تبليغاتX
دل گفته ها

دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...

این مطلب را در سال 1386 (البته دقیقا نمی دانم چه تاریخی) که کتاب به دستم رسید نوشتم و برای مجله کتاب هفته فرستادم تا منتشر شود. اما مسئولان محترم این مطلب را مناسب چاپ ندانستند. خانم دکتر ایراندخت میرهادی، خواهر سرکار خانم "توران میرهادی" هستند که هر دوی آنها عمرشان را وقف خدمت به مردم کرده اند.

******

به بهانه کتاب

 "زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی"

اگر از قدیمی­ترهای همدان سئوال کنید، حتما نام و خاطره "دکتر ایراندخت میرهادی" را به خاطر دارند. اخیرا کتابی با عنوان "زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی" به کوشش دختر ایشان خانم آذر میرهادی منتشر شده است. به بهانه انتشار این کتاب و توصیه همه دوستان به خواندن آن در اینجا چند کلامی در مورد این انسان ساده ولی عمیق می­نویسم.

از کودکی خاطره­ای را از زبان پدرم می شنیدم که همواره باور کردن آن برایم دشوار بود. اما حقیقت داشت. در سال­های دهه 1340 مادرم به بیماری سختی گرفتار شده بود که هیچ دکتری نتوانسته بود او را شفا دهد. تا اینکه دکتر میرهادی که در آن زمان در همدان مطب داشت را به او معرفی می کنند. ماجرای ویزیت شدن و شفا یافتن مادر توسط این دکتر، بسیار عجیب و شنیدنی است. پدر می گوید ما همه در مطب دکتر میرهادی که هیچ شباهتی به مطب نداشت نشسته بودیم. بیماران زیادی از راههای دور و نزدیک مراجعه کرده بودند. تا اینکه همهمه ای شد و گفتند دکتر آمد. ما هر چه نگاه کردیم از هیبت و علائم معمول دکتر چیزی ندیدیم. ناگهان خانمی را دیدیم با لباسی روستایی که یک چادر رنگی را به دور کمر گره زده بود و لقمه ای نان و پنیر گاز می زد و وارد مطب شد. وقتی نوبت ما برای معاینه رسید دکتر بدون گوشی به صدای قلب گوش می داد و نسخه ای را با مداد (همانگونه که خودش در کتاب خاطراتش اشاره می کند) بر روی تکه ای کاغذ نوشت. وقتی پرسیدیم چه وقت باید برای ویزیت بعدی خدمت برسیم. با لحنی مطمئن گفت مگر می خواهید سر بیاورید و ما منظور او را نفهمیدم. و وقتی گفتیم که چه چیزهایی باید بخورد و چه چیزهایی نباید بخورد، گفت هر زهرماری که دوست دارد بخورد. از اطرافیان که پرسیدیم، گفتند یعنی لازم نیست و با همین نسخه باید خوب شود. و واقعا این گونه هم شد و با همان یک نسخه مادر برای همیشه از آن بیماری رهایی یافت. این خاطره را همچنان باور نمی‌کردم تا اینکه سال گذشته کتاب بسیار عزیزی به قلم خواهر گرامی ایشان یعنی خانم توراندخت میرهادی با عنوان "مادر و خاطره ۵۰ سال زندگی در ایران" منتشر شد. خانم میرهادی که از بزرگان تعلیم و تربیت و از صاحب نامان ادبیات کودکان ایران است و نام او با شورای کتاب کودک عجین است در این کتاب به نکته های تربیتی ارائه شده توسط مادرشان و نقش آن در زندگی آنها اشاره های فراوانی دارد. وقتی این کتاب را خواندم در قسمتهایی از آن به زندگی و سلوک دکتر ایراندخت میرهادی اشاره کرده بود که تازه متوجه شدم و باور کردم کسی با چنین والامقام وجود داشته است. کسی که بدون توجه به ظواهر، کاری را انجام می داده که تمامی دکترهای صاحب نام از انجام آن عاجز بوده اند.

این انسان وارسته که با ظاهری درویشانه و ساده در شهر زندگی می‌کرد دنیایی عجیب و غریب را با خود به همراه داشت. کسی که هنوز هم همه می دانند که نسخه هایش دومی نداشت و با همان یک نسخه شفا می داد. دکتر میرهادی از مادری آلمانی و پدری ایرانی متولد شد. ایشان بعد از اتمام تحصیلات در ایران برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفت و در آنجا گرفتار جنگ جهانی دوم شد. ماجراهای سختی را که توصیف آنها در کتاب آمده از سر گذراند و بالاخره پس از اتمام جنگ به همراه همسرش فردیناند که یک نقاش اتریشی بود به ایران بازگشت و پس از مدتی برای طبابت به همدان رفت. در همدان زندگی کرد و شفابخش بسیاری از مردم شد. طبیعت زیبا و آرام همدان طبع لطیف او را شکوفا کرد و آثار ادبی چندی از او منتشر شد. او همچنین در اجرای تئاتر با اداره فرهنگ و هنر همدان همکاری داشت.

با خواندن این کتاب علاوه بر آشنایی با گوشه ای از زندگی در همدان در گذشته های دور به زندگی از نوع دیگر نیز واقف خواهید شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:36  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

چند شب پیش، بی خوابی به سرم زد و در عالم بی پناهی شبانه به قفسه کتابها پناه بردم و کتابهایی را که خوانده بودم مروری دوباره کردم. بخشها و حرفهایی به نظرم جالب آمد که اینجا درج می کنم. کتاب اول حکایت دولت و فرزانگی بود که اولین بار سرکار خانم بیتانه در اولین جلسه کلاس درس اهواز معرفی کردند که آن وقت نتوانستم بخوانم و بعدها خواندم و الحق کتاب خوبی بود. هفته پیش هم سرکار خانم پازوکی فایل تمام متن "قورباغه ات را قورت بده" را فرستادند. که مرور مجدد آن روز و این شب بسیار مفید بود (از این هر دو کتاب دوست و کتاب معرفی کن متشکرم).

*********

از کتاب "حکایت دولت و فرزانگی"

  • جادوی 1: هدف تعیین شده
  • مردم به ندرت جرات تقاضا کردن دارند
  • وقتی شاگرد آماده است استاد حاضر می شود
  • بیشتر مردم یا دست کم آدمهای ناموفق نمی دانند که زندگی دقیقا همان چیزی را به ما می دهد که از آن میخواهیم. ص 36
  • اکر به دنبال کسب حداقل باشی، حداقل را به دست می_آوری. ص 36
  • زندگی دقیقا می خواهد بداند شما چه انتظاری از آن دارید. اگر توضیح نخواهی چیزی هم به دست نمی آوری
  • همه چیز در زندگی به نگرش انسان بستگی دارد. هر چه به سرت می آید حاصل افکار توست.
  • همه کسانی که موفق شده اند، عمیقا ایمان داشته اند که می توانند موفق شوند.
  • تا وقتی باور نکنی می توانی آن را به دست آوری همین طور است.
  • در درون هر یک از ما شهری است، وسعت شهر هر کسی به اندازه ای است که آن را تصور می کند.
  • بزرگترین مانع موفقیت مانع ذهنی است.
  • راز هر هدفی آن است که جاه طلبانه و قابل دست یابی باشد.
  • هراکلیت: سرشت برابر است با سرنوشت.
  • ایمان از راه تکرار کلمات حاصل می شود
  • کلمات پرقدرتند.
  • روحت را گول بزن و به آن بقبولان که هر چیزی می_خواهی واقعیت دارد
  • متفاوت باش- آنقدر طرح و نقشه بکش تا به طرح واقعی‌ات برسی.
  • اگر شادی را از دست بدهی همه چیز را باخته ای.
  • آنان که از رویاهایشان دست شسته اند، مردگان متحرک اند.
  • نابغه بودن یعنی کاری را بکنی که از آن لذت ببری. این نبوغ  حقیقی در زندگی است
  • ضرب المثل: اگر جوانی می دانست؛ اگر پیری می توانست:
  • ضرب المثل: تقدیر همان سرشت است ( سرگذشت، سرشت است)
  • آرام باش و بدان که من پروردگارم (الا بذکر ا... تطمئن القلوب)
  • چنان زندگی کن که انگار فردا خواهی مرد. (گفته حضرت علی) ص. 71
  • تمام مردم موفق به شکلی به شانس اعتقاد دارند
  • هر تجربه دشوار، هر اشتباه، روزی به گلبرگ باشکوهی تبدیل می شود
  • یک مشکل فقط وقتی مشکل است که تو آن را مشکل کنی.
  • از آنجا که بعضی ها از دانش موجود در کتابها بهره ای نبرده اند، متاسفانه اشتباهات نیاکان خود را تکرار می کنند

 از کتاب "قورباغه ات را قورت بده"

  • کلید دستیابی به موفقیت بزرگ این است که تمام ذهنت را روی مهمترین کار یا هدفی که داری متمرکز کنی، آن را درست انجام دهی و تا آن را به اتمام نرسانده ای دست از کار نکشی
  • کلید موفقیت عمل کردن است
  • هیچ محدودیتی وجود ندارد
  • هر کاری را که تا کنون در مورد آن تنبلی کرده اید پیدا کنید و اولین قدم را بردارید
  • خودتان را تحت فشار بگذارید
  • روش تنبلی سازنده را به کار بگیرید (در مورد کارهای غیرضروری و غیر مهم تنبلی کنید)
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:39  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

دل نوشته زير، به قلم يكي از دانشجويان ديروز كتابداري و فارغ التحصيل امروز نوشته شده است. خدا را شكر كه اين وبلاگ مامن و محلي براي دل گفته هاي دوستان و علاقه مندان شده است. اين دل نوشته را با اجازه ايشان در اينجا مي گذارم تا خودتان قضاوت كنيد.

*******

سلام

این متنی بود که برای دوستانی در دانشگاه مشهد نوشتم! اون روزها تازه فارغ التحصیل شده بودم، و فکر می کردم هنوز دانشگاهم! امیدوارم بودم هرچه زودتر کاری پیدا کنم! و اما هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر به نتیجه رسیدم! الان دیگه از پیدا کردن کار ناامید شده ام! این متن رو بارها و بارها خودم خوانده ام! هنوز به کتابداری علاقه مندم و هنوز دلم می خواهد تلاش کنم! اما چگونه؟؟؟!!!!وقتی کاری ندارم، وقتی خانه نشینی اعصابم رو خرد کرده! وقتی هیچ جایی، هیچ کتابخانه عمومی و دانشگاهی آزاد و دولتی و حتی شرکتها! کاری غیر از کتابداری برامون نمی دارند، چون غیر از کامپیوتر چیز دیگه ای بلد نیستیم!این روزها واقعا حالم بده!مطالب وبلاگتون رو خواندم! جالب بودند ولی واقعا دلگیرم کردند! دلم می خواهد کارشناسی ارشد شرکت کنم ولی تا کی...... روزی که به این رشته آمدم همه از بازار کار قوی آن می گفتند ولی امروز....!انگار طی سه سال و نیم اشباع شد این بازار کار....!

شرمنده قصدم پر گویی نبود ولی باید با کسی حرف می زدم و دوستانم دیگر از دستم ذله شده بودند! مطالب وبلاگتان مرا به این واداشت که این متن را برای شما بفرستم!

اصل ماجرا در ادامه مطلب است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

اين مطلب بخش سوم و پاياني چگونه مي توان يك رمان نوشت است. بخش دوم: همچنان در روياي نوشتن

16/5/85

قلم را برداشتم و با شروع هميشگي يكي از قصه هاي قبل از خواب فرزاد شروع كردم. "روزي بود روزگاري بود.در يك جنگل...". ساعت15/12 دقيقه و بعد از صحبت تلفني مفصل با خانم رهادوست شروع كردم. او گفت كه مطلبم را در خبرنامه انجمن خوانده: "باز هم اندر حكايت رشته ما" و خيلي خوب بوده و جالب. و گفت كه فارسي ات خيلي خوب شده. خوب مي نويسي. من هم شير شدم. قلم را برداشتم و نوشتم تا ساعت 25/3 صبح. خودش آمد و من هيچ نقشي در آن نداشتم. بالاخره 9 صفحه شد. خودم خيلي به ذوق آمدم. براي خودم هم جذابيت داشت. خيلي دوستش دارم. فقط بايد هر چه زودتر تايپ و آماده بشه. بعد بفرستم كه چند نفر بخوانند و نظر بدهند. البته يادم باشد ادامه دادن من با خودم است نه با تاييد ديگران.

ساعت 30/3، پنج دقيقه پس از پايان داستان

هنوز نمي دانم داستان كوتاه است؟ بلند است؟ براي كودكان است و... فقط احساسم را نوشتم. در داستان لازم نيست كه همه چيز را خودت تجربه كرده باشي يا زندگي كرده باشي. مي تواني هر چيزي را، خاطره اي و هر چيز ديگر را از زندگي ديگران بگيري و آن را بپروراني. مثلا ماركز بسياري از داستانهايش را بر اساس زندگي شخصي اش وآنچه در اطرافش اتفاق افتاده انتخاب كرده. هوشنگ مرادي كرماني نيز از داستانهاي زندگيش مي گفت. دكتر فتاحي در سمينار شيراز خاطرات كودكي و نوجواني، دعواها و رقابتها با برادرش و... را مي گفت كه چقدر شيرين بوده. و مي گفت كه مرادي كرماني مشابه اين اتفاقات زندگي ما را قصه كرده و نوشته، اما قصه زندگي او به زندگي ما نمي رسد. اما من مي گويم، مهم اين است كه همت كرده و اينها را جمع كرده و نوشته است. مگر خانم صنيعي در كتاب سهم من همه اش را از زندگي خودش گفته. حتما زندگي ديگران هم هست كه او بار تخيلي وادبي به آن داده است.

كامنتي در يك گوشه كاغذ: "واي كه با خودكار نوشتن عجب حالي داره. اصلا كامپيوتر به گردشم نمي رسه"

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:15  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

مطالب مربوط به نوشتن هنوز آماده نیست. راستش چون خودم نمی رسم از فردین، خواهرزاده نوجوان و علاقه مندم، کمک خواسته ام که مطالب را تایپ کند و برایم بفرستند. اما چون هنوز آن را نفرستاده گفتم هم این مطلب را بفرستم که بیات نشود و هم اینکه خوانندگان پر مهر وبلاگ را منتظر نگذارم.

یک روزی رئیس سازمانی که در آن کار می کنم قرار بود سخنرانی بکند در زمینه کتاب نویسی برای دست اندرکاران چاپ و نشر کتاب در هفته کتاب. به من ماموریت دادند که متن سخنرانی ایشان را بنویسم. متن را نوشتم و ایشان توانستند تنها بخشهایی از آن را ایراد کنند. بعد هم دیدم حیف است این متن بلااستفاده بماند. چون خانم سعدونی با خبرگزاری کتاب ایران کار می کردند و مطالبشان در آنجا منتشر می شد خواهش کردم که این مطلب را هم برای انتشار بفرستند. بعدها از خبرگزاری تماس گرفتند و گفتند که متن خیلی طولانی است و گفتند می شود آن را به صورت مصاحبه یا مقاله تحلیلی منتشر کنند؟ چون سیاست خبرگزاری این است که مطالب خیلی طولانی به عنوان مطالب روز منتشر نشود. بالاخره به صورت مقاله تحلیلی منتشر شد. متن مقاله منتشر شده را می توانید بر روی خبرگزاری کتاب ایران ببینید. این متن با متن اصلی کمی تفاوت دارد که متن اصلی را برای علاقه مندان در ادامه مطلب می آورم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:59  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

.... البته براي نوشتن، واقعا خواندن آن هم از نوع خوب و قوي لازم است و خيلي كمك مي كند. باعث مي شود كه شما موقعيتها، آدمها، شخصيتها و... را هزار بار ببيني، مرور كني، تجربه كني و آن وقت شخصيت خودت را بسازي و بنويسي. خيلي دوست دارم بدانم رمان نويسها هر كدام چگونه نوشته اند؟ سوژه هايشان را از كجا آورده اند؟ چگونه آن را پرورده اند و منتشر كرده اند؟

اگر بخواهم عملي به اين قضيه نگاه كنم چه بايد بكنم؟

۱. كتابهايي در مورد رمان و رمان نويسي بخوانم.

۲. فيلم انجمن شعراي مرده را دوباره ببينم. (اين فيلم شروعي توفنده براي نوشتن دارد)

۳. در كلاسهاي رمان نويسي مصطفي مستور، كه خانم مكتبي شركت مي كند شركت كنم.

۴. در آخر با جديت تمام و بدون خستگي بنويسم.

بنويسم و اميدوار باشم كه مي شود. مطمئن هستم كه شدني است. همان نويسنده اي كه هيچ وقت اسمش را نفهميدم، گفته تنها راه نويسنده شدن نوشتن است. هر وقت ديدي نمي تواني بازهم بنويس. هر وقت احساس كردي توان نداري بازهم بنويس. بايد آنقدر بنويسي تا هم ترست بريزد و هم قلمت قلم شود. البته اين كار خيلي خيلي سخت است. يادم مي آيد ابوتراب خسروي، درباره رمان "رود راوي" مي گفت جمعا نزديك به ۵ سال كار برده، ۲ سال تحقيق و بقيه هم نوشتن. يا محمود دولت آبادي در پشت جلد كتاب "سلوك" نوشته: اول چيزهايي را قلمي مي كنم، بي در و پيكر. بعد آنها را مي سابم تا صيقل خورده تحويل دهم.

...ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:55  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

پيش درآمد: بعضي وقتها آدم چيزهايي مي نويسد كه بعدها خودش هم تعجب مي كند كه آيا واقعا خودش بوده كه اين را نوشته است. در لابه لاي كاغذهاي قديمي ام نوشته اي را پيدا كردم كه براي خودم هم جالب بود. به نظرم رسيد بد نيست آن را براي شما هم بازگو كنم. تاريخ ۱۵/۵/۱۳۸۵ در اوج گرماي طاقت فرساي اهواز گرفتار بودم. خانواده ام كه شامل همسر و فرزاد منهاي فربُد بود براي تعطيلات تابستان به تهران آمده بودند و من هم طبق معمول كارهاي فراوان و نيمه كاره اي داشتم كه مي بايست انجام مي دادم و در اهواز مانده بودم. حس و حال عجيبي بود. كتاب بار هستي از ميلان كوندرا دستم بود و در لابه لاي كارها مي خواندم. دوره اي بود كه به شدت مايل به خواندن كتاب بودم. به همين دليل، همسرم خواندن كتابهاي غيردرسي را برايم ممنوع كرده بود و مي بايست به سرعت كارهايم را تمام مي كردم و به آنها مي پيوستم. يكي دو روز كه گذشت، و ديدم اگر اين طور بگذرد تعطيلات تابستان هم تمام مي شود و من همچنان چندين مقاله كلاسي ننوشته خواهم داشت. با خودم عهد كردم كه دور قفسه كتابهاي شيرين و دلچسب و دلخواه را خط بكشم و فقط و فقط تلخي نوشتن مطالب علمي را مزه مزه كنم. آن شب تا نزديكهاي ساعت ۳ صبح مشغول كار بودم. خسته شدم و تصميم گرفتم دوري بزنم. ناخودآگاه به طرف قفسه كتابها كشيده شدم و كتابي را كه مدتي قبل دوستي خوب هديه داده بود برداشتم. كتابي بود با شروعي طوفاني. كتاب "سهم من". كساني كه اين كتاب را خوانده اند مي دانند كه ۷۰ صفحه اول كتاب به كلي با ۴۵۰ صفحه بعدي متفاوت است. با اين شروع طوفاني شروع كردم و يك هو به خودم آمدم كه صبح است و نزديك به ۱۰۰ صفحه از كتاب را خوانده ام. و تا نزديكهاي ساعت ۱۲ شب همانروز كتاب را تمام كردم. در مورد كتاب قضاوتي نمي كنم اما تم روايي مشخص و تقويمي داشت. چنانكه احساس كردم نويسنده تقويم چند سال را جلويش گذاشته و روز به روز آن را نوشته است. اين كتاب و آن حال و هوا، حس خيلي قوي براي نوشتن در من ايجاد كرد. اين حس را خوشبختانه همان زمان نوشتم. و آنچه در ادامه مي آيد، دست نوشته آن شب است كه بي كم و كاست در اينجا درج خواهد شد.

****

با خودم فكر مي كنم كه، آدم چطور مي تواند يك رمان بنويسد؟ سوژه هست. زياد هم هست. مگر اين همه كه مي نويسند، شوژه هايشان را از كجا مي آورند. همه هم سوژه دارند، هم سوژه هاي خوب دارند. فقط بايد پيدا كرد و طريقه بيانش را هم يافت. البته سخت است. مي دانم. بيايي و بنشيني تخيل كني و بعد هم به هم ببافي. من كه همه اش دارم اين كار را مي كنم اما هيچ وقت خدا بافته هاي خيالي ام را ننوشته ام. قصه هايي كه براي فرزاد مي گويم، بعضي وقتها از بعضي از آنها خودم هم به وجد مي آيم. به هر حال به قول آن نويسنده بزرگ "وقتي كه نمي تواني بنويسي، بازهم بنويس"...... اين ماجرا ادامه دارد. الان بيشتر از اين را نمي توانم تايپ كنم. اگر دوست داريد ادامه بدهم يك نظر ناقابل بنويسيد و تشويقم كنيد...

احتمالا از اينجا مي شود كتاب سهم من را دانلود كرد:

http://www.aryabooks.com/modules.php?name=Your_Account

مصاحبه با نويسنده كتاب:

http://www.zanan.co.ir/literature/000049.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:34  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

اين هم دل گفته اي از زينب خانم رضايي. نمي دانم مي دانسته كه منهم در ارديبهشت حال غريبي مي يابم يا نه؟ ولي اميدوارم خدا اين شوريدگي ارديبهشتي را از ما نگيرد. وقتی اردیبهشت می شود همه اش از اول تا آخرش می روم در خیالم به بچه گی های دور. به تویسرکان قشنگم که این ماه تبدیل به قطعه ای از بهشت می شود. اردیبهشتهای بی خیال کودکی و گلهای رنگارنگ کوچه باغها چه خوش بود. و ما در بی خبری مطلق از این چاقاله به آن سبزی می رسیدیم. و درس خواندنمان چه صفایی داشت. صبح زود می بایست یک بغل گل سرخ از دیواره باغ همسایه بکنم و بر روی بشکه ای که رویش یک پارچه انداخته بودم که یعنی مثلا میز مطالعه بریزم. و تا غروب با بوی خوش آن ها سرمست و خوش بودم. افسوس که دیگر نمی شود به آن حال برگشت. اگر می شد حاضر بودم همه چیزم را بدهم و بازهم در آن حال و فضا باشم. اگر هم اکنون برگردم فیزیکم بر می گردد و آن صفا و سرمستی دیگر نیست.

من همیشه شیفته و شیدای اریبهشت بودم
از نگاه من اردیبهشت یعنی ماه بهشت
اما امروز خاکستری شد .... سوخت و خاکستر شد
 ****
 بغض من می شکند با اندوه
با نسیم خنک ماه بهشت   می رود تا سر کوه
شاید آنجا برود پیش خدا
و خدا شاید برساند آن را    برساند به شما
****
چه امید عبثی    چه خیال و هوسی
حرف من می ماند در گلویم افسوس
می شود غصه و غم     با نگاهم مانوس
می کشد عاقبت این بغض مرا   بی فریاد
و فقط می ماند      نامی از من در باد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:8  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

خانم رهادوست می گفت که آدم ها دو دسته اند: آنهایی که رمان می خوانند و آنهایی که نمی خوانند. 

خیلی وقتها این سئوال را از خودم پرسیده ام، به خصوص وقتی که یاد حرف استاد گذشته ام آقای مجذوب صفا می افتم (اگه بتونم این  جمله را تمام کنم، می گویم چه گفت)که آیا خواندن رمان در این شرایط درست است؟ آخر مایی که برای یک لحظه نشستن ناب و بی خیال و خوابی که وقتی بیدار می شوی آفتاب خوب همه جا پهن شده باشد، دائم حسرت به دلیم و اصلا عامل اصلی عقده هایمان را در این یافته ایم، آن وقت رمان هم بخوانیم؟ یادم آمد، آقای امیرعباس مجذوب صفا، استاد ما در دوره کارشناسی در دانشگاه مشهد بود. یک استاد باحال کتابخوان. که یک روز درآمد و گفت که من استادی را دیدم که رمان می خواند. این چه معنی می دهد. در حالی که خودش مدام از کتابهایش که تعداد آنها در آن زمان 12 هزار جلد بود و اینکه دخترهایش و خانمش و خودش و حتی باغبانشان کتاب خوانند، می گفت. خب کمی آدم دچار ضعف اعتماد به نفس مزمن می شود. و مختصری هم عذاب وجدان.

مدتها مکاشفه نهانی با خودم پاسخی برایم یافته که شاید شما را هم به کار آید. آخر می دانید که امسال باید در هر کاری صرفه جویی کنیم حتی در فکر کردن. من این کار را کرده ام و اگر نتیجه اش به کارتان آمد از آن بهره ای چند ببرید.

یک وقتی در عهد شباب کلاس انگلیزی می رفتیم و یک ضرب المثل از همان ایام در خاطرم مانده که می فرمود: all work no rest, make jak a doll person.

حالا دقیقا این بود به واژگان یا خیر به خاطر ندارم. اما معنایش مهم بود. که یعنی همش کار کنی و هیچ استراحتی نداشته باشی، خل می شوی. درست مثل من. که مدتی است حافظه ام سخت نحیف و کارهایم به غایت به هم در آمیخته و افکارم هم مختصری مالیخولیایی گشته است. پس چاره چیست؟ چاره بخشی از آن را در رمان ها یافته ام. آخر نمی شود که همه اش از یک طرف نظریه های بنیادی علم اطلاعات بیاغازی و همین طور صاف بروی تا برسی به آخرین یافته های مدرن جناب مایک تلوال و از دهلیز دیگری بروی و برسی به افاضات سراسر جواهرات خواهر باربارا تیلت و برادر مک الراد. بعد هم دوباره از اول دوره کنی و در نیمه های این راه هم کلی از تک مضرابهای جناب جس شرا و باد و مابقی حضرات را در کوله ات بچپانی. که چه؟

بابا این بلانسبت ببی سفیده که روی سمش چندتا لکه سیاه داره و لابه لای اون پشمای خوشگل و سفیده بالای ابروهاش، جدیدا یه چیز سفت و گرد نمایان شده که بهش می گن شاخ، یه وقتایی می یاد یه گوشه ای و بی خیال دنیا لم می ده و شروع می کنه به مرور خاطرات دستگاه گوارشش و با نشخوار آنچه دو ساعت پیش خورده، یه لذت مضاعف از خورده هایش نصیب خودش می کنه. خوب آدمم هر چی باشه، باید یه فرقی با او ببیه داشته باشه. یعنی یه خورده بیشتر از اون دنیا را به چشم بی خیالی ببینه و یه کاری بکنه.

برای من که بی خیالی دنیا لابه لای همین ورقهای زرد و سفید کتابهای رمانه. باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.

در همین باره در همین وبلاگ

چرا رمان می خوانیم

بخوانیم یا بشنویم

باز هم خواندن و خواندن

موخره: مدتها است که می خواهم بی پیرایه و هر چه می آید خوش آید بنویسم. قبلا هم در این وبلاگ نوشته ام که باید ساده بود و از این حرفها. اما عملی نشده. این نوشته بی قید و بند و هر چه آمده است است. بدون ویرایش و حک و اصلاح. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:24  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

آغاز هفته و روز شنبه برای همه ما  حس خاصی دارد. حسی عمدتا همراه با ناراحتی و دلخوری. این وضعیت در مورد روز بعد از تعطیلات نوروز به مراتب بدتر است. اگر آن روز دقیقا بعد از روز سیزدهم باشد که دیگر واویلا. اینکه چرا روزهای هفته این حس را در ما به وجود می آورند و چرا عصر جمعه دلگیر است و چرا شنبه ها سخت ترین روز زندگی افراد است، نکته ای که هنوز هم که هنوز است، دانشمندان نتوانسته اند پاسخی به آن بدهند. اما یک دلیل آن روشن و مسلم است. آن هم مدرسه. تجربه تلخ هر یک از ما از ورود به مدرسه بعد از تعطیلات، این حس را همچنان در ما زنده نگه داشته و شنبه ها را سیاه سیاه کرده است. حسی که از مشقهای سنگین بچگی و چهره های عبوس معلمین در روزهای بعد از تعطیلات سرچشمه می گیرد. چه می شد اگر جمعه ها، جمعه بود بدون مشق و تکلیف. یک روز آزاد بعد از یک هفته مدرسه رفتن و مشق نوشتن و گیر دادن. وضعیت روزهای هفته را خانم ترقی در کتاب خاطره های پراکنده به این شکل زیبا بیان کرده است:

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده‌ی توبا خانم است؛ دراز، لاغر، با چشم های ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است؛ متی، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبزِ روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است و بوی عدس پلوی خوشمزه‌ی حسن آقا (آشپز خانوادگی خانواده ترقی بوده است) را می دهد. پنجشنبه که بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پرجنب و جوش است؛ مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر جمعه و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دِلِی دِلِی غم انگیز آوازی که از رادیو پخش می شود، و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درخت ها و هوا.

خاطره های پراکنده/ گلی ترقی. ص. 60

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 8:8  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

اخیرا این سخنرانی من که در همایش کتابداران جدیدالورود کتابداری ارائه شده بود در خبرنامه شماره 3 انجمن (سال 6، بهمن 1387) منتشر شده است. آقای پیمانی لطف کرده اند و آن را ویرایش کرده و در خبرنامه منتشر کرده اند. متن خیلی بهتر شده است اما من همین متن خودم و سبک و سیاق آن را بیشتر می پسندم.

کتابداری، وارث کدهای اشتباهی[1]

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی                  فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم               اگر چه از پی ام افتد خلق و انجمنی

در دبیرستان که درس می خواندیم، بچه مثبتی داشتیم خلیل نام. به غایت عشق درس و تا بخواهی خود شیرین و در یک کلام بلای جان، و سوژه شسته رفته مدرسه در آن دوره. هرگاه ایشان عنان علم و دانش از کف می داد و جو کلاس او را می گرفت و برو بچه های شیطان هم در آب گل آلود شده کلاس، چندین هندوانه آبدار و رسیده حواله زیر بغل این بنده خدا می کردند، داد دانشگاه رفتن و انتخاب رشته اش بلند می شد و در اوج این فضای آینده نگرانه، یکی از شرورترین بچه های کلاس، از دید معلمین و مجبوب ترین از دید دانش آموزان، از گوشه کلاس، می گفت که: "آقا اجازه، ما شک نداریم که خلیل حتما فوق دیپلم کتابداری تبریز قبول شده و صد البته مایه مباهات همه ما خواهد شد". گفتن این جمله همان و انفجار مهیب خنده بیست و هشت دانش‌آموز حاضر به یراق برای هر نوع مسخره بازی و تکه پرانی، همان. و خلیل بینوا ساعتی چند به کما می رفت و دریچه قلبش را به روی هر چه دانش و دانشگاهی بود می بست. هرچند هیچ گاه نشد که از او بپرسیم در این سکوت به چه می اندیشد، اما حتم داشتیم در این چند ساعت مکاشفه‌ی همراه با روزه سکوت، با خودش می اندیشید: "اگر این گفته راست باشد چه؟" و انگار که واقعا باور کرده بود که کتابدار خواهد شد و همیشه وظیفه خود می دانست که از ساحت این رشته دفاع کند.

پس وقتی سر از جیب مراقبت خویش بر می داشت، چکامه ای قرّا در دفاع از کیان مقدس کتابداری می‌گفت و غداره از رو بسته، همگان را به صحنه کارزار مناظره در باب کتابداری می خواند. آنچه خلیل کتابدار، لقبی که بچه ها به او داده بودند، در عالم کتابداری کرد، سالیان بعد و در دانشگاهها شاهدش بوده و هستیم. و از همانجاها بود که کتابداری و تاکتیکهای دفاعی و نه حمله ای آن با سرنوشت ما یکی شد و هنوز هم که هنوز است باید صحنه کارزار نگاهبانی کتابداری را زنده نگه داریم و میدان دارش باشیم.

به هر تقدیر، خلیل کتابدار، به کتابداری نیامد و قرعه فال به نام من بیچاره زدند و با هزاران امید و آرزو و خرسندی از قبولی در یک دانشگاه دولتی خوب کوله بار سفر بستم و البته هزار و یک حرف نگفته و بغض در گلو از نگاههای سنگین فامیل و خانواده را هم در کوله بارم گذارده و راهی مشهد شدم و تمامی امیدم این بود که آقا امام رضا کاری بکند.

راستش حکایت قبولیم هم حکایتی است که اصلا جرعت ابراز آن را ندارم. چرا که مانند یک ویروس تروجان کامپیوتری، در بین قریب به اتفاق دانشجویان کتابداری، به سرعت نور منتشر شده و هر کسی حداقل یک بار قیافه حق به جانب به خود گرفته و گفته است که "کد اشتباهی زدم". یا اگر هم در جمع نگفته باشد در خلوت برای تسکین دردهای فروخفته خود این را با خود زمزمه کرده است. باور کنید یا نکنید، من وارث کد اشتباهی هستم. البته نه اشتباه کامپیوتر که اشتباه خودم، اشتباهی که درست بود و این را بعدها فهمیدم. اما این حکایت کد اشتباهی مانند حکایت کفشهای میرزا نوروز شده است که هر جا اشتباهی در رایانه رخ دهد یک سر آن به کتابداری ختم می شود. اصلا، نمی دانم چرا وقتی کدی اشتباه می شود همه اشتباه زده ها سر از کتابداری در می آورند و پزشکی و حقوق و مهندسی از این خطای طبیعی و مسلم در امان می‌مانند.

بگذریم، هر طور بود وارد شدیم و همچون خیل دانشجویان کتابداری، سرنوشتی مشابه و دقیقا منطبق با کلیشه روانشناختی دانشجویان کتابداری یافتیم. یعنی ترم اول، با سرمستی و کوبیدن بر طبل افتخارات و قبولی های مندرج در کارنامه سازمان سنجش، و ترم دوم با رویای تغییر رشته، و ترم سوم با رویای تغییر دانشگاه و در ادامه با رویای تغییر نام رشته و در نهایت ماندگاری و  در آخر تبدیل شدن به یک کتابدار فارغ التحصیل.

در این هفده سالی که در فضای کتابداری تنفس می کنم، فراز و نشیبهای فراوان پشت سر نهاده ام و خاطرات تلخ و شیرین فراوان دارم.

یادم می آید، که در دوره کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی، دوستی داشتیم که در حرم به طور اتفاقی با دانشجویی آشنا می شود و بر طبق عادت برای تسکین درد قربت، سر صحبت با هم باز می کنند و اولین چیزی که از هم می پرسند رشته تحصیلی است. این دوست ما که کتابداری می خوانده، هم وزن ترین و نزدیک ترین رشته به کتابداری یعنی حسابداری را به عنوان رشته خود معرفی می کند. آن دانشجوی دیگر هم که رشته علوم تربیتی می خوانده است، خود را دانشجوی رشته روانشناسی معرفی می کند. تا اینکه چند روز بعد مجبور می شوند به امور دانشجویی دانشکده بروند و به طور اتفاقی آنجا  همدیگر را می بینند و وقتی مسئول مربوطه رشته آنها را سئوال می کند و مجبور می شوند رشته اصلی خود را بگویند، تصور کنید چه حال خوشی پیدا می کنند.

باز به یاد دارم، اولین کلاس دانشگاهیمان با استاد بزرگ و دوست داشتنی، دکتر آزاد بود و بزرگترین سئوالمان این بود که ایشان دکتر چه هستند و آیا یک پزشک، که تنها دکتری بود که می شناختیم، چه آمپول، سِرُم یا واکسنی را در کتابداری به ما خواهد شناساند.

بگذریم، ماندن ما هر حکایتی که داشت، گذشت و نقل مجلس ما این نیست. بر شما نیز می گذرد. اما آنچه ماندنی است و مهم، کیفیت ماندن است تا کمیت آن. بمانیم که چه کنیم؟ اگر حرفی، حدیثی و نقلی نداریم، در هر جا که باشیم همین آش و همین کاسه است. باید بودن را به بودن بالنده تبدیل کرد. چرا که اگر اطراف خود را بنگریم، هزاران آدمِ آمده و رفته را می بینیم که تنها چند نام انگشت شمار از آنها باقی مانده است و بقیه را گرد عصیان فرا گرفته است.

من از آن دسته کتابدارنی هستم که هیچ تعصبی ندارم که داد سخن دهم که کتابداری عالی است و تنها رشته انسان ساز جهان است و هر که در این وادی نیست، نیم عمرش بر فنا است. هیچ گاه دوست ندارم اندر مزایا و شق القمرهای این رشته سخن‌سرایی کنم. فقط یک چیز برای من مهم است. هر کجا هستی، بهترین آن باش. همین و بس. چرا که اگر پَست ترین شغل را از نظر مردم، که چندان هم صحیح نیست، داشته باشی ولی بهترین‌هایت را در آن نمایان کنی، بسا که بهترین شغل عالم خواهد بود.

