد بود. خبر رسيد كه آقاي حافظيان رئيس مركز شده اند و اين نويد روزهاي خوشي در مركز بود كه خوشبختانه زمان هم اين را نشان داد. نمايشگاه كه تمام شد، روز آخر ارديبهشت 1382 يك حكم گذاشتند كف دست من و شدم "معاون امور مراكز اسناد و مدارك علمي مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي". پستي كه تا روز اول مهر 1384 كه راهي اهواز شدم تا پنج سال بعدش يعني 28 مهر 1389 با مدرك دكتري برگردم ادامه داشت. اوقات خوشي كه هر وقت به آن دوران فكر مي كنم، مي بينم با اينكه خيلي دوران پركار و پرزحمتي بوده اما به مدد همراهي و همكاري با دوستان و همكاران خوب و حضور كاظم خان حافظيان انگار كه همه اش در تفريح به سر برده ايم و اصلا چيزي به اسم كار نبوده. ساعتهاي طولاني مي توانستيم با آقاي حافظيان بنشينيم و ضمن انجام امور اداري و كاري، از ادبيات، فرهنگ، هنر، كتاب و همه چيزهاي دلرباي دنيا حرف بزنيم. ساعتهايي كه گاه تا 8 و 9 شب طول مي كشيد اما آدم احساس لذتي ناب از آنها داشت.

در طول همه سالهايي كه در مركز بودم موقعيتهاي زيادي پيش آمد براي انتقال به دانشگاه كه در آن زمان خيلي ساده و بي دردسر بود. اما به دليل علاقه و تعصبي كه به مركز داشتيم هميشه از خير آن گذشتيم. وقتي براي ادامه تحصيل در مقطع دكتري رفتم، تغيير و تحولاتي در مركز و دولت اتفاق افتاد كه دو سال بعد يعني فروردين 1386 كه برگشتم ديدم فضاي غير قابل تحملي و مجددا تقاضاي مرخصي آموزشي كردم و رفتم تا ارديبهشت 1388 كه آقاي دكتر گيلوري رياست مركز را عهده دار شده بودند و دعوت به همكاري در پست "معاون تحقيق و توسعه مركز" كردند. خوشبختانه، اين دوران هم با همه سختي هايي كه داشت رگه هاي خوبي از همدلي و همراهي داشت كه بازهم در پس اين آرامش ما به دامان مديري غيرمتخصص و نامدير افتاديم كه كمر همت بسته بود هر چه را رشته بوديم پنبه كند و چه خون دلها خورديم تا بالاخره در بهمن ماه 1392 آقاي دكتر رسول زارع سكان مديريت مركز را به دست گرفتند. ايشان با اينكه متخصص كتابداري و اطلاع رساني نبودند، اما انساني شريف بودند كه از همان ابتدا از در دوستي درآمدند و دوره كوتاه همكاري من با ايشان يكي از دوره هاي شيرين كاريم بود كه به لطف و موافقت ايشان در آخر فروردين 1393 پرونده كاري من در مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي بسته و به قول ناظم مدرسه قديميمان پرونده مرا زير بغلم زدند و راهي دانشگاه شهيد بهشتي شدم.

حالا كه از مركز آمده ام و مثل ماهي كه از تنگ بلور بيرون افتاده دارم به مركز و اين همه سال كه بهترين سالهاي عمرم بوده نگاه مي كنم، مي بينم كه احساس خوبي به اين همه سال دارم و اصلا تصور نمي كنم كه ذره اي از وقتم تلف شده باشد. بلكه همه اش سراسر تجربه و آموختن و تلاشي بوده كه در سايه خنده و روابط صميمانه گرد آمده است. همكاران و دوستاني كه به دور از هر گونه بازي هاي كثيف اداري صرفا تلاش مي كردند لحظات خوبي در كنار هم بسازند. و در اين ميان، حيف است كه يادي از يار ديرين و رفيق گرمابه و گلستانم سيروس خان داودزاده نكنم. عمو سيروس كسي است كه در پس سالها دوستي كه از همان روزهاي اول ورودم به مركز كه خيلي با كسي دمخور نبودم، نقش مشاور و راهنما و دستگير را برايم داشته هنوز هم هست. كسي كه در كمك به ديگران از ته دل شاد مي شود، رفيق لارجي كه در رفاقت و صميميت نظير ندارد و در طول اين سالها هميشه نقش رهبري را در مركز ايفا كرده است و در كنار هم دست به كارهاي بزرگي زده ايم.

خرسندم كه حالا با كوله باري از خاطرات خوش و لحظاتي رنگين از حضور صميمت دوستاني بهتر از آب روان مركز را ترك كرده ام و مدام دلم براي آن ميزهاي صبحانه و نهار و خنده هاي عميق از ته دل تنگ مي شود.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 20:6  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
وقتی که استیو جابز فوت کرد، شوری جهانی در گرفت و همه برای از دست دادن چنین مرد نازنینی غمگین شدند و چیزهای زیادی در مورد او منتشر شد. مزاج مرده‌پرستِ تاریخی و ایرانی ما هم بر من قالب آمد و مشتاق شدم که بیشتر درباره‌اش بخوانم. همان روزها گذرم به انقلاب افتاد و می‌خواستم کتاب زندگینامه‌اش را بگیرم و بخوانم. خوشبختانه و به طور کاملا اتفاقی، از بین همه کتاب‌های فراوان زندگینامه‌ای که آن روزها مزین به عکس استیو جابز بود و به فروش می‌رسید، کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" نوشته جی. الیوت که معاون او بوده به دست من افتاد. کتابی که به جای پرداختن صرف به زندگی استیو جابز و اینکه چه می‌خورده و چی می‌پوشیده و سایز کفش و دور کمرش چند بوده، به تحلیل شیوه‌های رهبری او پرداخته. چرا که او یک رهبر بزرگ بوده نه یک مدیر. همان ترم در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی تدریس درس "سازمان و اداره مراكز مدارك و كتابخانه‌هاي تخصصی" را شروع کردم و بدون تعلل این کتاب را به عنوان منبع درسی معرفی کردم. چرا که بهتر از هر کتابی که تئوری‌های مدیریت و سازمان را توضیح داده باشد، در قالب داستانی از زندگی استیو جابز اقدامات بزرگ او را توصیف کرده و مولفه‌های رهبری و مدیریتی او را بیرون کشیده و تشریح می‌کند. و چه چیزی بهتر از این می‌تواند مدیریت را آموزش دهد که آثار و ثمرات کار یک نفر و سطح و کلاس بالای آن محصولات را ببینی و بعد مطالعه کنی که چطور این محصول تولید شده و الان در اختیار ما قرار گرفته است.  

