تبليغاتX
دل گفته ها

دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...

هر دانشجوي رشته كتابداري و اطلاع رساني، حتما طعم تلخ هويت ناخواهي رشته اش را حتي براي يك بار هم كه شده تجربه كرده است. براي همه ما لحظاتي پيش آمده كه از خودمان به خاطر رشته مان بدمان بيايد و بر زمين و زمان و كد اشتباهي و دست نامراد تقدير و داير كنندگان رشته كتابداري با انتخاب اين اسم، صلوات بفرستيم. زينب خانم رضايي (بي نژاد) از دانشجويان خوب من در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي بودند كه اكنون فارغ التحصيل شده اند. متن جالبي را از طريق ميل برايم فرستاده اند كه درد دل خيلي از كتابداران است و شايد مرحمي بر زخمهاي كهنه دانشجويان كتابداراي. حيفم آمد كتابداراني كه مشتري دائم اين كلبه حقيرانه هستند، نوشته ايشان را نخوانند. به همين خاطر نوشته شان را بدون هر كم و كاستي اينجا مي آورم. (اين بي نژاد هم حكايتي دارد. ايشان يك دوستي داشتند كه فاميلشان "رضايي نژاد" بود و براي اينكه اينها با هم اشتباه نشود،‌ايشان را رضاييِ بي نژاد صدا مي كرديم).

*******

من يك كتابدارم !

سال ٨١ وقتی در كنكور علوم تجربی شرکت کردم شیفته درس زیست شناسي بودم و دلم مي خواست در این رشته ادامه تحصیل دهم و به همين دلیل وقتی برگه انتخاب رشته را پر کردم ٩٠% رشته ها زیست شناسي بود.وقتی روزنامه را گرفتم (آن زمان هنوز نتایج اینترنتی اعلام نمي شد) مي دانستم كه زیست قبول شده ام و این حقیقت داشت . دانشگاه منابع طبيعي گرگان. و من ناگهان احساس کردم توانايي دوري از خانواده را ندارم و گفتم من نمي روم . هر چه پدر و مادر گفتند حالا يك بار برویم هم فال است و هم تماشا . آنجا را ببین شاید تصميمت عوض شد . من گفتم نه . هر چه عمو و عمه و دايي و خاله گفتند من گفتم نه كه نه.

و مهلت ثبت نام تمام شد . و چون روزانه بود من ٢ سال از دادن كنكور محروم مي شدم. چند هفته گذشت كه فهمیدیم دانشگاه ها براي تكميل ظرفیت دوباره دانشجو پذیرش مي کنند و من هم از روي ناچاری چند رشته را انتخاب کردم و يكي از این رشته ها کتابداری دانشگاه شهید بهشتی بود و این گونه بود كه دست سرنوشت ما را به سوي رشته کتابداری هل داد.

یادم مي آید كه آن روزها برنامه مهران مديري پخش مي شد و در آن يكي از شخصیت ها رشته كتابگذاري قبول شده بود و كلي هم به این رشته علاقه داشت (خودش مي گفت از بچگی!! ) و چه بد تقارني بود این برنامه با قبول شدن من. عنوان رشته ما این بود : کتابداری در شاخه پزشكي .ما با دوستان هم رشته ایمان به شوخی مي گفتیم پزشكي در شاخه کتابداری! هر وقت كسي مي پرسید چه رشته ای مي خواني مي گفتیم اطلاع رساني و وقتی با تعجب مي پرسید خوب این چه رشته ایست ؟ ما سرمان را پايين مي انداختیم و مثل كساني كه كار خلافی انجام داده باشند مي گفتیم همان کتابداری !

و چقدر غر مي زدیم و حرص مي خوردیم و بحث مي كرديم كه چرا اسم رشته را عوض نمي کنند . چرا چنين است و چرا چنان نیست و غر مي زدیم و غر مي زدیم و غر مي زدیم . ولی امروز فهمیده ام كه غر زدن  به این مي ماند كه خودت با ميل خودت جام زهر بنوشي و چقدر روحیه انسان را ضعیف مي كند و قدرت تفکر را از آدمی مي گیرد . و در نهایت هیچ دردي را درمان نمي كند. چه اهمیتی دارد نام رشته ات چه باشد و تورا با چه عنوانی خطاب کنند. مهم این است كه تو از كاري كه انجام ميدهي لذت ببری و در نهایت آن را به بهترین شكل به انجام برسانی و احساس رضایت داشته باشی. حالا بقیه تورا هرچه مي خواهند صدا کنند: اطلاع رسان ، کتابدار ، كتابگذار و یا حتی مخزن چي.