و در انتها می خواهم چند نشانه و آموزه از آموزه های ابلیس کتابدار را برایتان بازگویم که اگر خدای ناکرده روزی، روزگاری چنین گویه هایی را دیدید و شنیدید یا در خود حس کردید، بدانید که به جرگه ابلیس کتابداران در آمده اید و لازم است آنتی ابلیسی بر خود نصب کنید.

اما، آموزه های ابلیس کتابدار:

  1. از لمس منابع کتابخانه توسط افراد به هر طریق ممکن جلوگیری کنید. به آنها هشدار دهید که منابع موجود در کتابخانه ها حامل باکتریهای خطرناکی به نام دانایی هستند که در صورت ابتلا به هیچ وجه قابل درمان نیستند.
  2. اگر دیدید مراجعه کننده ای سخت در حال مطالعه است و مشخص است که از مطالعه کردن لذت می برد، بلافاصله ترتیبی دهید که با ایجاد صداهای گوشنواز مانند انداختن دستگاه منگنه بر زمین، یا کشیدن صندلی در فاصله های طولانی یا هر روش ابتکاری دیگر، از این حالت خطرناک خارج شود.
  3. هر کتابی که دیدید، به هر طریقی که می توانستید دشمنی خود را با آن ابراز کنید. روشهای سنتی موجود مثل ورق ورق کردن کتاب، شوت کردن آن، و روشهای مدرن مانند دلیت کردن یا ویروس پرانی بر آن موثرتر هستند.
  4. به عنوان کتابدار، دائم باید سرگرم مراقبت از خود باشید تا با خودسازی بتوانید به دیگران سازی بپردازید. بنابراین، تا می توانید از هر چه خواندن و خواندنی است فاصله بگیرید. که هر چه بیشتر بدانید، دردسرهایتان نیز بیشتر خواهد شد . اگر هم کسی اهل خواندن بود، تا جایی که می توانید او را ارشاد کنید و از عواقب سوء این عمل ناشایست او را آگاه کنید.
  5. مراجعین به کتابخانه را تا جایی که امکان دارد و ممکن است باعث اخراج یا توبیختان نشود، سر بدوانید و به قسمتهای صعب العبور کتابخانه مثل بخش مرجع، امانت و نشریات حواله دهید.
  6. با هر گونه تجهیزات یا امکاناتی که باعث تسهیل دسترسی به منابع و خواندن می شود در مرحله اول مخالف کرده و به کل زیرآب آن را بزنید. اگر در این مرحله زورتان نرسید، در اولین فرصت آن را از سرویس خارج کنید. این ابزارها به دلیل سرعت و قابلیتهایی که دارند، باعث انتشار سریعتر ویروسهای خطرناکی که ذکر آنها رفت می شوند. بنابراین باید با تجهیز خود به علم روز برای از کاراندازی دستگاههای جدید، سیر مکاشفه و مراقبه خود را کامل کنید.

1.       متن سخنرانی ارائه شده در همایش "کتابداران فردا"؛ که برای دانشجویان جدیدالورود کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه های ایران توسط انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران و اتحادیه انجمنها دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی ایران (ادکا) برگزار شد. زمان: چهارشنبه، 6/9/1387. تالار یوسف شریعت زاده کتابخانه ملی ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:19  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

به همت بر و بچه های پر تحرک ادکا و تلاش جناب آقای علی اکبری، برنامه ای رادیویی در رادیو گفتگو، در حوزه کتابداری و اطلاع رسانی و مطالعه ترتیب داده شده بود. اولا همانجا اول صبح و  قبل از شروع، عنوانی برای برنامه جستیم که بد هم نشد "نبض کتاب". چند نشست را خدمت دوستان بودیم و امیرخان اصنافی هم کارشناس مجری برنامه بود.

یکی از نشستها به مطالعه کودکان و نوجوانان اختصاص داشت که بنده و آقای حافظیان صحبت می کردیم. در خلال بحثها یاد خاطره ای از خانم انصاری افتادم و تصمیم گرفتم که آن را نقل کنم. بعد هم اتفاق جالب تری افتاد که یاد این جمله معروف آقای دکتر حری افتادم که می گفتند: "انگار پشت تریبون و میکروفن به آدم وحی می شود". واقعا همانجا براي اين خاطره اسمي ساختم كه درست و غلط و پيشينه داشتن و نداشتنش را نمي دانم. ولي خودم خيلي مشعوف شدم. عبارت "خواندن شيء گرا" يا "object-oriented reading" برای این عمل به ذهنم رسید. اصل ماجرا از این قرار بود که در آذرماه 84 که تازه به اهواز رفته بودیم، از دانشکده بین المللی پرستاری و مامایی آبادان با من تماس گرفتند که تماس قطع شد و نفهمیدم که چکارم داشتند. تا اینکه در اردیبهشت ماه85   دوباره تماس گرفتند و گفتند که می خواستیم همایشی در حوزه کتابداری و اطلاع رسانی برگزار کنیم. چند ماهی برنامه ریزی شد و بالاخره در هفته کتاب و آذرماه 1385 یک همایش یک روزه را در این دانشکده ترتیب دادیم. خانم رهادوست و نوش آفرین انصاری را هم برای سخنرانی دعوت کردیم. شب اول قبل از همایش را میهمان رویا خانم مکتبی فرد بودیم و شب بعدی که بعد از همایش بود، اساتید و دوستان منزل ما بودند. جای همه خالی. بودن در کنار اساتیدی چون خانم انصاری، خانم رهادوست و دکتر معرف زاده خودش دنیایی آموزش است. فکر کردم حضور خانم انصاری خیلی می تواند مغتم باشد و از فرصت استفاده کردم تا خانمهای همسایه مان در ساختمان به اتفاق بچه هایشان دیداری با خانم انصاری داشته باشند. خوشبختانه دیدار خیلی خوبی شد و بعدها خیلی بر خانواده ها و بچه ها اثر گذاشت.

جالب ترین اتفاقی که افتاد و به این نوشته مربوط است این بود که یکی از مادران با خانم انصاری صحبت می کرد و اظهار نگرانی می کرد که علی رغم تشویقها و تلاشهای او، دختر کلاس چهارمی اش زیاد کتاب نمی خواند. جواب خانم انصاری برایم خیلی آموزنده و جالب بود. ایشان گفتند اگر این نیلوفر خانم بروند توی باغچه و یک برگ درخت را بیاورند و لای کتابشان بگذارند مثل این است که یک کتاب را خوانده اند. اصلا شاید لازم نباشد که بچه ها حتما به شکل کلاسیک مطالعه کنند. بلکه هر ابزاری که باعث یادگیری آنها بشود، مانند خواندن کتاب است. اگر چه ممکن است اثرات و شیوه آن متفاوت باشد. این صحبت از کسی که رئیس شورای کتاب کودک است و واقعا خواندن کودکان دغدغه اصلی سالهای زندگی اش بوده است برایم خیلی جالب بود.

خانم انصاري و فرزاد در اهواز
http://irapic.com/thumbs/1233176493.jpg
نکته دیگری که در همان پشت میکروفن تلنگری به من زد و به قول سهراب "به هوشیاری رسیدم" این بود که در نشستی درباره کتابخانه های عمومی با آقای دکتر افشار هم مصاحبه بودیم. در بخشی من به درون زاد کردن نیاز به خواندن و کتابخانه اشاره کردم و گفتم که مردم صبحها برای شیر ساعتها توی صف می ایستند اما به راحتی از احتیاجات خواندنی و فرهنگی شان می گذرند. اگر این ها هم به آن حدت و شدت از نیاز برسند، کتابخانه های مجبورند که خودشان را همراه و روزآمد کنند. اگر چه قضیه سلسله مراتب نیازهای مازلو و مسائل حاشیه ای فرهنگی را می دانستم ولی همیشه فکر می کردم که باید نیاز به کتاب و خواندنی هم مانند آن نیازها باشد و اگر بشود کاری کرد که به این سطح برسد خیلی خوب است.

اما آقای دکتر افشار نظری غیر از این داشتند و گفتند که قرار نیست که اینها مانند هم بشوند و هیچ وقت هم نمی شوند، چون جنس اینها متفاوت هستند و اصلا ذات انسان طوری است که خیلی کم  و در سطح استثناها ممکن است نیازهای اولیه زندگی اش تحت الشعاع نیازهای سطح بالایی مانند خواندن و فرهنگ بشود. هیچ گاه هم نمی شود اینها را با هم عوض کرد.

البته بعدا که با خودم فکر کردم دیدم که این اتفاق نیازهای برتر بالاتر از نیازهای اولیه هم افتاده و هم می افتد. مثلا سال پیش در خبرها خواندیم که مردم تهران برای خرید جلد آخر کتاب هری پاتر، از شب قبل جلوی چاپخانه در صف ایستاده بودند.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:23  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

این معاینه فنی خودرو و اجباری که برای آن گذاشته اند را هم می توان به فال نیک گرفت و هم به فال بد. بد فالیش، این است که از ساعت 14 تا ساعت 18 در صف و در بین خوردوها دود خالص منواکسید کربن می خوری و اگر اهل خواندن نباشی دیوانه می شوی. خوش فالیش این است که یک مطلبی که خیلی وقت است باید بخوانی و اصلاح کنی و تحویل بدهی را به دست می گیری و فارغ از همه داد و بیدادها و غرغرهای مردم کلافه، غرق در هستی شناسی و فولکسونومی و وب معنایی می شوی و فقط هراز چندگاهی که ماشینها حرکت می کنند و تو هم باید حرکت کنی سر بلند می کنی، چند متری جلو می روی و بازهم تو هستی و نظام اسکاس و اصطلاحنامه و رده بندی دانش و الخ....

رادیو هم گاهی همراهی و همدمی می کند. یک رادیوی خوب راه اندازی شده که نمی دانم تا حالا گوش کرده اید یا نه؟ رادیویی است دو زیست. تا ساعت 17 رادیو تجارت است با فرکانس 107.2 بر روی موج اف. ام.، و از 17 تا 24 رادیو آوا که موسیقی های بیشتر قدیمی و سنتی زیبایی پخش می کند و به هر حال اهالی هنر و موسیقی هم از خوان کم رونق موسیقی بهره مند می شوند. این رادیو تجارت برنامه ای جالب و آمارهایی جالب تر ارائه می کرد که واقعا شنیدنی است:

"مهاجرت مغزهای ایرانی در طول 20 تا 25 ساله گذشته، نزدیک به 1000 میلیارد دلار به اقتصاد ایران خسارت زده است"

"خسارت کل کشورها در جنگ جهانی اول، 1000 میلیارد برآورد می شود"

"این افراد مهاجرت کرده که نزدیک به 40 درصد آنها مدرک دکتری دارند، اکنون نزدیک به 1000 میلیارد ثروت و سرمایه در اختیار دارند"

"بیش از 70 درصد دانشجویان ایرانی که الان در کلاسهای دانشگاههای ایران هستند و قرار است آینده کشور را بسازند، آرزوی مهاجرت به کانادا را دارند"

"کشور کانادا در سال 2005 نزدیک به 170 هزار فرصت مهاجرت داشته که به جهان اعلام کرده و از ایران 200 هزار درخواست مهاجرت به آن کشور فرستاده شده است (یعنی بیش از ظرفیتی که کانادا برای کل جهان در نظر گرفته است)"

و.... (14/10/87 ساعت: 15/45 - رادیو تجارت).

شنیدن این آمار آدم را به این فکر می اندازد که بیزینس انسان سازی هم عجب درآمدی می تواند داشته باشد. فکرش را بکنید، شرکتی راه بیاندازی و مهاجر تربیت کنی و کشورهای بیچاره ای را که برای رتق و فتق امور مملکتی خود وامانده اند، با نیروی انسانی با کیفیت تقویت کنی و بعد هم آن کشورهای نمک نشناس، نمک را تمام و کمال تناول کرده و نمکدان را بر سر و کله ات بکوبند و سر و ریش و مویت را با خون و نمک بیامیزند که این نمک با خونت عجين شود و در خونت نهادینه شود تا یک بار به سرت نزد که نمک نشناسی و ناسپاسی کنی و مهاجرین نامرغوب تربیت کنی. این بی انصافها حداقل حرمت نمک نمی دارند و امتیازی به کشور تامین کننده نیروی کاری خود نمی دهند که لااقل کمتر سر به سر او بگذارند. به خود نمی گویند که اگر این کشور را خراب کنیم که خانه خودمان را خراب کرده ایم و این همه آدمِ کاریِ سر به راه و مطیع و مالیات بده را از کدام معدن وطنی خودمان استخراج کنیم که نه پولی برای تربیتش بدهیم و نه هزینه ای برای دانشگاه و آزمایشگاهش و سر آخر هم اگر جیک بزند با چشم غره به او بفهمانیم که "برت می گردانیم" و او که خود عاقل و بالغ است و حساب و کتاب امرار معاش سرش می شود، در سکوتی خاموش غرور شرقی اش را به حراج بگذارد و آچارش را بردارد و بدود که نکند خط تولید از او جلو بیافتد.

قبلا در همين باب در همين وبلاگ: http://zabedini.blogfa.com/post-10.aspx (مغزهاي گران)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:16  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

رويا خانم مكتبي فرد را خيلي از دوستان مي شناسند. كسي كه تاثير ادبي زيادي بر من گذاشته و رويكردش به ادبيات را خيلي مي پسندم . در اين شب عيد غدير، اين دل گفته را به همه دوستان اين وبلاگ عيدي داده اند. (در ضمن، خدا وبلاگ نويس هاي پر مشغله را، به لطف دوستان، بي مطلب نمي گذارد)

****

عشق شادی است،

 عشق آزادی است،

عشق آغاز آدميزادی است.

مدت­هاست برای دلم ننوشته­ام. آن جور نوشتن­ها که پيش از اين فونت زر 14 و جواد (لب تابم)، عادتم بود. با مداد نوکی، روی کاغذ، ريز و پشت سر هم. چه حال خوبی داشت! يک موسيقی خوب می­گذاشتم و می­نشستم به نوشتن. هر جور که دوست داشتم. نه حواسم به ی بود که حتمن با شيفت ايکس نوشته شود و نه نگران نيم اسپيس­ها بودم که از زير دستم در برود! نه به فکر سنديت منبع مورد استفاده بودم و نه نگران اينکه نکند شمارة صفحه يا سال انتشار را فراموش کرده باشم. می نوشتم و می نوشتم. از همة آن احساس­هايی که آن زمان عشق می­ناميدمشان. واقعن آن زمان فکر می­کردم که زمانی تعريفم از عشق انقدر متفاوت شود؟!

اولين بار که عاشق شدم چهارده سالم بود. اما عاشق پسر همسايه يا پسر دايی، خاله، عمو و... نشدم! عاشق خانم فرازمند مربی ادبی­ام در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شدم. آن زمان او دختری بيست دو، سه ساله بود. هنوز هم تپش قلبم را وقتی روزهای دوشنبه به نزديکی­های ساختمان شمارة سه کانون نزديک می­شدم، يادم نرفته است. گوش­هايم داغ می­شد و نوک انگشت­هايم مور مور می­کرد. حمام کرده بودم و مقنعه­ام را شسته بودم. گاهی هم يواشکی از عطر خواهر بزرگم کمی زير گوش­هايم می­زدم. دوست داشتم وقتی با خانم فرازمند رو به رو می­شوم تميز و مرتب و خوش بو باشم. آن وقت­ها تمام تلاشم را می­کردم که شعرهای خوب بگويم تا او تشويقم کند. مرتب به کتابخانة خواهرم ناخنک می­زدم و حتی چيزهايی را که خيلی هم حالی­ام نمی­شد می­خواندم تا سر کلاس­های خانم فرازمند حرفی برای گفتن داشته باشم و او به وجودم افتخار کند. هميشه انديشناک و اندکی هم غمگين بودم! مثل عاشق­هايی که بعدها وصفشان را در رمان­ها می­خواندم يا در فيلم­ها می­ديدم. عاشق­هايی که فقط به هنگام مجاورت با معشوق سرخوش و شاد هستند. يادش به خير! چه حالی داشت. يکی دو سال بعد بود که اولين شکست عشقی­ام را خوردم! چون خانم فرازمند به خاطر ادامة تحصيل آمد تهران و يادم هست که آن سال­ها چه بی­تاب بودم و چه دلگير از او که نامه­هايم را بی­جواب گذاشته بود. چه اشک­ها ريختم و چه غصه­ها خوردم. اما همان عشق بود که اولين سنگ بنای وجودم را گذاشت. همين وجودی که الآن دارم!

همان وقت­ها بود که در غم دوری­اش هر چه شعر عاشقانة حميد مصدق و فريدون مشيری و نادر نادر پور و... را از بر کرده بودم. آن وقت­ها هنوز شعورم به فروغ و شاملو نمی­رسيد. سپهری هم که کلن در عوالم ديگری سير می­کرد. هرچند که همو بود که اولين بار هشت کتاب را به دستم داد. هنوز هم طنين صدايش در گوشم است وقتی برای اولين بار خواند: "اهل کاشانم"!

سال­ها بعد از آن سپری شد. حالا از آن عشق تنها خاطره­ای دور برجای مانده، اما همة آنچه که آن زمان آموختم هنوز هم گاه و بيگاه به کارم می­آيد. به­ويژه آن چيزها که خود فرازمند به من آموخت.

آن عشق چهارده­سالگی تا به حال چندين بار پوست انداخته و رنگ عوض کرده است. حالا ديگر استحالة در معشوق برای من تنها يادآور فيلم گاو مهرجويی است و گاو شدن مشت حسن! من هنوز هم با عشق نفس می­کشم، با عشق زندگی می­کنم، می­خوانم، سفر می­کنم، آب می نوشم! اما در طول اين سال­ها آموختم که خودم باشم. که عشق بورزم اما با فرديت خودم. و ياد گرفته­ام که اگر بخواهم کورکورانه دوست بدارم و تنها به خاطر آنکه دوستش می­دارم، زندگی کنم، در حد همان گاو مشت حسن تنزل خواهم کرد.

اما در عين حال، ياد گرفتم که از عشق نيرو بگيرم و انگيزه برای پيش رفتن و هر روز را از نو متولد شدن و پذيرش و پذيرش و پذيرش... پذيرش آنچه که نمی­توانم تغييرش دهم. لاجرم خودم را تغيير می­دهم تا بتوانم باز هم عاشقانه زندگی کنم. آموختم که حتی يک خرمالوی رسيدة پاييزی را هم عاشقانه بخورم.