حالا، فرصتی پیش آمد تا دوباره سخنرانی استیو جابز در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه استنفورد در سال 2005 را ببینم و با دقت بیشتری آن را گوش کنم. یک سخنرانی کوتاه اما بسیار اثربخش. قبلا به صورت پراکنده و گذرا آن را شنیده بودم اما امروز با تمرکز به جزء جزء سخنانش گوش کردم. جابز به سه رویداد زندگیش اشاره می‌کند و درس‌هایی را که از آنها آموخته و اثرگذاری آنها بر زندگیش را بر می‌شمارد. و ذکر می‌کند که از اتصال نقاطی که برایتان روشن نیستند بعدا به چیزی شبیه جاده‌ای طی شده و مشخص می‌رسید که درس گرفتن از آنها اهمیت فراوان دارد.

استیو جابز، از آن آدم‌های قابل احترامی است که اگر هیچ کار دیگری انجام نداده باشد، به خاطر یک حرکت شجاعانه‌اش همیشه او را دوست داشته‌ام. البته در این حرکت دو شریک بزرگ دیگر هم داشته. حرکتی که این سه انجام داده اند و دنیا را به نوعی تکان داده‌اند. او و بیل گیتس (مایکروسافت) و مارک زوکر برگ (فیس بوک)، دانشگاه را ترک کرده‌اند تا به عشقشان برسند. البته در فرهنگ خودمان هم کسانی را داشته‌ایم که یک چیزی را رها کرده‌اند تا به چیز بهتری برسند و در این راه چقدر هم موفق بوده‌اند. مثلا شهریار که پزشکی را رها کرده و چه کار خوبی هم کرده، چه اگر این کار را نمی‌کرد از کدام مطلب یا اتاق عمل شعری مثل "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" در می‌آمد. یا کسانی مثل استاد شفیعی کدکنی یا مهدی محقق که با اینکه معمم بوده‌اند، آن را رها کرده‌اند و به دنبال عشقشان در حوزه دیگری رفته‌اند که بسیار هم موفق‌تر بوده‌اند.

بگذریم، آقای استیو جابز از آن آدم‌هایی بوده که به قول مجریان تلوزیون ما "فعل خواستن را خوب صرف کرده". هر آنچه را که فکر می‌کرده برای بشر خوب است خواسته و الحق هم که چیزهای خوبی خواسته و با تمام توان برای آنها دویده و جنگیده. وقتی افکار و عملکرد او را در کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" می‌خوانیم، پی می‌بریم که وجود او کم از وجود افرادی مثل ادیسون و برادران رایت و مارکنی و ... نبوده است. چرا که با تمرکز و عشق به کاری که انجام می‌داده، چیزهایی را پایه گذاشته که زندگی کنونی بشر بدون آنها قابل تصور هم نبود. و این آن "آنِ" مهمی است که باید از وجود این افراد بیاموزیم. البته نباید فکر کنیم که میراث استیو جابز فقط شرکت اپل و محصولات آن یعنی مک، آی پد، آی پاد یا آیفن و .... بوده است. بلکه هر کدام از این محصولات سرمنشایی شده‌اند که دیگران ایده‌هایش را بگیرند و در چرخه تکمیل و تکامل زندگی بشری، رفاهی را به وجود بیاورند که اگر ایده‌های ناب و سماجت و عشق خالص استیو جابز به این کار نبود، معلوم نبود به کجا می‌رفت و چه طرح و شکلی پیدا می‌کرد. جابز از آن افرادی است که به شکلی معادلات اقتصادی و تجاری جهان را به هم ریخته. سال‌ها قبل اقتصاد دنیا سرمایه‌بنیان بود و نماد آن هم افرادی چون راکفلر و زمین و کارخانه بودند. اما در سال‌های اخیر – شاید از دهه 1980 به بعد – بنیان اقتصادی دنیا در دست کسانی مثل همین استیو جابز و لری پیج (گوگل) و ... افتاد و به نوعی دانش‌بنیان شد. یعنی این افراد فقط به مدد دانش و قابلیت‌های بالای مدیریتی و کارآفرینی، معیار سرمایه و ثروت دنیا را تغییر دادند.

در فیلمی که از سخنرانی استیو جابز منتشر شده، او سه اتفاق مهم زندگیش یعنی ترک کردن دانشگاه، اخراج از شرکت اپل و سرطانش را طرح کرده و در تفسیری که ارائه می‌کند، هر کدام از این اتفاقها را یک موقعیت عالی حساب می‌کند که اگر نبودند زندگیش به زیبایی حال حاضر نبود. اتفاق‌هایی که برای هر کدام از ما فاجعه بارند و حتی فکر کردن به آنها حالمان را خراب می‌کند. اما برای آدم بزرگی مثل استیو جابز تبدیل به سکویی برای پرتاب می‌شوند. در اینجا قصد ندارم که کل سخنرانی جابز را بیاورم، چه اصلا بیان آن لطفِ شنیدن از زبان خودش را ندارد. اما، می خواهم بگویم که اگر نگاه ما، نگاهی درست به زندگی باشد می‌تواند راه درست و مطلوب را برایمان به ارمغان بیاورد. اگر چه این راه مطلوب ممکن است برای دیگران ناخوشایند به شمار آمده و خرقِ عادت  ایجاد شده را تخطی، بی حرمتی یا گستاخی بدانند.

نکته ظریفی که از ظاهر گفته‌های جابز برداشت نمی شود اما رمز اصلی موفقیت اوست، شخصیت و رفتار جابز است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. او، این توانایی را در خودش تقویت کرده که هر گاه کاری مطابق میلش نیست به سادگی رهایش کند و به آن کار بپردازد که با عشق و دل مشتاق انجام آن است و به قول شاعر "دست به کاری زند که غصه سرآید". به همین خاطر بعد از اینکه درس دانشگاهی را رها می‌کند، دانشگاه را ترک نمیکند و به سراغ کلاس خوشنویسی در همان دانشگاه می‌رود. بدون اینکه بداند چه فایده‌ای برایش دارد و فقط به این دلیل که عاشق این کار بوده و به گفته خودش ده سال بعد در طراحی رایانه‌های مک، این قابلیت به کمکش می‌آید و یکی از بهترین گرافیک‌های دنیا در آن رایانه‌ها به یادگار می‌ماند. یعنی یک چیز حقیر را با یک چیز ارزشمند دیگر جایگزین کرده.