حالا بعد از اين همه سال ديگر چيزی از آن حسادت­ها و تماميت­خواهی­های عاشقانه باقی نمانده است. زمانه به من آموخت که بايد آنچه را دوست دارم رها کنم تا به دستش بياورم، زيرا هرچقدر که بيشتر چنگ بيندازم و سفت­تر نگهش دارم زودتر از دستم خواهد رفت. آدم­ها می­توانند از عشق فضايی تازه برای خود خلق کنند که در آن نفس بکشند و با هر دم و بازدم انرژی و نيروی تازه وارد ريه­هايشان شود. می­توانند خود را اسير عشق کنند، يعنی از عشق قفسی بسازند و خودشان مثل مرغ عشق در آن قفس سر کنند؛ اما هيچ فکر کرده­ايد که اگر مرغ عشق را در يک جنگل، باغ، يا بيابان رها کنيد، چه بر سرش خواهد آمد؟!

چقدر خوشحالم از اينکه بعد از مدتها مطلبی نوشتم که نه نگران استنادش بودم، نه پاراگراف بندی­اش، و نه تقدم و تأخرش!

يک قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب!

کز هر زبان که می­شنوم، نامکرر است ...

اين مطلب را تقديم می­کنم به همه دوستان خوبی که در آغاز راه دوست داشتن­ اند. اميد که عشق پر پروازشان باشد نه بندی بر پايشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:24  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

نمی دانم تا حالا برایتان پیش آمده است که پیغامی را بخواهید برای کسی بفرستید ولی به اشتباه به فرد یا گروه دیگری بفرستید؟ این اتفاق در میل و پیامک خیلی می افتد. خیلی از این اشتباهات خنده دار می شوند و خیلی های دیگر ممکن است دردناک و حتی خطرناک باشند. اما خنده دارهایش بعضی وقتها خیلی با مزه می شوند. برای من هم اتفاق افتاده. ما در هیات مدیره انجمن، گروه گفتگوی میلی داریم که تقریبا بیشتر کارهایمان و تصمیماتمان از طریق میلهای ارسالی به این گروه گرفته می شود. سال گذشته برای جلسه ای که با رئیس کتابخانه ملی ایران داشتیم، میلی ارسال کردم و با تعجب دیدم از یک میل ناشناس پاسخی به این میلم داده شد و با مطالبم شوخی کرده بود. مجدد به او میل زدم و خواستم ببینم جریان چیست. تازه متوجه شدم که مدت مدیدی است، نشانی یکی از اعضای هیات مدیره را اشتباه وارد کرده ام و تمامی میلهای هیات مدیره به این میل اشتباه که مربوط به خانمی ایرانی در آلمان بود ارسال می شده است.

یکی از این میلها اشتباهی که به گروه بحث کتابداری ایران ارسال شده بود، دست آویزی شد برای نوشتن این مطلب که اخیرا در شماره دوم سری جدید خبرنامه چاپی انجمن منتشر شده است.

************

اصل پیغام:

 سلام

بچه اول برو گزارش بازرسی انجمن کتابداری را به اونای که بهت رای دادن تهیه کن بعد شاخ مازندران درست کن

بازرس بی بخار

 **************

                                                    كشف نوعي بازرس جديد    

 پیام کوتاهی بین دو بازرس انجمن رد و بدل شده بود و به اشتباه به گروه بحث کتابداری و اطلاع­رسانی ایران (LIS) ارسال شده بود. با اجازه از این دو دوست قدیمی­ام می خواهم شوخی کوچکی با آنها بکنم.

 تا کنون نمی­دانستیم و هیچ کس هم برای ما توضیح نداده بود که در انجمن­ها دو نوع بازرس داریم: بازرس با بخار و بازرس بی­بخار. و صد افسوس که تاکنون با ناآگاهی به انتخاب دست زده­ایم. اگر می­دانستیم و انتخاب­های قبلی­مان هم با آگاهی از این دو گونه بازرس می­بود، لابد الان وضعیتی گل و گلستان­تر از وضع موجود داشتیم. حال که از این موضوع مهم آگاه شدیم، بهتر است ویژگی­های این دو گونه بازرس را بازگو کنیم تا از این پس انتخاب­هایی از روی آگاهی داشته باشیم و نه انتخابی کورکورانه.

بازرسین با بخار: این بازرسان، کسانی هستند که اصولا با بخار زندگی می­کنند. در متون کهن از این نوع بازرسین با عنوان "بازرسان بخاری" نام برده شده است.

رفتارهای بازرسان با بخار

-     هر روز صبح، قبل از صبحانه به مدت 10 دقیقه از سونای بخار استفاده می­کنند و چون قرص یا عصاره بخار در بازار موجود نیست، بهترین راه این است که مقداری از بخار لازم برای امور بارزسی را با جذب از طریق پوست به دست آورند؛

-     یکی از قسمت­های پربخار زندگی بازرسان با بخار، بخش تغذیه است. در هنگام صرف غذا به خصوص صبحانه، ضروری است که حتما از غذاهای با بخار زیاد استفاده کنند. این  بخارها حتما باید از مواد خام مرغوب تهیه شده باشد. چون در صورتی که از بخار غیر خالص استفاده شود، این ناخالصی به امور موضوعه بازرسی در سطح انجمن هم سرایت می­کند؛

-         ابزار و وسایلی که داشتن همه یا حداقلی از آنها برای بازرسان بخاری ضروری است به شرح زیر است:

o         اتوی بخار، بخارپز، بخارشور، بخاری و...

تبصره 1: انجمن موظف است به منظور حفظ کیفیت امور بازرسی خود، حداقل نصف ابزارهای نام برده شده را تهیه و در اختیار بازرسان قرار دهد.

تبصره 2: وقتی اوضاع انجمن مناسب نیست، بازرسان می توانند به صورت مشتری از ابزارهای نام برده استفاده کنند. وظیفه انتقال و جابه جایی این ابزار در بین بازرسان با بخار بر عهده بازرس علی­البدل است.

علائم بی­بخاری یا کم­بخاری بازرسان

-     بی­تفاوتی نسبت به مسائل انجمن. در این حالت اگر 10 نوع میوه و شیرینی هم در جلسات هیات مدیره انجمن استفاده شود، نه تنها ناراحت نمی­شوند که خود به تشویق و ترغیب این کار هم می­پردازند.

-     عدم ارائه گزارش بازرسی. در این حالت، نه تنها گزارش بازرسی را تهیه نمی­کنند که گزارش بازرس با بخار بی نوا که با خون دل تهیه شده را هم تحویل نمی­گیرند. در عین حال تلاش می­کنند خود شاخه استانی جدیدی راه­اندازی کنند و بخشی از بخارهای خود را در این راه صرف می­کنند.

-     بی­تفاوتی نسبت به مسائل کلان کتابداری و اطلاع­رسانی در سطح کشور در مرحله اول و در سطح جهان در مرحله دوم. برای مثال هر روز ده­ها کتاب با کیفیت نازل منتشر می­شود اما هیچ اتفاقی نمی­افتد یا اینکه پایان­نامه­هایی تکراری و آبکی نوشته و دفاع می­شوند و اصلا حضرات بازرسین، انگار نه انگار.

 

اثرات بی­بخاری در سطح بین­المللی

-         کتابداری و اطلاع­رسانی کشور نسبت به جهان، در دهه 1970 و قبل از آن به سر می­برد، اما هیچ اشکالی ندارد

-     همیشه مقصر اصلی کشورهای پیشرفته هستند که هم چوب لای چرخ کارهای بازرسان می­گذارند، هم خیلی با سرعت بالا حرکت می­کنند وما نمی­توانیم به آنها برسیم. بنابراین باید آنها را بی­بخار کرده و متوقف کنیم تا ما به آنها برسیم

-     سرانه مطالعه در کشور پائین آمده و هیچ یک از بازرسان هم مسئولیت آن را نمی­پذیرند. تنها پیشنهاد می­کنند که با خرید و توزیع وسایل بخارمحور (که قبلا به برخی از آنها اشاره شد) و تشویق همه به مطالعه بروشور راهنمای این وسایل، هم تولید سرانه ناخالص بخار کشور افزایش یابد و هم سرانه مطالعه کشور به رشد سریعی دست پیدا کند.

 پيشنهادات بخاري براي كتابخانه­ها

-          بخارشور کردن کتابها

-          بخاراندود کردن کتابداران

-         استفاده از آنتی بخار برای کسانی که آلوده به ویروس بی بخاری شده اند

-          افزودن درسي با عنوان و محتواي "بخاردهي منابع" در سرفصل هاي دروس رشته هاي كتابداري و اطلاع رساني

-         انجام طرح­هاي پژوهشي در خصوص "تبخير اطلاعات و منابع اطلاعاتي"

-         برگزاري كارگاه هاي آموزشي در خصوص بخاردارسازي كتابداران

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:14  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

یک راست می روم سر اصل مطلب. مدتی است ننوشته ام که البته برای چنین وبلاگ و محیطی، مدید است و نابخشودنی. وقتی از این لاک خارج می شدم و گفتم حتما باید بنویسم و این جوری نمی شود، با موضوعی شروع کردم و متنی که تا نصفه هایش رفتم و باز نتوانستم تمامش کنم. راستش را بخواهید، گاهی آدم می خشکد. مغزش را می گویم. نه سوژه ای، نه احساسی و نه حرفی برای گفتن. نه که حرفی نباشد. حرف هست، بسیار هم هست. اما نمی آید. به قلمی شدن که می رسد، رعشه بر اندامت و مغزت می افتد که اگر فلان دوست فرهیخته خواندش چه خواهد گفت؟ اگر روزی استادی که تو هم قبولش داری و او هم تو را به غلط یا درست، آدم حسابی می داند، گذرش به این سرا افتاد و دل گفته ات را خواند، نخواهد گفت این دل که چنین از آن می تراود همان به که بر سنگ مرده شوی خانه بنشیند؟ خلاصه، همین دغدغه و هروله میان فاضلانه و صمیمانه (که شرح کامل ماجرا را در ادامه می توانید ببینید) ما را به این روز شرمساری از خوانندگان عزیز وبلاگ انداخت. اما چه شد که نوشتم. این دو سه روز گذشته را به شیراز و برای کارگاهی رفته بودم. سفری بود با اتوبوس در معیت دوستان خوب ادکایی. خیلی وقت بود که سفر اتوبوسی نداشتم. رابطه ای را کشف کردم و آن اینکه، صنعت حمل و نقل جاده ای ما همچنان با هر نوع فناوری سر جنگ دارد. چرا که هر چقدر تکنولوژی پیشرفت می کند، سیستم اتوبوسی ما بدتر می شود. اتوبوسها خوشگل و تو دل برو شده اند، شاگرد شوفرهای سبیل کلفت قدیم به مهمانداران نه چندان ظریف ولی قابل تحمل تر امروزی تبدیل شده اند که در بدو نشستن به شما بسته ای را به رسم پذیرایی می دهند که خود آن و نگهداشتن آن در جایی مناسب خود حکایت دگری است. اما همچنان سفر با این اتوبوسها خوش آب و رنگ، مصائب رنگارنگ خودش را دارد. مخلص کلام اینکه یک لحظه خواب آرام بر چشمانمان نرفت و ما با بی خوابی دمساز شدیم.

اما روایت ما حکایت درد اتوبوس سواری نیست که از بس دوستان گل ادکایی طی این دو سه روز، حضوری، ای میلی و پیامکی غذرخواهی کرده اند که من از رویشان خجلم. اما ربط این خاطره واره‌ی سفر و نوشتن وبلاگی چه بود که چنین شما را با پراکنده نگاریهایم سر در گم کرده ام. راستش اول باید اعتراف کنم که آنان که گفته اند "در سفر پخته شود خامی" و سایر چنین سفرگفته هایی را، باید به آب طلا شست و بر طایر آسمان جایشان داد. چراکه بسیار در سفر آموخته ام و حس کرده ام و زندگی کرده ام. چنانکه روزی در زمانی که به اهواز سفر می کردم در بالای یکی از کتابهایم چند سطری نوشتم با این مضمون "که این سفر عجب نعمت غریبی است. اگر قدرش را بدانیم، گنجی است در حرکت. الان هنوز یک پنجم سفر نرفته و من یک مقاله انگلیسی خوانده ام، یک مقاله فارسی، و یک مقاله را هم داوری کرده ام و حالا حالاها از سفر مانده است."

خلاصه در بیخوابی شبانه و موسیقی آرام، حسی در وجودم جان گرفت و رشد کرد که انگار تمامی یخهای این چند ماهه را آب کرد و هر لحظه بی تابیم برای قلم و نگارش بیشتر شد. و یاد آن حرف قدیمی افتادم که چاره درد ننوشتن، فقط نوشتن است و بس. در پستهای قبلی شرح کامل ماجرای درمان درد ننوشتن آمده که خواندنی است.

"فروغ فرخزاد مصاحبه ای دارد که شنیدنی است. در جایی از این مصاحبه در مورد مشکلات شعر امروز (البته آن روز، زمانی که فروغ زنده بود) و مشکل اصلی  شعر را این گونه بیان می کند: "اشکال شعر معاصر این است که همه می خواهند فاضلانه شعر بگویند نه صمیمانه". شعری که فاضلانه می شود، دیگر عنصر خودمانیت را ندارد. از دل برنخاسته که بر دل بنشیند. تصنعی است و بیشتر بر تکنیک شعر تکیه زده تا بر حس صمیمانه شاعر. خیلی از نوشته های امروزی، به خصوص نوشته های تخصصی به این درد دچار هستند. شاید در علوم فنی و پایه تا حدودی بتوان این موضوع را پذیرفت اما در متون تخصصی علوم انسانی این قضیه کمی مشکل ساز است. حتی در علوم نیز اگر شیر پاک خورده ای پیدا شود که به زبان آدمیزاد، نه به زبان فنی، حرف بزند و بنویسد، این همه از علوم لولو نمی سازند. غرض درک است و بس. اما برخی آن چنان درگیر ذهنیات خود می شوند که هدف را به کل به فراموشی می سپارند و دیگر زبان ساده و روان را کسر شان خود می دانند. یادم است که معلم ریاضی داشتیم که همه چیز را به زبان ریاضی می گفت و هر چقدر هم که سئوال می کردیم، باز با همان زبان نه چندان دلچسب ریاضی توضیح می داد و خیلی هم تلاش می کرد که ما متوجه شده و دست از سرش برداریم. و دریغ از یک ذره درک ما. همیشه به ما سرکوفت می زد که چرا نمی فهمید. و وقتی دوستِ یه کم زرنگمان همان مطلب را برایمان توضیح می داد می فهمیدیم".

خلاصه، نتیجه اینکه باید سفر کرد، باید نوشت، باید اگر توانست ساده نوشت، باید ... 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:23  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

 چند وقت پيش از من خواستند كه سايت مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي يعني محل كار فعلي ام را بررسي كنم و راهكارهايي براي افزايش ميزان رويت و كاربري آن ارائه كنم. پس از بررسي موضوع، نكات زير را مكتوب كرده و ارسال كردم. ممكن است اين توصيه ها براي كساني كه مديريت سايت دارند يا به اين مقوله ها علاقه مند هستند، مفيد باشد. در اين نوشته سعي كردم ساده ترين و كم هزينه ترين راهكارها را كه هر كسي مي تواند به كار ببندد را معرفي كنم.

******

 پيشنهادات براي افزايش ميزان رويت و كاربري سايت

مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي

-     قطعا براي دستيابي به هدفي چون افزايش ميزان رويت و استفاده از سايت مركز، راه هاي زياد و پرهزينه اي وجود دارد. اما در اينجا برخي از راه هاي ساده و بي هزينه و در عين حال زودبازده پيشنهاد خواهد شد.

-     براي اينكه سايت مركز از غناي محتوايي برخوردار باشد و هر فرد مرتبط با حوزه كشاورزي خود را نيازمند مراجعه به آن بداند، بايد برنامه پايداري براي آن در نظر گرفته و تلاش شود تا به همه نيازهاي اطلاعاتي و علمي حوزه كشاورزي پاسخ داده شود. بنابراين با اين شعار كه "هر سئوالي پاسخي در سايت ما خواهد داشت" بايد به فكر غني سازي سايت بود.

-     اولين و مهمترين عاملي كه به افزايش ميزان رويت سايت كمك مي كند، وجود منابع اطلاعاتي غني و مورد علاقه كاربران است. اگر جنين منابعي بر روي سايت وجود داشته باشد، مطمئنا بدون نياز به تلاش فراوان، ميزان استفاده از سايت بالا خواهد رفت. براي دستيابي به اين منظور، موارد زير پيشنهاد مي شود:

o    انتشارات سازمان و مركز كتابهاي زيادي را منتشر كرده است كه گاها ديگر از مدت فروش آنها هم گذشته است. اين كتابها مي توانند مورد توجه كاربران قرار بگيرند. در صورت ارائه اين كتابها به صورت تمام متن، ميزان مراجعه به سايت افزايش چشمگيري خواهد داشت. به نظر نمي رسد كه از لحاظ قانوني هم مشكلي در ارائه اين منابع وجود داشته باشد. زيرا حقوق انتشار با سازمان است و هزينه هاي مولفين پرداخت شده است. براي اين كار مي توان دو سال را براي كتابهاي جديد در نظر گرفت و از ارائه آنها خودداري كرد. اما كتابهايي كه تا دو سال پيش منتشر شده اند را مي توان بر روي سايت قرار داد.

o    مجله پژوهش و سازندگي يكي از مهمترين مجلات علمي – پژوهشي حوزه كشاورزي است كه ارائه مقالات آن مي تواند كمك زيادي به ميزان رويت سايت مركز كند. از اين رو بايد اين مجله اكنون به صورت رايگان در جاهاي مختلفي ارائه مي شود كه مي تواند و بهتر است كه بر روي سايت مركز هم به طور موازي با ساير سايتها ارائه شده و از مزاياي آن براي بهينه سازي سايت استفاده كرد.

o    يكي از پايگاه هايي كه قبلا در مركز طراحي شده و مي تواند بسيار براي كاربران حوزه كتابداري و اطلاع رساني مفيد باشد، پايگاه نمايه دائره المعارف كتابداري و اطلاع رساني معروف به "كنت" است. اين اطلاعات قبلا بر روي سايت موجود بود اما الان حذف شده است. وجود اين پايگاه و معرفي آن مي تواند كمك زيادي به ميزان مراجعه به سايت بنمايد.