یا وقتی از شرکت اپل اخراج می شود، دو شرکت "نکست" و "پیکسار" را بنیان می گذارد. دو شرکت موفق که اولین انیمیشن تمام رایانه ای به اسم "داستان اسباب بازی" را تولید می کند. کارتنی که هر چقدر آدم آن را می بیند از دیدنش سیر نمی شود و همچنان یکی از مشتری های پر و پاقرص سری های جدید آن هستم.

و در نهایت به سرطانش اشاره می کند. اینکه نزدیکی مرگ و فکر کردن به آن چقدر برایش سازنده بوده. چیزی که برای همه آدمها غم انگیز و حتی وحشت ناک است برای استیو جابز زیبا و زندگی بخش است. چرا که به گفته خودش هر روز صبح در آئینه نگاه کرده و گفته اگر قرار باشد فردا بمیرم، آیا همین کارهایی را انجام می دهم که الان انجام می دهم؟ و اگر پاسخش در چند روز یکسان باشد یعنی اینکه چیزی باید تغییر کند و او که استاد تغییر بوده به خوبی این کار را انجام می دهد.  

یکی دیگر از آموزه های مهم زندگی جابز شوریدگی ناشی از عشق اوست. یعنی او واجد یک تفکر واگرای عمیق در مقابل یک تفکر همگرای بی اثر بوده و کاری به کار مردم نداشته است. نه در قید و بند ظواهر زندگی بوده – که این از لباس پوشیدنش هم پیداست – نه اینکه مردم درباره اش چه فکر می کنند. یکی از دوستان نقل می کرد که از پاولوف (دانشمند معروف که مهمترین نظریه اش شرطی شدن و آزمایش با سگها است) پرسیده اند تو چطور توانستی اینگونه موفق بشوی و در علم پیشرفت کنی. جوابش این بوده که کار من مثل معشوقه من است. من قبل از هر چیز رابطه ای عمیق و دائمی مثل رابطه انسان با معشوقه اش برقرار می کنم و در همه حال به آن کار فکر می کنم. استیو هم همین اخلاق را داشته است. با تمام وجود کارش را دوست داشته و عاشقش بوده. شاید فکر کنیم که چون کار او بزرگ و پول‌آور و جهانی بوده، او هم این عشق را به ان داشته و هر کس هم جای او بود همنطور می شد. در حالی که قضیه کاملا برعکس است. یعنی این عشق و ارتباط قلبی او بوده که کاری را که شاید هزاران فرد و شرکت در سراسر دنیا انجام داده و می دهند را به چنین جایگاه رفیع و زیبایی رسانده است.

در انتهای این سخنرانی جابز چنین مطلبی رو می‌گه:

«موقعی که من همسن شما بودم یک مجله‌ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر مي‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌هاي نسل ما بود که حاصل عشق و علاقه گروه تهیه کننده آن به این کار بود. شاید یک چیزي شبیه گوگلِ الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ي هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند که پشت جلد آن نوشته بود:

"حریص باشید، دیوانه باشید" stay hungry, stay foolish

این آرزویی است که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن در وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی است که براي شما مي‌کنم».

شاید منظورش این بوده که هیچ وقت از هیچ کاری راضی و خسته نشوید و کاری هم به حرف‌ها و قضاوت دیگران نداشته باشید که اینها آفت موفقیت هستند.

و حالا ما این آرزو را هم برای شما و هم برای خودمان می‌کنیم که رمز اصلی موفقیت و شاد زیستن در دنیای حاضر است:

"حریص باشید، دیوانه باشید Stay hungry, Stay foolish"


برچسب‌ها: استیو جابز, موفقیت, عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 19:43  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سال‌ها بود که دغدغه عصرانه های کتابداری را داشتیم و فکر می کردیم چه خوب می شد اگر جمع هایی غیررسمی و در فضایی زنده و بدون تقیدهای دل به هم زن رسمی می توانستند کنار هم بنشینند و حرف دل بزنند و تجربه و خاطره و دانش را در هم بیاویزند و بی شیله پیله روی داریه بریزند؛ و به جای سخنرانی های بی معنی منتهی شونده به رابطه معنی دار و فرضیه های آبکی و جدولهای بی سر و ته، در مورد حرفهایی حرف بزنند که مهم نباشد به ترفیع یا ارتقاء کسی ختم بشود یا نه. فقط و فقط حرفهای خوب و دل انگیز، از آنها که شنیدنشان حال آدم را خوب تر می کند. در تهران درندشت با بیماری کشنده ای به اسم ترافیک که هیچ وقت چنین بتی وصال نداد. و همچنان عطشناک شنیدن حرفهای دلی و حرفه ای و شیرین از پیش کسوتان و قدیمی ترها بودیم که بالاخره از اهواز سر در آوردیم. با این عقده ای که سالها سرکوفت خورده بود، تا فرصتی نسبتا فراخ و یارانی موافق و اوقاتی نیمه خوش در آن دیار نصیب شد، طرحی چیده شد و چیزی به اسم "عصرانه های کتابداری" پا گرفت و شکل و شمایلی برای خودش پیدا کرد. اما باز هم به همان آفت همیشگی تکرار و بی حالی و عصاقورت دادگی جلسات رسمی گرفتار آمد و همان اول به شکلی سر زا رفت و چند جلسه محدودی بیشتر دوام نیاورد. اما یکی از جلساتش حسابی خاطره شد و آن جلسه ای بود که در پارکچه ای (پارک خیلی کوچک) در کیانپارس گرد هم آمده بودیم که مثلا عصرانه کتابداری بگیریم که یکهو باران جنوبی باریدن گرفت و به دنبال سرپناهی همه به منزل رویا خانم مکتبی فرد که همان حوالی بود پناه بردیم و آنجا کلی گفت و شنود و خاطره و تجربه رد و بدل شد.

القصه این اتفاق از آن جهت به خاطرم خطور کرد که در اول همین هفته در جلسه ای شرکت کردم که جلسه خاصی بود و به شکلی آن رویای قدیمی "عصرانه های کتابداری" که هیچ وقت پا نگرفت را برایم تداعی می کرد. جلسه ای بود با موضوع  سرراست و قدیمی "کتاب". یعنی عده ای جمع شده بودند تا در مورد کتابی که قبلا تعیین شده بود و اعضای جلسه خوانده بودند حرف بزنند. و حالا این جماعت هر کدام یک نسخه از کتاب را از کیفشان درآورده و روی میز کافه گذاشته بودند و دو دو چشمهاشان نشان می داد که برای بحث و نظر در باب کتاب عجیب بی تابند. کافه موزه سینما، که برای اولین بار بود وارد آن می شدم میزبان ما بود و در این روز سرد پائیزی پذیرائیشان با یک پتوی مسافرتی که بر دوش سرمازدگان می انداختند کامل می شد. فضایی کافه ای که هر کس سرش به کار خودش و اطرافیانش گرم بود و در بین عطر سرمست کننده قهوه و مابقی مخلفات کافه ای، تنها دود گاه به گاه سیگار بود که فضا را مه آلود و سنگین می کرد. فکر نمی کنم کسی از این جماعت کافه نشین لحظه ای به ذهنش می افتاد که این جمعیت ناهمگون 9 نفره گرداگرد این میزی که نسخه هایی از یک کتاب مشابه روی آن بود، به چه کار آمده اند و دلمشغولیشان چیست؟ در حالی که این جماعت انگار رسولانی بودند که داشتند به یکی از سنتهای نسبتا فراموش‌ شده‌ی جامعه علمی بشری یعنی "بحث و نقد در باب کتاب" سایرین غرق همین مسائل دم دستی خودشان بودند.

از وقتی که وارد این کافه شده و به موضوع هیجان انگیزی که مرا به اینجا کشانده بود فکر می کردم، همه اش سنت دیرینه کافه نشینی و نسخه ایرانی آن یعنی قهوه خانه نشینی در ذهنم تداعی می شد. می رفتم به پاریس و کافه فلور و به غذای روی میز برادر سارتر و خواهر دوبوار ناخنک می زدم و از آن سر بر می گشتم به کافه فردوسی، رزنوار و لاماسکوت و می شدم همدم اصحاب ربعه یعنی صادق هدایت، مجتی مینوی، بزرگ علوی و مسعود فرزاد. آخر سنت کافه نشینی دوران گذشته و جریانات فکری که از آن نشو و نما یافته بودند، گم شده ای است که به نظر نمی رسد به این زودی پیدا شود. به جرات می توان گفت که کافه های آن زمان نه تنها دست کمی از دانشگاه های الان نداشتند که اثربخش تر و جریان سازتر هم بوده اند. کافه ها برای اهالی فرهنگ و ادب و جریانات روشنفکری مثل کاتالیزوری عمل می کرده که افکار مختلف را صیقل می داده و به پختگی می رسانده. چرا که هر کسی می خواسته در این کافه های روشنفکری قدم بگذارد می بایست حرفی داشته باشد. و یکی از محوری ترین بحثهای این کافه ها هم قطعا کتاب بوده چرا که حاصل مطالعات خود از کتابها را روی میزهای کافه ها می ریختند و به بحث و جدل می گذاشتند. سوای اینها، عنوان "کافه های کتاب" که در برنامه کتاب فرهنگ خودمان هم کار کردیم دائم در ذهنم می چرخد و دنبال مصداق آن هستم که آیا این کتابهای جا گرفته در رف کافه ها برای خواندن هستند یا فقط تزئین کننده دیوارها و تکمیل کننده ژستهای روشنفکری این دوران به شمار می آیند. 

الخلاصه، جمعی که قرار بود جمع شوند با یکی دو تا کم و زیاد به هم رسیدند و میزی انتخاب شد و صندلی هایی جابجا شد و همه جلوس کردند. کسی که کدخدای جلسه بود معرفی را شروع کرد و بی هیچ ساختار و تقیدی صحبت در مورد کتاب، آن هم یکی از کتابهای ناب و دلخواه این روزها آغاز شد. در این بین سفارش نویشیدنی و خوردنی و تعادل صداها با موسیقی و سر و صداهای محیط به انجام رسید. اما، کمتر صداها و حرفها را می شنیدم و بیشتر درگیر پیچ و گیرهای ذهنی خودم در ارتباط با این پدیده بودم. آخر، در یک چنین فضای غیرمتعارفی، یک سری آدمهای نامتجانس نشسته اند و دارند کاری نامتجانس تر از آنچه در این کافه و سایر کافه های شهر جریان دارد را سرکلاف[1] می کنند. یاد جلسات همایشها، و نشستها و کارگاه های خودمان می افتم که چقدر برای برگزاری آنها وسواس و وقت باید گذاشته شود و خدا نکند گوشه یکی از کارها سابیده باشد و به پر قبای کسی بر بخورد. با خودم فکر کردم چقدر ساده و بی دردسر هم می شود برنامه گذاشت و هر کسی خودش مسئول رفت و آمد و خورد و خوراک  خودش باشد. تعجب من با معرفی جمع و شنیدن رشته هایشان دیگر به اوج خود رسید: آدمهایی از رشته های طراحی صنعتی، کامپیوتر، پزشکی، فلسفه علم، ایتالیایی، روزنامه نگاری و کتابداری گرد این میز نشسته بود ند و قرار بود در مورد کتاب مستطاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" حرف بزنند. این کتابی است که بهار خانم رهادوست در یک فرصت چهارماهه در سفر سال گذشته اش به امریکا نوشته و  نزدیک به دوماه است فراز و فرودهای فراوان چاپ و نشر را از سر گذرانده و حالا صاف آمده نشسته روی میز این کافه درست مقابل چشمان ما. از بی تابی آدمها معلوم است که همه کتاب را خوب خوانده اند و از خواندن آن حسابی ذوق زده اند و اینجا تمایل زیادی دارند از آن بگویند.