 -     از جمله مهمترين منابع اطلاعاتي مورد نياز كاربران حوزه كشاورزي دستيابي به منابع منتشر شده در اين حوزه است. در مركز منابع فراواني وجود دارند كه مي توانند مورد علاقه و استفاده كاربران باشند. اما متاسفانه به دليل مشكلي كه اغلب كتابخانه ها با آن مواجه هستند، يعني قرار گرفتن اطلاعات كتابها و منابع كتابخانه در پايگاه هاي اطلاعاتي ويژه كتابخانه اي كه قابل جستجو توسط موتورهاي كاوش نيستند، اين اطلاعات از دسترس علاقه مندان به دور مانده است. موارد زير از مهمترين فعاليتهايي است كه مي توان در اين خصوص انجام داد:

o    بدون شك منحصر به فردترين مجموعه پژوهش هاي حوزه كشاورزي كشور و جهان، يعني گزارشهاي نهايي طرح هاي تحقيقاتي كشاورزي، به زبان فارسي در مجموعه كتابخانه ما وجود دارد. اين منبع عظيم اطلاعاتي مي توان به ميزان بسيار زيادي مورد استفاده قرار گرفته و بر غناي محتوايي سايت بيافزايد. اكنون اين مجموعه در پايگاه اطلاعاتي كتابخانه قرار دارد كه شناخته شده نيست و جستجوي در آن فقط براي آنهايي كه به آن مراجعه مي كنند مقدور است و دور از دسترسي كاوشهاي عمومي اينترنت است. راه حل پيشنهادي براي استفاده از اين مجموعه اين است كه ليستي از اطلاعات كتابشناختي اين اسناد شامل (مجريان،‌ عنوان، اطلاعات نشر و...) به صورت فايل html تهيه شده و در درون سايت قرار گيرد. در ضمن برخي از قسمتهاي آن نيز داراي پيوندهايي براي رديابي شدن توسط موتورهاي كاوش باشد. به اين طريق مي توان چنين منبع عظيمي را به موتورهاي كاوش معرفي كرده و براي جستجوي عمومي در محيط اينترنت آماده كرد.

o    موارد طرح شده در خصوص گزارشهاي نهايي طرح هاي تحقيقاتي در خصوص كتابهاي فارسي و لاتين و لوح هاي فشرده نيز صدق مي كند. به اين طريق مي توان اميدوار بود كه هر كسي در محيط اينترنت جستجو مي كند بتواند بداند در درون مجموعه مركز چه منابعي وجود دارد.

در ضمن امكان دريافت پيوند از ساير سايتها و وبلاگها و نمايه شدن در موتورهاي كاوش نيز افزايش زيادي مي يابد و در نتيجه ميزان مراجعه به سايت و مركز افزايش خواهد يافت.

-     همان طور كه ذكر شد، ارائه منابع به خصوص منابع تمام متن مي تواند به بالا بردن رويت سايت كمك زيادي كند. مي توان مقالات همكاران مركز در حوزه كتابداري و اطلاع رساني يا ساير همكاران حوزه كشاورزي را دريافت كرده و بر روي سايت قرار داد. به اين طريق هم بانكي از مقالات تمام متن ايجاد خواهد شد و هم همكاران از مزاياي دسترسي ديگران به مقالاتشان بهره مند خواهند شد. در ضمن استفاده از اين مقالات نيز مراجعه به سايت را افزايش مي دهد.

-     يكي از عمده ترين روشهاي نمايه سازي اطلاعات يك وب سايت در موتورهاي كاوش، وجود پيوندهاي موجود در يك سايت است. پيوندهاي دريافتي (in-links) مهمترين نوع پيوند در اين زمينه هستند. همچنين پيوندهاي بيروني (out-links) و خودپيوندي ها (Self-link) نيز به اين روند كمك مي كنند. بنابراين بايد تلاش شود كه ميزان پيوندهاي سايت افزايش يابد.

-          سايت مركز و بخشهاي فرعي و جديد آن بايد به صورت مرتب و مداوم به موتورهاي كاوش مختلف معرفي شوند.

-          بايد سايت و بخشهاي فرعي و جديد آن در سايتها، وبلاگها،‌ گروه هاي بحث و ساير منابع مرتب به طور مرتب معرفي شوند.

-     مركز بايد تدبيري براي تبادل پيوند با سايتهاي تخصصي و مرتبط داشته باشد. براي مثال در تمامي تفاهم نامه ها يا قرار دادها تاكيد شود كه پيوند سايت مركز در سايت طرف قرارداد درج شود. يا اينكه طي نامه اي از مراكز و موسسات درخواست شود كه پيوند سايت مركز در سايت هاي آن ها درج شود.

-     در صورتي كه منابع غني روي سايت قرار بگيرد و ميزان مراجعه به سايت افزايش يابد، مي توان براي درج تبليغات بر روي سايت و درآمدزايي از اين طريق اقدام كرد.

-     از موارد ديگر قابل اشاره، كه برخي از آنها هم اكنون هم بر روي سايت وجود دارند، مي توان به ايجاد فروم اينترنتي تخصصي كشاورزي و ساير حوزها، درج اخبار روز و جذاب تخصصي، ايجاد راهنماهاي وبي مرتبط و پيوند با سايتهاي تخصصي، بانك بارگذاري نرم افزار، برخي از نمونه هاي مجلات و مقالات تخصصي موجود در مركز و ... اشاره كرد.

در پايان پيشنهاد مي شود كه كميته اي با عنوان "كميته محتوايي وب سايت مركز" تشكيل شده و به صورت تخصصي به بررسي اين پيشنهادات و راهكارهاي ديگر براي غني سازي سايت مركز بپردازد.

 محسن حاجي زين العابديني

12/12/1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

این دل گفته را سرکار خانم طیبی فرستاده اند. زیبا ست.

 *******

انت المحبوب

دیگر به چه کار آید سرودن از تو!

وقتی که در مقابلم ایستاده ای!

پیش از این بهانه ای بودی برای سروده هایم و اینک سروده هایم بهانه ایست برای نیم نگاه تو!

روحی که بزرگش میپنداشتم اکنون کودکیست ایستاده در برابر بزرگترین بزرگی که در عمر خویش دیده!

ایستاده با چشمانی پر از حیرت !

همه داشته هایم را برداشته ام تا بسویت بیایم و تو در شهر امن خویش پناهم دهی !

همه عمرم را سفر کرده ام اینک در ابتدای راه رسیدن به تو وا مانده ام چون کودکی که میخواهد راه رفتن بیاموزد، با پاهای لرزان خویش به امید یاری تو ایستاده ام در ابتدای راهی که انتهایش تویی، تا به یک اشارت تو فارغ و سبکبال بدود تا ته این جاده پر زحمت و رنج !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:58  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

دوستی، متنی را ترجمه کرده بود و به من داد تا بخوانم. برخی راهنمائیها را برای بهتر شدن ترجمه اش برایش نوشتم که ممکن است به درد دوستانی که تازه می خواهند به کار ترجمه بپردازند بخورد.

 

  • کار ترجمه خیلی مبتنی بر تجربه است. باید در اولین قدم عقب و دیدن اشکالات کارتان، عقب نشینی نکنید و با انگیزه فراوان ادامه دهید.
  • لازم است که حتما به زبان فارسی و نگارش به این زبان، تسلط نسبی پیدا کنید تا ترجمه های فنی و تخصصی تان نیز دلنشین باشند.
  • فارسی نویسی و گرایش به واژه های مناسب فارسی را فراموش نکنید.
  • در ترجمه، خیلی وقتها باید متن اصلی را بعد از ترجمه کردن کنار گذاشت و به عنوان یک فارسی زبان متن را خواند. همیشه باید این پرسش را از خود پرسید که آیا من به عنوان یک فارسی زبانِ خواننده این متن، قادر هستم که مفهوم اصلی را به شیوه ای مناسب درک کنم؟ بنا بر این پرسش، باید جمله بندیها و کل نوشته را به گونه ای تغییر داد و مناسب سازی کرد که قابل درک برای هر فارسی زبان خواننده متن باشد. ضمن اینکه به متن اصلی هم وفادار بود و روح کلام متن اصلی را منتقل کرد.
  • به زمان جملات در متن اصلی توجه کنید. باید ترجمه فارسی هم مطابق زمان جمله انگلیسی باشد.
  • در متن فارسی تا جایی که ممکن است نباید واژه ها و عبارات انگلیسی وارد شوند. اینها باید ترجمه شوند و اگر ممکن نیست آوانگاری شده و معادل آنها حتما در پانویس درج شود. اسامی خاص هم باید در متن اصلی بیایند و حتما در پانویس معادل به زبان اصلی داشته باشند.
  • در مواردی که لازم است با افزودن برخی کلمات ربط، اضافه یا حتی کلمات و عبارات فارسی، ترجمه را روان و مناسب کنید. حتی اگر این عبارات و کلمات در متن اصلی موجود نباشند. این ممکن است به دلیل تفاوتهای زبان ما با زبانهای دیگری که از آنها ترجمه می کنیم باشد.
  • پاراگراف بندی، علائم و شکل جملات باید با متن اصلی هماهنگ باشد.
  • بهتر است اعداد به صورت حرفی در متن فارسی ارائه شوند.
  • در صورتی که مقدور است نمودارها یا الگوها، به فارسی ترجمه شوند.
  • شرح تصاویری که در متن اصلی وجود دارند، حتما ترجمه شده و در زیر تصاویر در متن فارسی اضافه شوند.
  • اگر مقدور است، عناوین کتابها و آثاری که در متن به عنوان مثال آمده است را نیز به فارسی ترجمه کنید. این کار درک خواننده فارسی زبان را از متن افزایش می دهد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:12  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

"اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود"

نمی دانم آیا تا به حال در شرایطی قرار گرفته اید که قرار است کاری انجام دهید و همه جوانب کار را با دقت از نظر گذرانده اید و همه نوع احتیاط و دوراندیشی به کار برده اید، ولی بازهم یک اتفاق ناخواسته می افتد و به نوعی کار خراب می شود؟ در جهان در چنین شرایطی به قانون مورفی اشاره می کنند. اساس قانون مورفی بر بدبینی است اما به گونه ای کنایه آمیز شرایط واقعی را توضیح می دهد.

من خیلی با این مساله رو به رو شده ام. به خصوص در برگزاری همایش ها و کلاسهای آموزشی. واقعا سخت است. جلو جمعیت انبوهی باشی و همه چشم انتظار و کارها خراب شود. حتما خیلی از دوستان این وبلاگ این خاطره ها را به یاد دارند. به خصوص در ارتباط با تجهیزات رایانه ای این اتفاق خیلی افتاده است. چندتایی از آنها را که یادم هست اینجا می نویسم.

  1. همایش بزرگ و ملی "رویکردها و راهکارهای نوین در سازماندهی اطلاعات" انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران بود و من دبیر همایش. صبح روز اول همه تیم برگزار کنند که مدتها تلاش کرده بودند تا این همایش دو روزه را برگزار کنند، چشم انتظار افتتاح همایش بودند. لحظات به سرعت سپری می شد اما از مجری همایش یعنی خانم "محجوبه مشیری" خبری نبود. هر چقدر برنامه را کش دادیم و منتظر شدیم، خبری از ایشان نشد. بالاخره مجبور شدم پشت تریبون رفتم و اعلام کردم که من بدل مجری هستم. تا ایشان برسند برنامه را آغاز می کنیم و اداره می کنیم. خوشبختانه خانم مشیری با دو ساعتی تاخیر رسیدند.
  2. در تاریخ 10/4/1383 یک همایش برگزار کردیم با عنوان "همايش کتابداران و اطلاع­رسانان مراکز و موسسات تابعه سازمان آموزش و تحقيقات کشاورزي"که مخصوص کتابداران و اطلاع رسانان سازمان تحقیقات و آموزش کشاورزی بود. بازهم من دبیر همایش بودم. دو فیلم یک مربوط به سیلی که سالها قبل آمده بود و کتابخانه پژوهشکده فنی و مهندسی جهاد را ویران کرده بود و بعد آن را بازسازی کرده بودند و یکی هم فیلمی از انتقال و بازسازی کتابخانه مرکزی کشاورزی مرکز اطلاعات ومدارک علمی کشاورزی آماده کرده بودیم که در طول همایش پخش شود. روزهای قبل آن را تدوین کرده، چندبار امتحان کرده و در چند نسخه ذخیره کرده بودم. اما چشمتان روز بد نبیند. زمان پخش فیلمها که شد، هر چه کردیم موفق به پخش آنها نشدیم. جالب اینکه عصر همان روز فیلمها خیلی شیک و روان در رایانه اجرا شدند و هیچ مشکلی نداشتند.
  3. خردادماه سال ۱۳۸۳ همایشی در محل هتل المپیک برگزار شده بود. این همایش به گزارش فعالیتهای انجام شده در خصوص طرح جامع کتابخانه های عمومی کشور اختصاص داشت. من هم به عنوان مجری زیر طرح "ارتباطات، مجامع علمي و انتشارات کتابخانه هاي عمومي کشور" می بایست گزارش خودم را بعد از گزارش آقای دکتر فتاحی که مجری زیر طرح سازماندهی اطلاعات کتابخانه های عمومی بود ارائه کنم. برای اینکه کارم راحت باشد، قبلا یک لپ تاپ امانت گرفته بودم و همه داده های لازم را روی آن ذخیره کرده و آماده ارائه کرده بودم. به فاصله ده دقیقه مانده به ارائه گزارش، خواستم لپ تاپ را روشن کنم تا تغییراتی در اسلایدها بدهم. بازهم چمشتان روز بد نبیند که هر چه تلاش کردم و خودم را به آب و آتش زدم، رایانه با ما راه نیامد و روشن نشد. خوشبختان نسخه ای بر روی کول دیسکی که از آقای مهندس نقشینه قدیم (دکتر نقشینه فعلی) امانت گرفته بودم داشتم و توانستم روی رایانه دیگری آن را اجرا کنم و برنامه را ارائه کنم. جالب اینکه وقتی ارائه و پرسش و پاسخ تمام شد و پائین آمدم خواستم ببینم که لپ تاپ چه شده است و دکمه روشن کردن آن را زدم. خیلی سریع و راحت روشن شد و همه برنامه ها را هم اجرا کرد.
  4. سال گذشته، یعنی ۲۸/۴/۱۳۸۶ کارگاه آموزشی "خلاقيت براي كتابداران و اطلاع­رسانان"را در انجمن برگزار کردیم که دوست خوبم اقای دکتر حاجی یخچالی در آن کارگاه تدریس کرد. مدرس محترم یک فیلم در مورد بینش و خلاقیت آماده کرده بود که در کلاس نمایش دهد. وقتی فیلم اجرا شد هر چه کردیم که صدایی از رایانه خارج شود و شنیده شود، نشد که نشد. از قضا آن روز من لپ تاپم را که همیشه همراهم بود با خودم نیاورده بودم. صبح با خودم گفتم که نیازی به آن ندارم و آن را نیاوردم که بتوانیم در کلاس از آن استفاده کنیم. بالاخره شرکت کنندگان در کلاس بدون صدا فیلم را تماشا کردند و مدرس مجبور شد توضیحاتی در حین پخش فیلم بدهد.

جریان آشنایی من با قانون مورفی هم از این قرار بود که روزی فربد خان را که قرار بود در اولین عروسی رسمی زندگیش شرکت کند به آرایشگاه بردم تا موهایش را کوتاه کنم. جناب آرایشگر هم شروع به کوتاه کردن موهایش کرد. جالب اینکه فربد بر خلاف کودکی فرزاد خیلی آرام و صبور روی صندلی آرایشگاه نشست و لحظه به لحظه جریان شکل دادن به موهایش را دنبال کرد. وسط کار برق قطع شد و آرایشگر هم گفت که اگر قرار باشد که مدل مورد نظرش را خوب پیاده کند و فربد خان حسابی خوش تیپ شود، باید با ماشین برقی دور موهایش را ردیف کند. هر چه منتظر شدیم برق نیامد و به خانه رفتیم و وقتی برق آمد دوباره به آرایشگاه مراجعه کردیم. این بار برق بود اما آرایشگر ما نبود و هر چه نشستیم نیامد. برادر آقای آرایشگر که مثلا استاد هم بود، وقتی دید ما خیلی منتظر شدیم امد که لطفی به ما بکند و گفت که کارهای مانده بر روی موهای فربد را انجام خواهد داد. تا ما به خود آمدیم دیدیم که ماشین را  روشن كرد و تا نزدیک فرق سر بچه برد و آورد و سر آخر هم موهای فربد را مانند موهای سامورایی ها درست کرد و تحویل ما داد. کلی هم ذوق کرد که عجب موی توپی درست کرده است. من با دودلی فربد را به خانه بردم و شدیدا مورد اعتراض واقع شدم که این چه سر و رویی است که برای بچه درست کرده اند. مجددا مجبور شدم به آرایشگاه مراجعه کنم تا شاید ریخت و قیافه ای امروزی بتوانم برای فربد بیچاره درست کنم. وقتی رسیدیم، آقای آرایشگر مشغول نماز خواندن بود. مجله ای روی میز بود که گفتم خودم را سرگرم کنم. وقتی ورق می زدم تیتر قانون مورفی نظرم را جلب کرد. وقتی خواندم دیدم که چقدر منطبق با شرایط آن زمانم بود. ما می خواستیم فربد را تر و تمیز و خوش تیپ کنیم برای عروسی، حال آنکه قانون مورفی یک بار دیگر اجرا شد و حالا کلی قیافه اش خنده دار شده بود. بالاخره هم با لطایف الحیلی آقای آرایشگر را راضی کردیم که از خر شیطان پیاده شود و عطای مدل موی به روز را به لقایش ببخشد و موهای فربد را به شکلی مناسب و آدمیزادی در آورد. بعد هم دیدم این قانون مورفی چقدر در زندگیمان اتفاق می افتد بدون اینکه ما از آن مطلع باشیم.

شما چطور؟ آیا تا به حال از مصادیق قانون مورفی برایتان اتفاق افتاده است؟ اگر افتاده است، بنویسید و به میل من "zabedini@yahoo.com" ارسال کنید، تا در جشن یک سالگی وبلاگ که 22/5/87 است، منتشر کنیم؟

البته این وبلاگ هم به نوعی از مصادیق قانون مورفی توسط کتابداران حرف می زند.

 قوانین اصلی مورفی اینها است:

  • هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.
  • هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.
  • چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.
  • اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد، آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.

نتیجه

اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.

 

فرزاد و فربُد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:42  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

چندی پیش از طرف دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، یک طرح پیشنهادی در خصوص دوره "دکتری کتابدار دیجیتال پزشکی" برایم ارسال کردند و می خواستند در مورد آن نظر بدهم. این طرح، سروصدای زیادی در جامعه کتابداری و اطلاع رسانی ایران به پا کرد و موافق و مخالفین فراوانی داشت. داشتم فایلهایم را سروسامان می دادم که فایل نظراتم در خصوص این طرح را دیدم و فکر کردم بد نیست در اینجا منعکس شود و یادمان نرود که ما کتابداریم حتی در این وبلاگ.