یک اتفاق غیرمتعارف دیگر این جلسه که جمع غیرمتعارفها را تکمیل می کرد این بود که خود نویسنده هم در جمع حضور پیدا کرده بود اما به صورت ناشناس و با اسمی مستعار که به جز خودش و صاحب جلسه، من و یکی دیگر از دوستان از این امر خبردار بودیم. باید هم طوری وانمود می کردیم که ما چنین چیزی را نمی دانیم و به عنوان فردی که کتاب را خوانده باید نویسنده را نگاه می کردیم. اینکه نویسنده ای این قدر نقد و بازخورد برایش مهم باشد که گمنام بیاید و در یک نشست غیررسمی بنشیند و تشنه شنیدن نظرات موافق و مخالف باشد نکته مهمی است و خیلی هم وسوسه انگیز که آدم ببیند ته ماجرا چه می شود. این جور وقتها آدم از یک طرف دلهره این را دارد که سوتی ندهد و ملت ملتفت نشوند که در این تبانی میمون شراکت داشته ای و از سوی دیگر سخت است که روبروی نویسنده نشسته باشی و بخواهی صاف نظرت را چه موافق و چه مخالف در مورد کارش بگویی.

خلاصه، حرفهای زیادی زده شد و نقطه نظرات جالب و دیدگاه های متفاوتی در مورد کتاب شنیدم. سه ساعت تمام در یک عصر پائیزی دل انگیز نشستن و در مورد کتابی گیرا و شیرین از کسی که او را نسبتا از نزدیک می شناسی آن هم در چنین فضایی متفاوت و نا متعارف اتفاق شیرینی بود که بازهم به مدد کتاب و به بهانه آن افتاد. در مورد کتاب زیاد گفته اند و از این به بعد هم می گویند که همه می توانند بخوانند و بشنود. ما هم در برنامه کتاب فرهنگ، برنامه هفتادم خود را به این کتاب مفید اختصاص دادیم که حرفهای خانم رهادوست در مورد نویسندگی در آن برنامه هم شنیدنی است.



[1] . شروع بافتنی از اول کلاف کاموا


برچسب‌ها: چرا نویسنده بزرگی نشدم, بهار رهادوست, کافه, کتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:7  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

درست همان روزی که به پسرم گفتم: "لطفان این کاست را برگردان" و دیدم که هاج و واج دارد به ضبط صوت نگاه می‌کند و بالاخره با کلی ور رفتن توانست کاست را در بیاورد و بعد هم سرو ته توی ضبط بگذارد، دستگیرم شد که خیلی چیزها عوض شده. انگار به یک باره این هوشیاری بر من مستولی شد که دنیا عوض شده و آن چیزی که روزی برای من و هم‌نسلانم همه مفهوم زندگی بود و به قول سیمین یا جلال؟ (فکر کنم سیمین) "روغن چراغدان زندگی" بود، انگار حالا برای خیلی‌ها و از جمله نسل‌های فرزندانمان خیلی محلی از اعراب ندارد. آخر، آن قدیم‌هایی که ما از آن می‌آئیم، و موسیقی در آن سن و سال برایمان در ردیف شام و نهار بود، اینجوری نبود که از وفور موسیقی و ملودی و آهنگ‌های جور وا جور، آدم طوری دلزده شود که چیزهایی گوش کند که نمی‌شود واژه زیبا را حرام آنها کرد و شاید فقط به خاطر متفاوت بودن و فرار از یکنواختی گوش داده می‌شوند.

آن روزها، اولا موسیقی چیزی بود که خیلی فعل پسندیده‌ای به حساب نمی‌آمد و بیشتر مذموم شمرده می‌شد و واژه "قرتی" یعنی کسی که موسیقی دوست دارد، مثل نقل و کشمش کاربرد و وفور استعمال داشت. دوما، امکانات ضبط و تولید موسیقی به این گستردگی نبود که دم به دقیقه انواع و اقسام آهنگ‌ها در سبک‌های اجق وجق از آدم‌های جور وا جور به بازار بیاید. سوما، دم و دستگاه‌های ارتباطی اینقدر گستردگی نداشت که آثار موسیقیایی به این سرعت در دسترس همه قرار بگیرند. آمدن یک کاست جدید (آن وقت‌ها عادت نبود که بگوئیم آلبوم و واحد شمارش آثار موسیقی کاست بود) اتفاقی بیاد ماندنی و بعضا تاریحی و حتی مبدا تاریخ به شمار می‌آمد. مثلا می‌گفتیم سه ماه بعد از کاست  .... یا یک سال قبل از شنیدن کاست... وقتی معلوم می‌شد که یک نفر صاحب کاست جدیدی شده، همه هجوم می‌آوردند که به هر نحو ممکن یا آن کاست را به دست بیاورند یا اینکه حداقل بتوانند یک بار آن را گوش کنند. البته همه هم امکانات اولیه استفاده از کاست که همان ضبط صوت معمولی باشد را نداشتند. به همین خاطر، یکی از بهانه‌های مهم دور هم جمع شدن‌ها و قرار و مدارهای آن زمان، جمع شدن در جایی فقط برای شنیدن یک کاست جدید بود. حتی خیلی وقت‌ها دُنگی باطری برای ضبط صوت میخریدند تا بتوانند آن آهنگ‌های جدید و تازه از تنور درآمده را گوش کنند. هر کس هم به فراخور ذوق و سلیقه خود به نحوی از آن نوبرانه‌ها متلذذ می‌شد. نکته جالب این بود که علی‌رغم همه محدودیت‌ها و سختی‌هایی که برای شنیدن موسیقی جدید وجود داشت، همه این اشتیاق را داشتند که با هر مرارتی هست حتما خود را از این نظر روزآمد نگه دارند.

یکی دیگر از مسائلی که به زندگی نوجوانان و جوانان دوره ما جهت می‌داد و اصلا به نوعی هدفی اشتیاق‌آفرین برای زندگی به شمار می‌آمد همین موسیقی بود. یعنی خیلی از بچه‌ها بودند که برنامه‌ریزی می‌کردند که در تابستان یا هر زمان دیگری که می‌شد، با هر عرق‌ریزانی که بود پس‌اندازی به هم برسانند و به آرزوی دیرینه نسلمان جامه عمل بپوشانند و ضبط صوتی ابتیاع کنند. یعنی داشتن ضبط صوت برای خیلی‌ها رویا و برای خیلی‌ها برنامه زندگی به شمار می‌آمد.

یادم می‌آید یکی از هم سن و سال‌های ما با هر مشقتی بود موفق شده بود یک ضبط صوت آن هم از نوع دوبانده‌اش را بخرد. چنان این اتفاق زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده بود که کمتر در سطح جامعه دیده می‌شد و شب‌ها وقتی که می‌خواست بخوابد، باندها را جدا می‌کرد و یک باند را سمت راست بالش و باند دیگر را سمت چپ قرار می‌داد و تا ساعت‌ها به شنیدن موسیقی از بین این دو باند مشغول بود.

یکی از عمده سنگلاخ‌های رسیدن به رویای دیرینه موسیقی شنیدن، ضبط و تکثیر کاست‌ها بود. تا قبل از اینکه دستگاه‌های "دک" و "دو کاسته" بیاید، می‌بایست به لطایف‌الحیلی متوسل شد تا بشود نوارهای کاست را ضبط کرد. اول می‌بایست کسی را پیدا کرد که ضبط با کیفیت و خوب داشته باشد و راضی هم بشود که ضبطش را برای یکی دو ساعت بیاورد تا عملیات ضبط را شکل بدهی. بعد هم به دلیل اینکه می‌بایست دو ضبط صوت روبروی هم قرار بگیرند تا یکی بخواند و دیگری ضبط کند، اغلب کیفیت خیلی پائین می‌آمد و می‌باید جایی خلوت دست و پا می‌کردی که سر و صدایی نباشد و بشود یک کاست را بدون سر و صدای بیرونی ضبط کرد.

یک مشکل مهم دیگر که اغلب دست به گریبان آن بودند و خیلی فراگیر بود و داد همه را درآورده بود، مشکل پیچیدن، جمع شدن یا پاره شدن نوارها بود. اگر باطری ضبط ضعیف بود یا تسمه‌اش مشکل داشت، که اغلب ضبط‌ها هم به دلیل قدیمی بودن و کارکردن زیاد دچار این مشکل بودند، تا غافل می‌شدی نوار جمع می‌شد و دور غلطک‌ها و چرخ‌دنده‌ها می‌پیچید و یا پاره می‌شد که واویلا بود. به خصوص اگر نوار کاست امانتی بود که برای خودش محشری کبرا به حساب می‌آمد. آن وقت بود که باید با تمامی تشنج اعصابی که گرفته بودی، آرامشت را حفظ می‌کردی و با طمانینه و صبر فراوان و با مدد یک فروند خودکار بیک به جان کاست می‌افتادی و آنقدر با حوصله می‌چرخاندی تا نوار جمع شده را به جای خودش در درون کاست برگردانی و قسمت‌های صدمه دیده یا پاره شده را بخیه می‌زدی تا بتوانی بعدا هم از این کاست عزیز استفاده کنی. البته همیشه باید حواست می‌بود که هر وقت به اینجای کاست می‌رسد دوباره جمع نشود یا پاره نشود و اگر خیلی وضعش وخیم بود می‌بایست با دست آن تکه را رد می‌کردی  که خطری آن را تهدید نکند.

تازه اگر همه چیز بر وفق مراد بود و کاست و ضبط هم خوب و با کیفیت و بی‌مشکل بود، فقط 60 دقیقه موسیقی داشتی که هر نیم ساعت آن روی یک طرف نوار ضبط شده بود و به این راحتی هم نمی‌توانستی هر آهنگی را که دوست داشتی بشنوی و پیدا کردن آهنگ دلخواه خودش پروژه‌ای مستقل که احتیاج به تیزهوشی و حواس جمعی خاصی داشت، به حساب می‌آمد.
برچسب‌ها: کاست, موسیقی, ضبط صوت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:54  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

ما در آبادی خودمان یک مثل رایجی داریم تحت عنوان "باد پنجاه جنبید". این اصطلاح در فرهنگ آنجا دائر بر این است که پنجاه روز از تابستان گذشته و گرمای هوا شکسته و دیگر رو به خنکی می‌رود. باد پنجاه، همیشه یک حد یا نقطه اوج تاسف‌آور برایمان محسوب می شده. زیرا نماد گذشت اوقات خوش تعطیل و روزهای بلند و بی‌خیالی تابستان بود. روزهایی که تنها یک دغدغه و مشغولیت ذهنی و فکری ما را به خود می‌خواند. آن تک فکر این بود که چطور کنیم که بیشتر خوش بگذرانیم. روزهایی که از صبح زود شروع می شد و بعد از صبحانه تازه طلوع آفتاب را می دیدیم و بلافاصله هم راهی باغ و صحرا می شدیم. تا قبل از باد پنجاه، یک دنیا تعطیلی و فرصت شیرین رو به رویمان بود که آن را ابدی می پنداشتیم. اما با جنبیدن باد پنجاه که آدم را یاد این شعر سعدی می اندازد:

ای که پنجاه رفت و در خوابی                                  مگر این چند روزه دریابی

ما هم تازه انگار بیدار می‌شدیم و می فهمیدیم که تابستان و همه خوشی‌های آن از نیمه گذشته و عنقریب است که پائیز زهرآگین از راه برسد. این شمارش معکوس و زنگ ترسناک پائیز غم و غصه ای را به وجودمان می‌انداخت که با وزش بادهای شهریور و کم کمک خشکی پوست و ترک خوردن دست‌ها، به اوج خود می رسید.

پائیزی که برای اغلب مردم و بچه های دیگر شهره به زیبایی و چشم نوازی و احساسهای رنگین بود، برای ما سیاه سیاه می نمود. چرا که پائیز آغاز سختی ها بود. این حس تلخی و سردی پائیز با مقارنت نامیمون آن با درس و مدرسه، تقریبا برای همه غم انگیز و غصه آور است اما برای ما بیشتر بود. چرا که مزید بر درس و محیط منضبط و خشک مدرسه که ما را از کوه و کمر و صحرا و آزادی های بی حد و حصرمان جدا می کرد، کارهای طاقت فرسای دیگری هم در انتظارمان بود.

فصل پائیز یعنی فصل رسیدن گردوها. یعنی فصلی که می بایست چهارچشمی مراقب باغ و گردوهای بالا و زیر درختهایت باشی. اگر غافل می شدی می دیدی که دار و ندار گردوهایت که قرار بود مخارج یکسال زندگی را تامین کند به یغما رفته.