******

ملاحظاتی در خصوص

"طرح پیشنهادی برنامه درسی دکتری کتابدار دیجیتال پزشکی"

 

با خواندن این طرح، چنین برداشتی از آن به دست آوردم:

قرار است با پیاده سازی این طرح، افرادی تربیت شوند که مسائل کتابخانه های دیجیتالی در حوزه پزشکی و علوم وابسته دنبال کنند. این رشته قرار است به عنوان گرایشی در دوره دکتری مطرح شود و دوره مستقلی به شمار نمی آید.

اولین و مهمترین مساله ای که باید در این طرح یا طرح های دیگری از این دست مورد توجه قرار گیرد، توجه به ظرفیت زمانی و فکری موجود در سطح جامعه است. در حال حاضر، هنوز تعریف جامع و مورد توافقی از کتابخانه دیجیتالی و کارکردهای آن در بین متخصصان امر وجود ندارد. از سوی دیگر، هنوز بسیاری از کتابخانه های ما درگیر مسائلی ابتدائی تر از دیجیتالی سازی هستند و تا رسیدن به این بلوغ فاصله زیادی دارند. به طور معمول هر موجودیتی، وقتی می تواند کارکردهای مناسبی داشته باشد که سیر تحول و رشد منطقی و طبیعی را طی کرده باشد. در غیر این صورت با موجودی سرطانی مواجه می شویم که قادر به ارائه کارکردهای درستی نیست. این طرح به گونه ای آدم را یاد ضرب المثل معروف "غوره نشده مویز می شود" می اندازد. به این معنا که اول قرار است دکتری این دوره برگزار شده و در آینده کارشناسی ارشد و در نهایت دوره کارشناسی و کاردانی آن. زیرا چنان که در طرح ملاحظه می شود، قرار است فارغ التحصیلان این دوره برای سطوح مدیریتی تربیت شوند. آن وقت تصور کنید مدیر تحصیل کرده در زمینه کتابخانه دیجیتالی داریم که باید با همان کتابدارانی که در این طرح با عنوان کتابدار سنتی از آنها یاد می شود، کار کند. ضمن اینکه کارهای عملیاتی و جاری کتابخانه دیجیتالی توسط کارشناسان و تکنسینهای فنی انجام می شود نه دکتری این حوزه.

با توجه به این مقدمه، نظرات بنده در خصوص طرح به شرح زیر ارائه می شود:

 

مزایای طرح

-         ایده نویی است.  در صورتی که در قالبی خوب و منطقی با رعایت پیش نیازهای لازم ارائه شود می تواند مشکل گشا باشد

-         نداشتن گرایش در حوزه کتابداری و اطلاع رسانی در مقطع دکتری، یکی از نقاط ضعف این دوره ها در کشور است. در صورتی که در عالی ترین دوره این رشته حتما باید مسائل تخصصی و مرزبندی شده باشند. پیشنهاد ایجاد گرایش در این مقطع که در این طرح اشاره شده است، پیشنهاد خیلی خوبی است

-         بالاخره باید هر کاری از نقطه ای آغاز شود. این پیشنهاد می تواند نقطه آغاز خوبی باشد. اما به شرط اینکه دچار سطحی نگری نشده و به شروع کار به هر قیمتی نیاندیشد.

اشکالات بنیادی طرح

-         طرح، نمی تواند یک چشم انداز کلی از آنچه قرار است در انتها به دست آید ارائه کند. هیچ نگاه کل نگر منطقی از آن قابل استنباط نیست. انتظار می رود هر کسی که این طرح را مطالعه می کند، نگرشی کلی از مبانی و فعالیتهایی که قرار است اتفاق بیافتد و نتیجه ای که باید به دست آید به دست آورد. اما این اتفاق نمی افتد.

-         اهداف، ضرورتها و به طور کلی مبانی نظری طرح به خوبی تبیین و مطرح نشده است.

-         به نظر می رسد خیلی عجولانه و بدون مطالعه عمیق تهیه شده باشد

-         به نظر می رسد از اساتید و متخصصان زیادی استفاده نشده و صرفا مبتنی بر برخی از منابع محدود، مبانی طرح تهیه شده است

اشکالات محتوایی طرح

-         قبل از اینکه مبانی نظری طرح که خیلی هم ضرورت دارند روشن شود، وارد شرح درسها و تعیین سرفصلها شده است

-         سرفصلهای معرفی شده، تناسب چندانی هدف نهفته در طرح ندارند. حتی تناسبی بین آنها با عنوان طرح هم دیده نمی شود

-         مشخص نیست این سرفصلها چگونه قرار است به تکمیل یکدیگر و در نهایت تکمیل نگرش یک دانشجو در انتها کمک کنند

-         محتویات ارائه شده برای هر سرفصل یا درس، از پختگی و غنای لازم برخوردار نیست. در برخی از موارد، هیچ ارتباطی بین محتویات درس با عنوان درس وجود ندارد

-         درسها مبتنی بر نیاز جامعه و به صورت عملیاتی طراحی نشده اند

اشکالات نگارشی طرح

-         انتظار می رود طرحی که قرار است برای چند سال مبنای آموزش در عالی ترین سطح یک رشته تحصیلی قرار بگیرد، از وضعیت نگارشی مناسبی برخوردار باشد. این طرح واجد چنین خصوصیتی نیست

-         جملات از هم گسیخته هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ نگارش بسیار به چشم می خورد

-         به طور کلی، نگارشی سطحی و ضعیف دارد که از ارزشهایی محتوایی طرح می کاهد و مخاطب را نسبت به محتوای طرح بدبین می کند

جمع بندی کلی

طرح به طور کلی ناپخته است و عجولانه تدوین شده است. مسلما طرحی که قرار است منتج به تربیت دانشجو در عالی ترین سطح شود، باید دقیق تر و عمیق تر از طرح موجود باشد. آنچه که در دوره های عالی و به خصوص دکتری آموخته می شود، ناظر بر چرائی فعالیت ها است نه چگونگی انجام آنها. همان گونه که از عبارت PHD در عنوان دکتری بر می آید، در این دوره ها فلسفه و چرایی موضوعات طرح می شود نه چگونگی اجرا و فعالیتهای عملیاتی. اما فارغ التحصیل این طرح به گونه ای قرار است امور عملیاتی و اجرایی را دنبال کند. اگرچه این موضوع تصریح نشده است اما از واحدهای درسی و روح کلی حاکم بر طرح چنین چیزی استنباط می شود.

بنابراین، اجرای چنین طرحی با وضعیت حاضر نه تنها نتایج مثبتی نخواهد داشت، بلکه به سردرگمی فارغ التحصیلان و روی زمین ماندن امور کتابخانه های دیجیتالی منتهی خواهد شد.

اما اگر نیازها، شرایط جامعه و ضرورت اجرای آن به خوبی و به صورت عمیق مطالعه شده و نظرات متخصصان امر و کاربران نهایی به گونه ای علمی در آن دخالت داده شود و از نو نگاشته شود، مطمئنا می توان دوره ای کاربردی و مرتفع کننده برخی مشکلات را شاهد بود. بنده معتقدم که اتفاقا الان زمان خوبی برای بازنگری در دوره ها، دروس و کارکردهای کتابداری و اطلاع رسانی است و باید با رویکردی الکترونیکی و دیجیتالی، مانند این طرح، به این بازنگری پرداخت. اما حتما باید به کاربردی و منطقی بودن آن توجه داشت و اسیر شتاب زدگی و سطحی نگری نشد.

  

با آرزوی بهروزی و شادکامی برای تمامی تلاشگران حوزه کتابداری و اطلاع رسانی

محسن حاجی زین العابدینی

9/3/1387

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:18  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

خیلی وقتها می شنویم که فلان استاد یا دانشجو یا نابغه به کشوری رفت و امکاناتی آن چنانی، از خانه و ماشین و حقوق بالا گرفته تا امکانات کاری و... در اختیار او قرار گرفت. این پدیده را چه فرار مغزها و چه مهاجرت مغزها بنامیم، یک نکته مهم و نهفته دارد که می خواهم در مورد آن بگویم.

موضوع خیلی ساده است. کشورهای پیشرفته و سرآمد همه آنها آمریکا، خوب می دانند که تربیت یک متخصص با مدرک دکتری یا صاحب نظری که هیچ مدرک دانشگاهی هم ندارد، چقدر هزینه بردار و زمان بر است. مهم نیست که فرد از کجا آمده، چه مذهب و اخلاقی دارد، چطور می پوشد و کجاها می رود. مهم این است که این فرد تخصصی دارد که می تواند گرهی از مشکلات آن کشور را بگشاید. همین مساله‌مداری همه چیز را حل می کند. یعنی فقط به مساله و حل آن فکر می شود و حواشی واقعا به حاشیه رانده می شود.

اما موضوعی که می خواهم بگویم این نیست. موضوع این است که تمامی خانه و ماشین و حقوق و امکاناتی که در اختیار یک ایرانی قرار می گیرد، شاید یک چندم هزینه هایی است که باید برای تربیت این فرد خرج شود. یعنی اگر این کشورها، سرمایه گذاری روی افراد خودشان بکنند و بخواهند کودکی را از اول دبستان به فارغ التحصیل مقطع دکتری برسانند، شاید بیشتر از اینها باید برای او خرج کنند. تازه معلوم هم نیست در نهایت چنین فردی از آب درآید. زیرا جهان سومی ها و مهاجرها انگیزه های فراوانی برای کار و رسیدن به شرایط مطلوب دارند. یکی از این جهت که می خواهند امکانات رفاهی بیشتر و بهتر داشته باشند، دیگر اینکه می خواهند موفق باشند و موفقیت فی نفسه لذت بخش و شورانگیز است. و نکته مهم دیگر، اینکه علاقه و عشق به کار و تخصصشان دارند، اما در کشور یا محیط خودشان امکانات و فضا برای انجام آزمایش و پژوهش مهیا نیست. واقعا خیلی از این انگیزه ها از عشق به کار علمی و حوزه پژوهشی حاصل می شود و فرد فقط به عشق پژوهش و رسیدن به نتیجه یا کشف حسابی فعالیت می کند. که این لذت کشف و نتیجه گرفتن از پژوهش و مطالعه خودش از بزرگترین لذتهای دنیا است. تا کسی لذتی از این جنس را تجربه نکند نمی تواند آن را درک کند.

به هر حال، کشورهای پیشرو با این روش چندین برابر مخارجی که برای تربیت و آموزش فرد باید بکنند را صرفه جویی می کنند. سودای پر منفعت و دو جانبه ای است. هم مهاجر راضی است و هم مهاجرپذیر. یاد این شعر می افتم که:

"دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است              که اگر باز ستانند دو چندان گردد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:24  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

نشریه وزین و الکترونیکی شیرازه، در شماره سال اول - شماره ي اول / آذر - دی 1386 این مصاحبه را با من و آقای اصنافی و خانم کرمی، در مورد وبلاگ نویسی انجام داده بود که نمی دانم چرا تا حالا آن را ندیده بودم یا اصلا به آن توجه نکرده بودم. متن مصاحبه در ادامه درج می شود. البته برخی از وبلاگ های دیگری را که موضوعات خیلی متفرقه ای دارند یا با نام مستعار مدیریت می کنم و در آنها می نویسم در این سیاهه نیاورده ام.

*******

۱. سابقه وبلاگ نویسی

 از بهمن سال 1381 وبلاگ نويسي را آغاز كردم. خودم نمي توانم قضاوت كنم كه آيا اولين كسي هستم كه در زمينه كتابداري در ايران وبلاگ ايجاد كردم يا خير؟ اما مي توانم بگویم که اولین وبلاگ تخصصي كتابداري ايران را ايجاد كرده ام و همچنان كار روزآمدسازي آن ادامه دارد. اين وبلاگ با عنوان "فهرستنويس اينترنتي" و با نشاني: http://internetcataloger.persianblog.ir به موضوع تخصصي فهرستنويسي منابع اينترنتي و مباحث پيراموني آن اختصاص دارد.
در حال حاضر وبلاگهاي مختلفي را اداره مي كنم يا عضو هستم كه به برخي از آنها در ادامه اشاره مي شود:
رديف
عنوان وبلاگ
موضوع
تاريخ ايجاد يا آغاز همكاري
نشاني
1          
 
فهرستنويس اينترنتي
فهرستنويسي منابع اينترنتي
16/11/1381
2          
 
 
 
 
3          
گفتگو (وبلاگ گروهي انجمن كتابداري و اطلاع­رساني ايران)
عمومي و انجمن
26/8/1385
4          
وبلاگ گروهي كتابداران ايران
عمومي كتابداري و اطلاع رساني
4/9/1385
5          
وبلاگ گروهي عكسهاي كتابداري
عكسهاي كتابداري و اطلاع رساني
9/10/1385
6          
دل گفته ها
شخصي- كتابداري و  اطلاع رساني
22/5/1386
 
2. فکر میکنید مهمترین مشکلات وب لاگ ها در حوزه کتابداری چیست؟
نمي توان يك مشكل را به عنوان مساله اصلي وبلاگهاي كتابداري در ايران طرح كرد بلكه مي توان به برخي مسائل اساسي و تاثيرگذار در اين زمينه اشاره كرد كه برخي از مهمترين مسائل آنها عبارتند از:
·        اغلب وبلاگها بيشتر به خبررساني مي پردازند تا به توليد فكر و دانش جديد
·        وبلاگ، بيشتر به عنوان ابزاري تفنني تلقي مي شود نه به عنوان ابزاري جدي براي فعاليتهاي علمي و حرفه اي
·        وبلاگ ها به همان سرعتي كه ايجاد مي شوند از فعاليت باز مي ايستند.
·   وبلاگ به دليل ويژگيهايي كه دارد بيشتر مورد استفاده نسل جوان رشته كتابداري و اطلاع رساني است و جز تني چند از اساتيد و پيشكسوتان اين رشته، از چنين ابزاري استفاده نكرده و حتي از وجود چنين پديده اي نيز بي اطلاع هستند. اين باعث مي شود كه سياليت روح جوانان در وبلاگها هم جريان داشته باشد و فقط شاهد نوعي گزارشگري در وبلاگها باشيم و توليد انديشه يا فعاليت هاي علمي كمي تحت الشعاع قرار مي گيرد
·        اغلب وبلاگها عمومي، خبري يا دفترچه يادداشت روزانه افراد است و جاي وبلاگهاي تخصصي روزآمد خالي است
·   به همه مسائل بالا، بايد سانسور (بيشتر خودسانسوري ناشي از ترس)، ملاحظات شغلي، سياسي، پيشكسوتي و... را هم اضافه كرد كه باعث مي شود گاه در وبلاگها آنچه را كه بايد نوشته و منتشر شود، در سايه چنين ملاحظاتي منصه ظهور نيابد.
 
3. ایا وب لاگ را فقط یک وسیله اطلاع رسانی یک طرفه میدانید؟
 
خير. وبلاگ محيطي است كه در آن بر عكس وب سايت كه به نوعي يك طرفه است، تعامل شكل مي گيرد. اين تعامل از طريق نظرات نوشته شده (عمومي يا خصوصي)، بازخورد شفاهي يا از طريق پست الكترونيكي اتفاق مي افتد. اصلا وبلاگ بدون مخاطب و تعامل معني خود را از دست مي دهد و نويسنده يا نويسندگان آن نيز به مرور انگيزه ها و اهداف خود را به فراموشي مي سپارند. 
 
4. اگر وب لاگ را مکانی برای دادو ستد دوسویه اطلاعات میدانید از چه روست که در وب لاگ ها ی کتابداری دیالوگی قوی میان مخاطب و نویسنده وجود ندارد!؟
 
وبلاگ هم مانند ساير مظاهر فن آوري، پديده­اي وارداتي است و طبعا براي رسيدن به كاركردهاي ويژه خود به زمان و فرهنگ سازي نياز دارد. اگر نگاهي به وبلاگهاي سه يا چهار سال پيش بياندازيد متوجه مي شويد كه اظهار نظر و ارتباط بين نويسنده و خواننده خيلي كم بوده و به نوعي صرفا اظهار شعف، تعجب يا خرسندي از وجود چنين پديده­اي در اظهار نظرات مشاهده مي شود. اما به مرور سير تكاملي بهتري طي شده و اكنون شاهد برخي گفتگوهاي علمي، منطقي و قوي بين مخاطب و نويسنده هستيم. اما اين ها استثنا است و نمي توان حكم كلي درباره آنها صادر كرد. بنده هم نظرم اين است كه در فضاي وبلاگي ما بحث هاي تخصصي مبتني بر پشتوانه يا اهداف علمي اتفاق نمي افتد.
شايد بتوان يكي از دلايل فقدان چنين تعاملي را در همان عامل اصلي رواج فراوان وبلاگ در ايران – يعني محدوديتهاي فراوان ساير مجراهاي ارتباطي و عدم دسترسي همگاني به آنها- جستجو كرد. يعني يك دانشجو يا دانش آموخته كتابداري و اطلاع رساني ايراني نيز مانند ساير افراد جامعه عادت كرده است كه از اين فضا براي تخليه احساسات مثبت يا منفي خود استفاده كند. در اين فضا، تمايل كمتري به طرح مباحث جدي وجود دارد. شايد همه چنين تجربه اي را داشته ايم كه در بين نظرات اظهار شده درباره پستي در وبلاگي كسي هم تصميم گرفته كه كمي رنگ و بوي جدي و علمي به نظرات خود بدهد و آن را طرح كند. در اين حالت، انگار نظر آن خواننده بي نوا وصله ناجوري است و مورد بي مهري فراوان قرار مي گيرد.
  5. . به طور کلی شما مخاطب خودتان را چه کسانی میدانید؟ دانشجویان؟ استادان؟کارکنان کتابخانه ها؟
در هر يك از وبلاگها متفاوت است و نمي توان گفت مخاطبين ذهني در همه جا يكسان هستند. اما به طور كلي و با تجربه اي كه تا كنون كسب كرده ام بيشتر براي دانشجويان و كتابداران جوان مي نويسم. زيرا اين گروه ها با پديده وبلاگ بيشتر ارتباط داشته و از نظراتي كه در قالب يادداشت در وبلاگ مي نويسند يا از طريق ميل برايم ارسال مي كنند، يا به طور شفاهي مطرح مي كنند مشخص مي شود كه با چه دقتي مطالب را مي خوانند يا كدام نوع نوشته ها برايشان جذاب­تر است.
براي مثال ميزان استقبالي كه از يك وبلاگ و نوشته خبري-عمومي و حتي طنز مي شود به مراتب بيشتر از مطالب سطح بالاي تخصصي و علمي است.
اصل مصاحبه در سایت شیرازه:
http://www.nlai.ir/Default.aspx?tabid=833
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:41  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

 در برنامه نگاه نو از راديو فرهنگي، يكي از نشستهاي برگزار شده در سراي اهل قلم در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران ۱۳۸۷ را پخش مي كرد. بحث در مورد خلاقيت و نوآوري بود و اينكه چرا ما خلاقيت نداريم. برخي از نكاتي كه به نظرم جالب بود و خاطرم مانده را اينجا مي نويسم:

ژاپني ها خلاقيت دارند و ما ايراني ها نداريم. چرا؟

وقتي ژاپني به دنيا مي آيد و به مدرسه مي رود هميشه به او گفته مي شود كه ژاپن، كشوري است جزيره اي با خاك كم و نامرغوب، زلزله خير و فاقد منابع زيرزميني. از طرف ديگر ما ژاپني ها مردماني هستيم كه متوسط قدمان هم از جهانيان كمتر است و كوتاه تريم. بازهم تفاوت ديگري با جهانيان داريم. اينكه، چشمان ريزي داريم كه از چشمهاي جهانيان كوچك تر است. حال با اين اوضاع خرابي كه از لحاظ امكانات خدادادي داريم، چه مي توانيم بكنيم. آيا بايد مانند آفريقائيها بمانيم تا از گرسنگي بميريم يا راهي براي سعات وجود دارد؟

حال وضع ما ايرانيان را ببينيد:

 ما ملتي هستيم با 2500 سال سابقه فرهنگي و تمدني

هنر نزد ايرانيان است و بس

ايرانيان جزء باهوشترين افراد جهان هستند (البته پژوهش هاي جديد نشان مي دهد ايرانيان در رده 14 يا 15 جهاني قرار دارند)

ما منابع زيرزميني فراواني داريم. از نظر نفت اگر اول نباشيم ولي در بين 5 كشور اول جهان هستيم

از نظر جاذبه هاي طبيعي و اقليمي جزء كشورهاي متنوع برتر جهان هستيم

مجموع اين داشته هاي آشكار و پنهان وقتي در كنار روح آسايش طلب ايراني و اوضاع نه چندان آرام سياسي قرار مي گيرد،‌ معجوني مي سازد كه نه تنها نبوغ و خلاقيتي در آن ديده نمي شود كه  با هرچه نوخواهي و خلاقيت و نوآوري است سر ستيز دارد. اصلا سئوال اين است كه چرا بايد خلاق باشيم؟

نمي دانم به اين دقت كرده ايد كه حتي ايراني هاي متوسط هم وقتي در محيط كشورهاي غربي قرار مي گيرند، چقدر امكان موفق شدنشان وجود دارد؟ محيط و انگيزه عوامل اصلي هستند كه موتور ايراني را روشن مي كنند و آنچه را در كشور خود و در بين هم فرهنگان و هم زبانان خود نمي توانند ايجاد كنند يا بيابند، به راحتي در بين ناآشنايان فرهنگي و زباني خلق مي كنند.

ياد صحبتهاي يكي از اساتيد دوره كارشناسي ام مي افتم. آقاي دكتر فرنود كه تاريخ اجتماعي به ما درس مي دادند. در دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد. ايشان هم كلاسي و همراه دكتر شريعتي در فرانسه بودند. نقل مي كردند كه دكتر شريعتي در كلاس يكي از اساتيد بزرگ فرانسه، كنفرانسي در خصوص وضعيت ايران و كشورهايي آسيايي داشتند و تاكيد كردند كه استعمارگران باعث عقب ماندگي ايرانيان شدند. استاد هم به شوخي گفتند: آها، فهميدم. اين استعمارگران نابكار همه پسرخاله هاي ژاپني ها بودند. چون با آنها فاميل بودند نگذاشتند كه آنها عقب بمانند و فقط ايرانيان غريبه را عقب نگه داشتند.

تو خود حجاب خودي حافظ، از ميان برخيز...

در مورد خلاقيت ژاپني: http://www.shamimm.com/webpages/News/newstest/newmagalat2.asp?codma=7038&piclogo=

نظام آموزشي ژاپن: http://www.iranculture.org/research/edupol/countries.php?c=japan

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:44  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

حتما این مطلب را در مورد گوگل که "چرا کارکنان گوگل دمپایی به پا می کنند؟"  خوانده اید. تا حالا چندبار آن را خوانده ام و هر دفعه هم مبهوت تر از گذشته انگشت به دهان نشسته ام و در تفکری طولانی فرو رفته ام و وقتی به خود آمده ام که نیمی از انگشتم در زیر دندانهایم که از فرط تعجب و گاهی خشم  می رفت که به هم بساید نقش دندانهایی تیز را به خود گرفته بود. جل الخالق. یک جهان و این همه تفاوت از زمین تا آسمان.

وقتی این مطلب را در کنار درآمد کلان شرکت گوگل در مدتی دقیقا ده ساله قرار دهیم، تازه می فهمیم که "این ثری من الثریه" (امیدوارم که درست نوشته باشم. حتما خانم سعدونی اصلاح می فرمایند).

زمانی که مدیریت علمی نظریه هایش را طرح کرد، انسانها را در ردیف ابزارها و فقط وسیله ای برای کسب درآمد بیشتر تصور می کرد که باید مدیر تا می تواند او را کنترل کند و مچش را بگیرد و اجازه نفس کشیدن به او ندهد، چرا که او مانند همان چرخ دنده یا پیچی بود که حرکتی را در خط تولید باعث می شد و بیشتر از این جایگاهی نداشت. حرفهایی که برای مدیریت مدرن امروز مانند سخنان کفرآمیز کافران صدر اسلام است.

مدیریت امروز جهان دقیقا خلاف این مسائل را اعتقاد دارد و عمل می کند. زمانی بود که ثروت را در دارایی های فیزیکی و ملکی می دانستند و ثروت مندترینهای دنیا مانند راکفلر و ... تا بخواهی ملک و املاک داشتند. اما امروزه ثروت در اندیشه ها است و ثروتمندترین افراد دنیا کسانی مانند بیل گیتس هستند که از اندیشه هایشان کسب ثروت می کنند.

اما آنچه که برای نوشتن این پست غلغلکم می دهد ملاحظه مدیریت پلیسی و نگاه آمرانه و سلطه مدارانه به کارمند جماعت است. چیزی که جهان سالها است با آن وداع گفته و می شنویم که در ژاپن بابت خلاقیت و ابتکار پول می دهند، نه حضور فیزیکی در محیط کار یا خیلی کشورهای دیگر که میزان کار روزانه را کم کرده اند.

گوگل درس های بزرگی را به یکایک ما می دهد که برخی از درسهایی را که خودم از این معلم سرخانه دور دست گرفته ام بازگو می کنم:

۱. نتیجه مهم است، روش رسیدن با خود فرد است.

۲. برای رسیدن به هدف باید مسیر را مهیا کرد (بی مایه و ابزار فطیر است)

۳. کسانی که با ما کار می کنند انسان هستند

۴. هر چه محیط بازتر و کارمندان راحت تر، کارایی بیشتر (دقیقا مثل محیطهای ما)

۵. دنیا، دنیای خلق است و لحظه به لحظه نو شدن

تغذیه گوگلرها، بخشی مهم از موفقیت گوگل

شما هم درسهای را که آموخته اید بنویسید.

بيشتر در مورد گوگل بدانيد: http://www.1pezeshk.com/archives/cat-1/index.html


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:51  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

هر دانشجوي رشته كتابداري و اطلاع رساني، حتما طعم تلخ هويت ناخواهي رشته اش را حتي براي يك بار هم كه شده تجربه كرده است. براي همه ما لحظاتي پيش آمده كه از خودمان به خاطر رشته مان بدمان بيايد و بر زمين و زمان و كد اشتباهي و دست نامراد تقدير و داير كنندگان رشته كتابداري با انتخاب اين اسم، صلوات بفرستيم. زينب خانم رضايي (بي نژاد) از دانشجويان خوب من در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي بودند كه اكنون فارغ التحصيل شده اند. متن جالبي را از طريق ميل برايم فرستاده اند كه درد دل خيلي از كتابداران است و شايد مرحمي بر زخمهاي كهنه دانشجويان كتابداراي. حيفم آمد كتابداراني كه مشتري دائم اين كلبه حقيرانه هستند، نوشته ايشان را نخوانند. به همين خاطر نوشته شان را بدون هر كم و كاستي اينجا مي آورم. (اين بي نژاد هم حكايتي دارد. ايشان يك دوستي داشتند كه فاميلشان "رضايي نژاد" بود و براي اينكه اينها با هم اشتباه نشود،‌ايشان را رضاييِ بي نژاد صدا مي كرديم).

*******

من يك كتابدارم !

سال ٨١ وقتی در كنكور علوم تجربی شرکت کردم شیفته درس زیست شناسي بودم و دلم مي خواست در این رشته ادامه تحصیل دهم و به همين دلیل وقتی برگه انتخاب رشته را پر کردم ٩٠% رشته ها زیست شناسي بود.وقتی روزنامه را گرفتم (آن زمان هنوز نتایج اینترنتی اعلام نمي شد) مي دانستم كه زیست قبول شده ام و این حقیقت داشت . دانشگاه منابع طبيعي گرگان. و من ناگهان احساس کردم توانايي دوري از خانواده را ندارم و گفتم من نمي روم . هر چه پدر و مادر گفتند حالا يك بار برویم هم فال است و هم تماشا . آنجا را ببین شاید تصميمت عوض شد . من گفتم نه . هر چه عمو و عمه و دايي و خاله گفتند من گفتم نه كه نه.

و مهلت ثبت نام تمام شد . و چون روزانه بود من ٢ سال از دادن كنكور محروم مي شدم. چند هفته گذشت كه فهمیدیم دانشگاه ها براي تكميل ظرفیت دوباره دانشجو پذیرش مي کنند و من هم از روي ناچاری چند رشته را انتخاب کردم و يكي از این رشته ها کتابداری دانشگاه شهید بهشتی بود و این گونه بود كه دست سرنوشت ما را به سوي رشته کتابداری هل داد.

یادم مي آید كه آن روزها برنامه مهران مديري پخش مي شد و در آن يكي از شخصیت ها رشته كتابگذاري قبول شده بود و كلي هم به این رشته علاقه داشت (خودش مي گفت از بچگی!! ) و چه بد تقارني بود این برنامه با قبول شدن من. عنوان رشته ما این بود : کتابداری در شاخه پزشكي .ما با دوستان هم رشته ایمان به شوخی مي گفتیم پزشكي در شاخه کتابداری! هر وقت كسي مي پرسید چه رشته ای مي خواني مي گفتیم اطلاع رساني و وقتی با تعجب مي پرسید خوب این چه رشته ایست ؟ ما سرمان را پايين مي انداختیم و مثل كساني كه كار خلافی انجام داده باشند مي گفتیم همان کتابداری !

و چقدر غر مي زدیم و حرص مي خوردیم و بحث مي كرديم كه چرا اسم رشته را عوض نمي کنند . چرا چنين است و چرا چنان نیست و غر مي زدیم و غر مي زدیم و غر مي زدیم . ولی امروز فهمیده ام كه غر زدن  به این مي ماند كه خودت با ميل خودت جام زهر بنوشي و چقدر روحیه انسان را ضعیف مي كند و قدرت تفکر را از آدمی مي گیرد . و در نهایت هیچ دردي را درمان نمي كند. چه اهمیتی دارد نام رشته ات چه باشد و تورا با چه عنوانی خطاب کنند. مهم این است كه تو از كاري كه انجام ميدهي لذت ببری و در نهایت آن را به بهترین شكل به انجام برسانی و احساس رضایت داشته باشی. حالا بقیه تورا هرچه مي خواهند صدا کنند: اطلاع رسان ، کتابدار ، كتابگذار و یا حتی مخزن چي.

و همیشه منتظر بودیم كه يك نفر دیگر شرایط را براي ما عوض كند و شاید منتظر چیزی بودیم شبیه معجزه. غافل از این كه كسي به ما فرصت تعارف نمي كند.ما خودمان هستیم كه باید براي خود فرصت خلق كنيم .و حتی این ما هستم كه شانس را به خانه خود دعوت مي كنيم و من این چیزها را كمي دیر فهمیدم . انسان موجود ناشكري است تقریباً همیشه از شرایطی كه دارد گله مي كند و منتظر آينده است . اما به قول معروف امروز همان فردايي است كه دیروز در انتظارش بودیم . خيلي وقت ها نمي شود شرایط را تغيير داد پس این خود ما هستیم كه باید عوض شویم . باید از لحظه ای كه در آن هستیم نهایت استفاده را داشته باشیم و از آن لذت ببریم ( به نظر من این طرز فكر منافاتي با آينده نگری ندارد). از کجا معلوم شاید دیگر فردايي براي ما نباشد . و چه عجیب است كه این طرز فكر باعث مي شود آدم چقدر احساس خوشبختی كند و از هر كاري كه انجام میدهد احساس لذت كند حتی ظرف شستن و جا رو کردن!

و چقدر زود چهار سال تمام شد و ما شدیم فارغ التحصيل و چه خوشحال بودیم كه راحت شدیم ! تصمیم گرفتم براي کارشناسی ارشد دوباره به سراغ زیست بروم اما انقدر مباحث سنگین بود كه دیدم از عهده من خارج است . و شما گفتید كه من محکوم به ادامه این رشته هستم ، چهار سال درس خواندن این محکومیت را به همراه دارد و این جمله براي من بسیار تلخ بود. محکوم؟ ولی امروز فهمیدم كه این شيرين ترین محکومیت دنياست و چقدر افسوس مي خورم كه بهترین دوران زندگیم يعني سال های دانشجويی را چه بیهوده گذراندم یا بهتر بگویم تلف کردم. چه اساتیدی داشتیم و چه استفاده ها كه نکردیم! مرحوم مزيناني ، آقای حافظيان ، دکتر خسروی آقای علي بيگ و از همه مهم تر شما. و درس هايي كه آن روزها به نظرم چه خسته کننده بود و ملال آور و چقدر امروز دلم لك زده براي يك جلسه درس سازمان دهي : فهرست نويسي ، قواعد تعيين سرشناسه و شناسه افزوده  سر عنوان های موضوعی  ، رده بندي و...ولی آآي ای دریغ و حسرت همیشگی  ، ناگهان چه زود دیر مي شود ...

دلم براي کارگاه کتابداری تنگ شده . دلم مي خواهد براي يك بار هم كه شده دوباره مي نشستیم سر کلاس سازمان دهي .. شما مثل همیشه با نگاه مهربان و لبخند گرمتان وارد کلاس مي شدید و خودم تمام منابع را براي بچه ها آماده مي کردم (چون در زمان کلاس به دلیل سنگینی منابع بچه ها این كار را به هم پاس مي دادند ) دیگر بعد از گذشت يك ساعت و نیم نمي گفتم استاد آنتراك  و هنوز نیم ساعت مانده به پایان کلاس نمي گفتم استاد خسته نباشید...

و من تمام این ها را امروز فهمیده ام . كمي دیر شده اما هنوز فرصت باقی است و امروز دلم مي خواهد کتابداری را ادامه دهم و با افتخار بگویم من يك كتابدارم فقط و فقط کتابدار

  

و يك نيمچه شعری از خودم! در وصف کتاب:

اويي كه گرفته است از من تب و تاب                     گرداند مرا مست و ربود از من خواب

در گاه بلا گرفتم از او اندرز                               كرده است مرا بزرگ در حین شباب

گفته است به من كه رفته ای راه خطا                    تغيير بده تا نشوی زار و خراب

آن دم كه شدم ملول تکرار زمان                         رفتم به درون باغ زیبای کتاب

 

به امید پیروزی و موفقیت های بزرگ آينده

زینب رضائي

يك كتابدار حرفه اي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

چند وقت پيش يك پيام به گروه بحث كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه فردوسي مشهد (LIS) كه زحمت مديريت آن را براي بيش از يك دهه آقاي دكتر فتاحي به عهده دارند ارسال شد با عنوان "چرا ما رمان مي خوانيم؟". چند پاسخ به آن پيام داده شد ولي توجه چنداني را جلب نكرد. براي من خيلي مهم بود كه ديگران چه پاسخي مي دهند. من فقط پيوند اين دلگفته  را فرستادم كه بخشي از دلايل خواندنم در آن آمده است. اما بازهم دلم نيامد كه بي تفاوت از كنار آن بگذرم. چون در حقيقت اين سئوال خود من هم بود و دوست داشتم دلايل ديگران را هم براي خواندن بدانم.

اولين كسي كه به ذهنم رسيد و فكر كردم كه شايسته ترين فرد براي اين پاسخ است، دوست خوبم رويا خانم مكتبي بود. خوشبختانه من اين شانس را داشته ام كه دوستان خوب خيلي زيادي داشته باشم كه يكي از بهترينهاي آنها همين رويا خانم مكتبي است. دوستي كه بخش زيادي از داشته هاي ادبي ام را مديون او هستم. اگر ايشان و دوره هاي رمان خواني مشترك و كتابهاي خوبي كه توصيه كرد يا هديه كرد نبود، دوره دكترايمان در اهواز اين همه خاطره انگيز نمي شد. با ايشان و اميرخان اصنافي كتاب مي خوانديم و مدتها با كتابهايي كه خوانده بوديم، سرگرم بوديم و در فضاي خيال انگيز و زيباي آنها غوطه ور و هيچ غم دنيوي را باكمان نبود. به حق كه ادبيات را خوب مي داند و از همه مهمتر با ديگران به راحتي به اشتراك مي گذارد. خيلي منتظر شدم تا پاسخش را بخوانم اما خبري نشد. غافل از اينكه او هم مثل خيلي از دوستان ديگر اين روزها ميلهاي گروه بحث را دريافت نمي كند. ميل را برايش فوروارد كردم و خواهش كردم پاسخي به آن بدهد. او هم پاسخي جانانه نوشته كه دلم نيامد دوستان وفادار اين كلبه را از خواندنش محروم كنم و عين آن را در اينجا درج مي كنم.