درختهای گردوی باغات ما قدمت بسیار داشتند و گاه سن آنها به بیش از 100 سال می رسید. چنین درختهایی طبیعتا در رقابت شدید با درختان دیگر برای رسیدن به نور قدی دراز پیدا می کردند که گاه تا 30 متر هم می رسید. آن وقت می بایستی گردوهای نوک این درختها را که کلاغ هم با ترس و لرز رویشان می نسشت بتکانی و جمع کنی. گردوتکانی رسم و رسوم و سختی ها و ترسهای خودش را داشت. کاری بود حرفه ای و بسیار دشوار که هر کسی از عهده آن بر نمی آمد. باید از یک درخت با تنه ای به قطر بیش از یک متر با آن پوستها زمخت و برنده گردوهای پیر بالا بروی و خودت را به بالاترین جای درخت برسانی و یک چوب حدود ده دوازده متری به نام "پلاجِنگ" را هم با خودت تا آن بالا حمل کنی تا بتوانی با آن گردوهای نوک شاخه های بلند و نازک را بتکانی. تصور کنید که گردوتکان خودش باید روی شاخه ای می ایستاد و آن چوب دراز و سنگین را بلند می کرد و به شاخه ها می زد تا گردوهایش بریزد. این کار همیشه با مخاطراتی همراه بود. تعداد زیادی از اهالی آبادی در همین فصل از درخت گردو سقوط آزاد می کردند که اگر شانس می آوردند فوت می شدند و الا می بایست تا آخر عمر با نقص عضو همراه باشند که ضایعات نخاعی یا حتی قطع نخاع یکی از رایجترین این صدمات بود. گردوتکانی خودش کم مشکل بود و خطر داشت، بادهای پائیزی هم عموما به آن اضافه می شد و درختها مثل نعنو می رفتند و می‌آمدند. البته مزد گردوتکانی همیشه چند برابر مزد کارهای عادی بود. مثلا اگر کارگری در روز هزار تومان مزد می‌گرفت، یک گردوتکان در آن وقتها پنج هزار تومان مزدش بود به علاوه یک دستمال هم گردو.

یکی از کارهای سخت و در عین حال شیرین پائیز برای بچه ها، "گردوپوشاجِنه" بود. وقتی که گردوهای باغ کسی تکانده می شد و او باغ را ترک می کرد، طبق یک آئین نانوشته و رسم دیرینه، بچه ها می توانستند به باغ حمله ور شده و هر گردویی را که پیدا کردند برای خودشان جمع کنند. این کار به سه روش انجام می شد. یک گروه که توانایی داشتند دوباره از درختها بالا می رفتند و با همان پلاجِنگ، گردوهای مانده را می ریختند و دستیارشان در زیر درخت سریع آنها را جمع می کرد که توسط دیگران دزدیده نشوند. گروه دوم کسانی بودند که توانایی از درخت بالا رفتن را نداشتند ولی با چوبی کوتاه و تقریبا یک متری به نام "بِرک" که با قدرت به سمت شاخه های دارای گردو پرتاب می شد، سعی می کردند گردوهای جامانده را بریزند. گروه سوم هم بی دست و پاهایی بودند که نه دست به درخت بودند و نه دست به بِرک. به همین خاطر چشمشان به زمین بود و سوراخ سنبه های زمین را چهارچشمی می پائیدند و هر جای مخفی را برای گردو زیر و زبر می کردند. خلاصه هر کسی به طریقی گردوها را اصطلاحا "پوشاجِنه" می کرد و خرج یکسال خودش را در آن یکماهه فصل گردو در می آورد. اگر کوتاهی می کردی، تا آخر سال می بایست با بی پولی بسازی و حسرت روزهای رفته را بخوری.

ما در دل زیبایی و رنگین کمان رنگهای پائیز بودیم اما یا چشممان به بالا و روی درختها بود یا به زمین به دنبال گردو دوخته شده بود. اما با همه سختی هایی که داشت پائیز و باغ به باغ گشتن یک حس آزادی را هم به آدم می داد. اینکه می توانستی هر باغی را که قبلا اجازه ورود نداشتی بروی و هر جا را که دوست داشتی سرک بکشی بدون مزاحمتی ببینی.


برچسب‌ها: پائیز, گردوپوشاجنه, گردوتکانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:43  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
از آن وقت‌هایی است که نمی دانی چه کنی. بیقراری، می سوزی، تا آستانه و فراتر از آستانه دردت می سوزد. مغزت آرام و سکون و تمرکز نمی شناسد، فریاد هم دردی دوا نمی کند. به یکباره گویی طوفانی سهمگین آمده و قبل از اینکه بفهمی چه شده است، همه چیز را برده و تو مانده ای معلق بین وهم و عقل.  و این جدال بین حقیقت و خواست دل. که حقیقت تلخی اش را چنان می کوبد به صورتت که فرصت ادراکش را هم نداری؛ خیال و دلت اما نمی خواهند باور کنند، همه اش می پندارند دروغ است یا می خواهند و دوست دارند که دروغ باشد. بار حادثه اما سهمگین تر از اینها خودش را روی کل زندگی ات هوار می کند و چنبره اش را چنان محکم می زند که دیگر نای خیال هم نداری.

بر می گردی مرور کنی ببینی چه داشته ای و الان کجا هستی؟

سه سالش بود و تازه شیرینی تک کلماتش و بابا و آب و نان گفتنش و دایی گفتنش داشت رنگ و بوی زندگی را حلاوتی می داد. تازه از آن همه سختی و بی تابی و بی قراری، داشت چکه ای شکر از گفتارش و رفتارش به زندگی می تاباند. اما همه اش با یک تلفن تمام شد. خبر یک سطر بود. اما، چنان ویرانگر که هیچ بمب و موشکی قدرت این همه ویرانی روح را ندارد. او که می رفت به سمت یک عالم زندگی و دریچه های گشوده به روی هستی، حالا باید زیر خروارها خاک سیاه بیارامد. زهرا را می گویم. همان تک دختر شیرین زبان از مجموعه سه قلوهای امیررضا و علیرضا و زهرا. حالا هر تکه لباسش، هر لنگه دمپایی اش، و عروسک کوچکش عجین می شود با کلمه تلخ و تکان دهنده "آجی" که از دهان داداشهایش شنیده می شود و غوغا بپا می کند. وقتی می گویند این مال آجی زهرا است، کسی نیست که چشمش خیس نشود. آخر آنها هنوز کوچکتر از آن هستند که قانون تلخ و جبارانه این دنیا را درک کنند و بدانند که دیگر آجی در کار نیست. آنها باور ندارند. هیچ کس باور ندارد. مگر می شود چنین غمی را شنید و هضم کرد و باور کرد. در چنبره ای کاشها و دریغها نشسته ایم و دوست داریم دروغ باشد این خبر تلخ و جانکاه.