***********

 سلام داداش

ممنونم که این سوال را برا ی من فوروارد کردی چون مدتی است به مدد یاهو هیچ یک از ایمیل های گروه بحث را دریافت نمی کنم و در عالم بی خبری به سر می برم. و اما در مورد رمان و داستان:

راستش خواندن هر رمانی برای من مثل تجربه کردن یک زندگی تازه است. آشنایی با آدم های تازه و گذراندن بخشی از زندگی با آنها. در طول سالهای عمرم در موقعیت هایی قرار گرفته ام که می توان آنها را شکست، زمین خوردن يا چيزی شبیه به اين نامید. در چنین موقعیت هایی خواندن یک رمان نجاتم داده است. طوبی و معنای شب شهرنوش پارسی پور و وداع با اسلحه همینگوی از جمله این رمان ها بوده اند. هرگز حسی را که بعد از خواندن این کتاب ها داشته ام فراموش نمی کنم. گاهی نیز یک رمان مسیر زندگی و سرنوشتم را عوض کرده است. پرنده خارزار در زندگی من چنین نقشی داشته است. کتابی که هنوز در کتابخانه بالینی من جای دارد و شخصیت های آن در ذهن من زندگی می کنند، انگار که جایی در همین نزدیکی حضور دارند. گاهی حتی برایشان مصداقی در عالم واقع پیدا می کنم و پیش خودم می گویم چه جالب! مثل مگی! يا مثلن: به قول فیونا ...

گاهی لحظه ها و دقایق دشوار با خواندن یک رمان آسان سپری می شود. مثل وقتی که بر بالین خواهرم در بیمارستان شب را به صبح می رساندم و رمان خانم مسعود بهنود با من بود.

گاهی نیز بعد از اتمام یک کار سخت فقط یک رمان است که خستگی را از تنم به در می برد: بازی آخر بانو خستگی آزمون جامع را از تنم به در کرد. گاهی نیز خودم به تمامی در آن رمان می بینم و در شگفت می مانم که این نویسنده چطور توانسته حس مرا به این خوبی توصیف کند بدون اینکه هرگز در زندگی اش مرا دیده باشد و شناخته باشد!  (از بردن نام این یکی معذورم دارید!)

بعضی رمان ها هم به بهانه های ساده و کوچک خوشبختی تبدیل می شوند: رمان جاودانه و به یادماندنی چراغ ها را من خاموش می کنم از این نوع است. خوشبختی که دوست دارم با دیگران در آن سهیم باشم. مثل عطر سنبل عطر کاج.

گاهی هم بعضی رمان ها تکانم می دهد. تا مدتها به آدم های آن رمان فکر می کنم و به خلاقیت نویسنده اش: مثل همنوایی شبانه ارکستر چوبها.

یک رمان هم هست که به نوعی جایکزین کودکی از دست رفته و تنهایی و انزوای آن زمان است. برای من که نوجوانی تنها و گوشه گیر بودم رمان جین ایر حکم همبازی آن دوران را دارد.

اما هرگز تا کسی را ندیده باشم یا شناختی نسبی از او نداشته باشم نمی توانم رمانی را به او توصیه کنم.

رمان ها مثل آدم ها هستند. در عین حال که خوب و بد دارند، خیلی هم با هم متفاوت هستند. دو تا آدم هر چقدر هم خوب باشند ممکن است به دلیل تفاوت هایشان نتوانند با هم دوست شوند. هرکسی دنبال دوستی همراه و همدل است. رمان ها هم مثل دوست آدم ها هستند. کافی است با روحیات آنها سازگار باشند، خوب یا بد!.


یا حق

قربانت

رویا مکتبی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

مثل اینکه فعلا نوشته های این وبلاگ به "هفته نوشته"تبدیل شده است. چاره ای نیست باید تحمل کنید تا خودم را از نو بسازم (البته لطف می کنید که تحمل می کنید). امروز اولین روزی است که بعد از یک ماه به کتابخانه ملی آمده ام. انگار سالهاست که نه خوانده ام و نه نوشتم. عطش عمیقی به نوشتن احساس می کنم و دلم برای خواندن تاپ تاپ می کند. امیدوارم بازهم فاصله ای چنین طولانی برایم پیش نیاید که ویرانگر است.

 هفته پیش، روز پنجشنبه ۲/۳/۸۷، همایش "کتابخانه ها: مراکز مدیریت دانش" در شهر زیبا و تاریخی همدان برگزار شد. ما هم یک تیر و چند نشان کردیم.

اول اینکه در همایش شرکت کردم. برایم خیلی وجدآور بود که بالاخره در زادگاهم و  استان خودم می توانم در همایشی تخصصی در مورد کتابداری شرکت کنم. مقاله ام را با عنوان "نقش مدیریت اینترنت در اقتصاد دانش محور" ارائه کردم (چکیده این مقاله در ادامه مطلب آمده است). خوشبختانه ظاهرا مقاله بدی نبود چون در انتهای همایش به عنوان مقاله برتر برگزیده شد و جایزه ای هم نصیب ما کرد. برایم اینکه سوژه مورد پسند واقع شده بود خیلی خوشحال کننده بود. (می بینید که دنیای ما آدمها چقدر کوچک است. در هر سن و سالی و در هر شرایطی چه چیزهای کوچکی ما را خوشحال می کنند). دوستان عضو هیات علمی و دانشجویان کتابداری همدان الحق که سنگ تمام گذاشته بودند و فضای خیلی خوبی فراهم آورده بودند. جالب اینکه در سطح استان همدان ۵ گروه کتابداری فعالیت دارند و امور کتابداری و اطلاع رسانی در سطح این استان قدیمی خیلی رونق دارد.

در انتهای همایش هم انتخابات شاخه استان همدان انجمن کتابداری و اطلاع رسانی برگزار شد. خوشبختانه مراسم انتخابات به خوبی برگزار شد و افراد خیلی خوبی انتخاب شدند. امیدوارم با همین شور و شوق ادامه بدهند و فعالیتهای خوبی را در سطح استان همدان شاهد باشیم.

روز قبل از همایش برای بازدید از وضعیت کتابخانه و نهاد اطلاع رسانی "مرکز تحقیقات منابع طبیعی و امور دام" استان همدان به این مرکز مراجعه کردم. کتابخانه تخصصی خوبی با نزدیک به ۱۱ هزار جلد کتاب دارند، اما آنها هم به آفت جابه جایی مداوم دچار شده اند. هر چند وقت یکبار کتابخانه باید وسائلش را جمع کرده و به جای دیگری منتقل شود. یاد این ضرب المثل افتادم که "هر دو بار اسباب کشی مساوی است با یک آتش سوزی".

از ایستگاه تحقیقات گردوی کشور در شهرستان تویسرکان هم دیدن کردم. بیش از ۳۰۰ نوع از ارقام مختلف گردوی داخلی و خارجی به صورت کلکسیون در این ایستگاه نگهداری می شود. پژوهشگران این مرکز و دانشجویان باغبانی و کشاورزی کارهای پژوهشی جالبی در این ایستگاه انجمن می دهند. ولی کمی باران و خشکسالی لطمات زیادی به درختهای ایستگاه زده است.

روز چهارشنبه، ۸/۳/۸۷، کارگاه آموزشی "فهرستنویسی منابع اینترنتی" را در رادیو برگزار کردم. شرکت کنندگان کارکنان آرشیو موسیقی رادیو بودند که همه  دارای تحصیلات کتابداری بودند. کارگاه خوبی بود و تعامل خوبی با همکاران آرشیو برقرار شد. خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم. نکته جالب اینکه در صدا و سیما در زمینه کتابداری و اطلاع رسانی چقدر سوژه های بکر و ضروری برای پژوهش و کار کردن وجود دارد. تهیه اصطلاحنامه آرشیو، روشهای فهرستنویسی و رده بندی منابع آرشیوی، ابرداده های منابع آرشیوی و... از جمله زمینه های شدیدا مورد نیاز برای کار هستند. به نظرم رسید که کارگاهی آموزشی در زمینه سازماندهی منابع آرشیوی از طرف کمیته آموزش انجمن برگزار کنیم. اما دوستان اظهار داشتند که یک استاد قدر و قوی که این موضوع را خیلی خوب کار کرده و تسلط داشته باشد را نمی توانند معرفی کنند. این ایراد به سازمان صدا و سیما وارد است که در طول این سالها نتوانسته است زمینه ای ایجاد کند که چنین افرادی تربیت شده و امور جاری و جدید کتابداری و اطلاع رسانی در صدا  و سیما را راهبری کنند. 

نکته جالب این کارگاه این بود که فناوری اطلاعات به طور کلی با ما سر ناسازگاری گذاشت. اول اینکه پورتهای یو.اس.بی. لپ تاپ خودم از کار افتاد. پورت یو.اس.بی. رایانه استاد هم کار نمی کرد. وب سایت شخصی ام که دستنامه قواعد فهرستنویسی و برخی مطالب دیگر بر روی آن قرار داشت هم به سلامتی باز نشد. وب سایت کتابخانه دیجیتالی مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی قم هم که نمونه های فارسی منابع اینترنتی فارسی فهرستنویسی شده را دارد، باز نشد. خلاصه علی رغم بی مددی الکترونیکی  و به مدد راهکارهای جایگزین، خوشبختانه مشکلی در برگزاری کارگاه پیش نیامد.

کرمهای ابریشم مان هم با ما به سفر آمدند. فرزاد دلش نیامد که آنها را تنها بگذارد. همه آنها هم پیله بسته اند و لحظه شماری می کنیم برای بیرون آمدن پروانه های قشنگ از پیله هایشان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:4  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

هفته پیش و هفته پیش از آن تماما به نمایشگاه بازی گذشت. خوشبختانه مجالی بود که خیلی از دوستان این فضای مجازی را در فضای واقعی زیارت کنیم و کلی باعث خرسندی شد. نشست ها و کارگاههای نمایشگاه به زعم خودمان و بازخوردهای خیلی از دوستان که اظهار لطف کردند، به خوبی برگزار شد. همچنان نقایصی داشت و در آینده هم خواهد داشت. اما باز خوب بود. فضایی بود و پاتوقی و آن داستان همیشگی "گفتگو دانش خلق می کند".

در این خلال و  از پشت دیوارهای نازک اتاق مدیریت نشستها، جسته و گریخته چیزهایی از کارگاهها و نشستها شنیدم که برخی را که یادم مانده ذکر می کنم:

در کارگاه "اقتصاد نشر" آقای خیرخواه اشاره جالبی کردند که چاپ و نشر در کشور ما فعالیتی فرهنگی تلقی می شود، در حالی که اصل و اساسش اقتصاد است. ناشر و چاپخانه و ... خیلی اوقات اصلا به فرهنگ و فرهنگی بودن کاری ندارند و اگر دست و پایی داشته یا راهی داشته باشند که از سرمایه شان بهتر استفاده کنند، تمام عزت و احترام کار فرهنگی نشر را یک جا واگذار کرده و سودای خویش پیش می گیرند. صد البته خیلی اوقات هم این کارهای فرهنگی و بدون سود آنچنانی از روی عشق اتفاق می افتد. حرفشان را تا حدودی قبول دارم.

 آقای حیدری نژاد در کارگاه "مقدمات خبرنگاری" چند نکته گفتند که این دوتا یادم مانده:

خبرنگار باید باور داشته باشد که همیشه خبری هست.

خلاقیت در خبرنگاری خیلی مهم است. اگر گفته شد که "سگی مردی را گاز گرفت" این بار خبری چندانی ندارد. اگر چنین اتفاقی بیافتد بار خبری زیادی دارد "مردی سگی را گاز گرفت"

هفته پیش، در سازمان ما یعنی "سازمان آموزش و تحقیقات کشاورزی" نمایشگاهی از فعالیتهای "موسسه تحقیقات کرم ابریشم" برگزار شد. آقایی به نام مهندس بیابانی، در این نمایشگاه توضیح می دانند. جای همه دوستان خالی. ایشان سواد عمومی بسیار خوبی داشتند، مسلط، با علاقه و از روی عشق توضیح می دادند و چندین بار بنده برای استماع سخنان و توضیحاتشان رفتم. دفعه قبل هم که آمده بودند، چندین بار مستمع سخنانشان بودم. آنچنان دنیای اعجاب انگیز کرم ابریشم را تشریح می کردند که از شنیدن صحبتهایشان سیر نمی شدیم. بازهم معجزه عشق به کار را دیدم و کمی امیدوار شدم. جملاتی هم گفتند که اینها یادم مانده: "ریسک یعنی خلاقیت". تفکر دولتی، تفکری محدود کننده و دشمن خلاقیت است. در آخر هم آنقدر علاقه مند شدم که چند تایی کرم ابریشم گرفتم و الان هنوز منتظریم تا پیله ببندند و هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه باید ابتدا برگ توت تر و تازه برای آنها بیاورم و بریزم. بچه ها هم حسابی با آنها زندگی می کنند. فرزاد که کلی با آنها نمایش اجرا می کند و فربد کوچولو هم که اگر غافل شوی، یکی دو تای انها را نوش جان کرده است یا له کرده است.

روز جمعه در نمایشگاه فرزاد خان هم همراهم بود. طفلک آنقدر بابا ندیده شده بود که علی رغم اینکه مریض بود، حاضر نشد ظهر به خانه برود و پا به پای من تا ساعت ۹ شب در نمایشگاه ماند. جالب تر از همه این بود که وقتی من دستگاه ضبط صدای مدرس کارگاه را بر روی کامپیوتر روشن کردم و احسان خان محمدی کارگاه وب ۲ را شروع کرد، فرزاد همچنان پشت تریبون ماند و به عنوان دستیار احسان، تا نیمی از کارگاه مسئولیت پرت کردن حواس شرکت کنندگان را به عهده گرفت. برایم جالب بود که زیاد جوگیر نشد و حرکت چندان غیر معقولی انجام نداد. هر لحظه انتظار به هم ریختن چیزی یا بر هم ریختن نظم عمومی و خصوصی کارگاه را داشتم که خوشبختانه به خیر و خوشی تمام شد و اتفاقی نیافتاد.

این هفته یعنی پنجشنبه هم قرار است به شهر و دیار خودمان برگردیم و در همایش "کتابخانه ها: مراکز مدیریت دانش"  در شهر همدان شرکت کنیم.

در رادیو جوان، برنامه ای که آقای مهران دوستی مجری آن است و حدود بین ساعت ۴ و ۵ پخش می شود به صورت سریالی، بخشهایی از کتاب "راز" معروف را اجرا می کنند. خیلی طرفدار دارد. یکی از جملات امروز آن این بود که "خانمی که خیلی دوست داشت نسخه ای از کتاب راز داشته باشد و نمی توانست آن را بخرد، کپی جلد آن را بر روی تابلو یا یخچال ؟ خانه اش نصب کرد و دو روز بعد یکی از دوستانش نسخه ای از کتاب راز را به او اهدا کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

امروز دوستي پرسيد آيا برنامه ديشب را در مورد "باغ سنگي" از تلوزيون ديدي؟ طبق معمول چون خيلي خيلي كم تلوزيون مي بينم جواب دادم خير؟  وقتي كمي از آن را تعريف كرد مشتاق شدم ببينم جريان چيست؟ باغ سنگي را گوگلينگ كردم و خوشبختانه اطلاعات زيادي يافتم. حكايت مردي است ناشنوا كه در جايي بين سيرجان و بندرعباس در جايي كه خيلي كوير است، باغي بنا كرده از سنگ. او بيش از ۴۰ سال از عمرش را گذاشته و سنگهايي را از جاهاي مختلف آورده و به ساقه هاي خشك درختان آويزان كرده است. او اين باغ را به ثبت رسانده و يكي از جاهاي ديدني ايران به شمار مي آيد.

اما چه ربطي به ما و وبلاگ ما دارد.

اول اينكه اين كارش مرا به ياد فرد مشابهي در روستايمان انداخت. در روستاي ما يعني آرتيمان، خانم پيري بود كه خانه اي خشتي و مسن تر از خودش داشت. او عادت داشت هر كجا تلق پلاستيكي پيدا مي كرد جمع كرده در دكوراسيون بيروني خانه اش از آن استفاده كرده و خانه اي درست كرده بود عجيب و غريب. خيلي تاسف مي خورم كه چرا آن وقت عقلم نرسيد كه از اين خانه جالب عكسي بگيرم و روزي مثل الان ارائه اش كنم. اتفاقا اين پيرزن هم مانند آن پيرزني كه مرادي كرمان در كتاب "شما كه غريبه نيستيد" توصيف مي كند، هر وقت از چند صد متري باغ يا خانه اش رد مي شدي، با دليل و بي دليل شروع مي كرد به فحش دادن و اين يكي از سرگرمي بچه ها براي وقتهايي بود كه حوصله شان سر مي رفت. بعدها هم كه او مرد و خانه اش را خراب كردند و به قاعده يك كاميون پلاستيك از لابه لاي خشتهاي آن در آوردند.

با ديدن درويش خان و كارهايش ياد آن پيرزن افتادم. باري، درويش خان عمري را براي جمع كردن و آويزان كردن سنگهايش و ساختن باغي در كوير گذرانده است. اگر چه كارش غير عادي است، اما ردپاي اراده اي پولادين را در سنگها و باغش مي توان يافت. فكرش را بكنيد كه كسي ۴۰ سال عمرش را صرف اين كند كه چنين كاري را انجام دهد. ذره ذره و قطعه قطعه سنگ جمع كند. اگرچه به ظاهر ثمري و اثري ممكن است نداشته باشد. اما او كاري كرده منحصر به فرد و جهاني كه كمتر كسي مي تواند انجام دهد و نامش و باغش در فهرست آثار ماندني ثبت شده است.

همه اينها را گفتم كه عظمت اراده را بازگو كنم. نمي شود تصور كرد كه يك روز را در كوير به دنبال سنگ گشتن يعني چه و حالا ۴۰ سال. او براي خودش دنيايي زيبا با تصورات و شغلي خلاقانه ايجاد كرده است و عاملي براي بقاي خود يافته است. فرقي هم نمي كند كه چه آرماني داري. مهم اين است كه باشد و موتور محرك تو و زندگي ات باشد. همه ما فكر مي كنيم كه حتما بايد جهان را كلهم اجمعين زير و زبر كنيم تا كاري كرده باشيم. در حالي كه هر كاري را اگر خوب دنبال كني و تا رسيدن به نتيجه از آن دل نكني، قطعا نتايج سحرآميزي خواهد داشت. اتفاقا به فيلمي از پرويز کيمياويبه نام "باغ سنگي" برخوردم كه ظاهرا حكايت همين باغ و درويش خان است كه در سال 1355 ساخته شده است. اين هم يكي ديگر از نتايج جالب اين كار عجيب درويش خان.

در جستجوي اين باغ سنگي كه بودم به يك سايت جالب ديگر از يك آدم عاشق و جالب ديگر پيدا كردم كه ارزش ديدن دارد.

http://www.wwwebart.com/riverart/persian/index.htm

 

پي نوشت: گوگلينگ = جستجوي اطلاعات در گوگل

باغ سنگي درويش خان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط محسن حاجي زين العابديني  |