تماس می گیرند که برای ترخیصش از بیمارستان، مدارکی لازم است. باید به دادگاه یا دادگستری یا چیزی توی این مایه ها برویم و مدارکی تهیه کنیم. یکباره خودمان را در هزار توی حقوقی و جنایی و کیفری می بینیم. پرونده های قطور. کلمات زشت و زننده روی هر پوشه، سرقت، مواد، قتل، زندان، حبس، دیه و... آخر این غنچه ای که تا گلبرگ زیبای زندگی هزار فاصله دارد را چه به این پرونده ها و راهروهای متعفن. می گویند برای شروع کار باید یک داد نمی دانم چی بنویسید! وقتی بشتر پرس و جو می کنیم می گویند همان شکایت است. شکایت کنید. و فکر می کنم شکایت از که؟ از حادثه؟ از تقدیر؟ از قضا و قدر؟ از خدایی که دسته گل می دهد و ناگاه و بی رحمانه می گیرد؟ یکباره می بینم یک پرونده دستم است که عجیب در کمتر از ده دقیقه به یک پرونده قطور تبدیل شده. راهروهای پر از آدم، پر از پرونده و دستبند و کلمات کیفری، جزایی، شلاق، زندان و .... که هی می کوبد توی صورتت. به یمن وجود یک دوست خیلی بامرام قدیمی این هزارتو کم و کمتر می شود اما بازهم دو ساعتی تو را در ماراتن رسیدن به آن برگه لعنتی خرد می کند. فقط و فقط می خواهی که تمام شود و از اینجا بزنی بیرون. و بالاخره برگه آخرین امضاء را می گیرد. آنقدر دوندگی تلخ و هزارتوی سیاه دادگاه و دادگستری و ... داشته و آنقدر به دنبالش دویده ایم، که این برگه حکم برگه قهرمانی را پیدا کرده. خوشحال و خرسند که این برگه بالاخره به دستت رسیده آن را نگاه می کنی. اما عرقی سرد تنت را و همه وجودت را خیس می کند و نم سردی چشمانت را می سوزاند. یکباره یادت می آید که این خوشحالیت چه غمبار است. خوشحالی برای مستند کردن پایان زندگی که می شد سالها سایه مهر و عطوفت و حلاوتش و همه اتفاقات شیرینش کامت را شیرین کند. اما حالا مستند شده. دیگر آن کور سوی امید دلت که شاید شاید دروغ باشد و شاید امیدی باشد همه به خاموشی می گراید. این همه دویده ایم و خواهش و التماس کرده ایم و از به دست آوردن برگه اش خوشحال شده ایم، غافل از اینکه این برگه نقطه پایان همه چیز است. در قبال آن جنازه عزیزترین کست را تحویلت می دهند. کاشکی می شد باطلش کرد. کاشکی می شد دوباره معامله اش کرد. کاشکی اینجا رشوه آزاد بود و تو رشوه می دادی تا این برگه لعنتی را دروغ کنند.

در میان ضجه و ناله و اشک و لرزش شانه ها و خیسی صورتها، مادرش اما حال دیگری دارد. گویی در این دنیا نیست. چشمها و حرفهایش نشان از آن دارند که در دنیای دیگری است. دنیایی که یک لحظه هم نمی تواند به او بقبولاند که جگر گوشه اش دیگر نیست. وقتی می خواهیم او را ببریم با ناله و التماس می خواهد همانجا بماند. می گوید: من از اینجا نمی آیم. می نشینم اینجا. شاید بگوید مامان. شاید صدایی بشنوم. شاید برخیزد و خودش را در آغوشم بیاندازد. می گوید آخر بی انصافها او دردش می آید از این همه خاک. می گفت اگر از این نرده بیافتم می میرم؟ کاش آن نرده لعنتی نبود.

قبلاها که این شعرها را می شنیدیم، به طنز آنها را به سخره می گرفتیم. اما حالا می فهمم آنکه این ها را سروده چه دردی و غم جانکاهی بر جانش مستولی بوده که داغش را در این کلمات ریخته و اینها را ساخته. باید این تلخی را با گوشت و پوست و استخوانت درک کنی تا معنی این اشعار به ظاهر امی برایت هویدا شوند:

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است                   می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا                    گلچین روزگار امانش نمی دهد


برچسب‌ها: زهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 12:16  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...

نوشته های پیشین
بهمن ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
مهر ۱۳۹۴
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
کشکولیات
خاطرات
نوشتن
خواندن
در جاي ديگري منتشر شده است
دل گفته هاي ديگران
اطلاع رساني كشاورزي
مصاحبه ها
مهمانان وبلاگ
دل گفته
كتابداري و اطلاع رساني
برچسب‌ها
نوشتن (8)
هندوستان (6)
دهلی (5)
تولد دلگفته‌ها (5)
کنفرانس کولنت 2015 (5)
خواندن (4)
کنفرانس بین‌المللی دانش 2015 (4)
کوچینگ (4)
مالزی (4)
خاطرات (4)
سفر (4)
عشق (3)
بلیط (3)
فرزاد (2)
عیدی (2)
رادیو فرهنگ (2)
کتاب فرهنگ (2)
بنگلادش (2)
سمیه نادی راوندی (2)
نامه (2)
پیوندها
وب گاه محسن حاجی زین العابدینی
فهرستنويسي منابع اينترنتي
وبلاگ گروهي كتابداران ايران
وبلاگ گفتگو
کتاب فرهنگ
پادکست برنامه کتاب فرهنگ
وبلاگ عبدالرسول خسروي
رزومه در پايگاه دانش آموختگان كتابداري
کتابکده
می‌نویسم، پس هستم
کتابداران 70
آرتیمان: سرزمین آلاله ها (مهدی زین‌العابدینی)
آرتیمان کهن
فرهنگي تاريخي (علي آرتيماني)
از روزگار هرگز (جلال حیدری‌نژاد)
خاطرات و یادداشتهای دور از خانه
وبلاگ استاد محمد جعفر ياحقي
مجله الکترونیکی عطف
تویسرکان - آرمان تویسرکانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت

.