و همیشه منتظر بودیم كه يك نفر دیگر شرایط را براي ما عوض كند و شاید منتظر چیزی بودیم شبیه معجزه. غافل از این كه كسي به ما فرصت تعارف نمي كند.ما خودمان هستیم كه باید براي خود فرصت خلق كنيم .و حتی این ما هستم كه شانس را به خانه خود دعوت مي كنيم و من این چیزها را كمي دیر فهمیدم . انسان موجود ناشكري است تقریباً همیشه از شرایطی كه دارد گله مي كند و منتظر آينده است . اما به قول معروف امروز همان فردايي است كه دیروز در انتظارش بودیم . خيلي وقت ها نمي شود شرایط را تغيير داد پس این خود ما هستیم كه باید عوض شویم . باید از لحظه ای كه در آن هستیم نهایت استفاده را داشته باشیم و از آن لذت ببریم ( به نظر من این طرز فكر منافاتي با آينده نگری ندارد). از کجا معلوم شاید دیگر فردايي براي ما نباشد . و چه عجیب است كه این طرز فكر باعث مي شود آدم چقدر احساس خوشبختی كند و از هر كاري كه انجام میدهد احساس لذت كند حتی ظرف شستن و جا رو کردن!

و چقدر زود چهار سال تمام شد و ما شدیم فارغ التحصيل و چه خوشحال بودیم كه راحت شدیم ! تصمیم گرفتم براي کارشناسی ارشد دوباره به سراغ زیست بروم اما انقدر مباحث سنگین بود كه دیدم از عهده من خارج است . و شما گفتید كه من محکوم به ادامه این رشته هستم ، چهار سال درس خواندن این محکومیت را به همراه دارد و این جمله براي من بسیار تلخ بود. محکوم؟ ولی امروز فهمیدم كه این شيرين ترین محکومیت دنياست و چقدر افسوس مي خورم كه بهترین دوران زندگیم يعني سال های دانشجويی را چه بیهوده گذراندم یا بهتر بگویم تلف کردم. چه اساتیدی داشتیم و چه استفاده ها كه نکردیم! مرحوم مزيناني ، آقای حافظيان ، دکتر خسروی آقای علي بيگ و از همه مهم تر شما. و درس هايي كه آن روزها به نظرم چه خسته کننده بود و ملال آور و چقدر امروز دلم لك زده براي يك جلسه درس سازمان دهي : فهرست نويسي ، قواعد تعيين سرشناسه و شناسه افزوده  سر عنوان های موضوعی  ، رده بندي و...ولی آآي ای دریغ و حسرت همیشگی  ، ناگهان چه زود دیر مي شود ...

دلم براي کارگاه کتابداری تنگ شده . دلم مي خواهد براي يك بار هم كه شده دوباره مي نشستیم سر کلاس سازمان دهي .. شما مثل همیشه با نگاه مهربان و لبخند گرمتان وارد کلاس مي شدید و خودم تمام منابع را براي بچه ها آماده مي کردم (چون در زمان کلاس به دلیل سنگینی منابع بچه ها این كار را به هم پاس مي دادند ) دیگر بعد از گذشت يك ساعت و نیم نمي گفتم استاد آنتراك  و هنوز نیم ساعت مانده به پایان کلاس نمي گفتم استاد خسته نباشید...

و من تمام این ها را امروز فهمیده ام . كمي دیر شده اما هنوز فرصت باقی است و امروز دلم مي خواهد کتابداری را ادامه دهم و با افتخار بگویم من يك كتابدارم فقط و فقط کتابدار

  

و يك نيمچه شعری از خودم! در وصف کتاب:

اويي كه گرفته است از من تب و تاب                     گرداند مرا مست و ربود از من خواب

در گاه بلا گرفتم از او اندرز                               كرده است مرا بزرگ در حین شباب

گفته است به من كه رفته ای راه خطا                    تغيير بده تا نشوی زار و خراب

آن دم كه شدم ملول تکرار زمان                         رفتم به درون باغ زیبای کتاب

 

به امید پیروزی و موفقیت های بزرگ آينده

زینب رضائي

يك كتابدار حرفه اي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

چند وقت پيش يك پيام به گروه بحث كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه فردوسي مشهد (LIS) كه زحمت مديريت آن را براي بيش از يك دهه آقاي دكتر فتاحي به عهده دارند ارسال شد با عنوان "چرا ما رمان مي خوانيم؟". چند پاسخ به آن پيام داده شد ولي توجه چنداني را جلب نكرد. براي من خيلي مهم بود كه ديگران چه پاسخي مي دهند. من فقط پيوند اين دلگفته  را فرستادم كه بخشي از دلايل خواندنم در آن آمده است. اما بازهم دلم نيامد كه بي تفاوت از كنار آن بگذرم. چون در حقيقت اين سئوال خود من هم بود و دوست داشتم دلايل ديگران را هم براي خواندن بدانم.

اولين كسي كه به ذهنم رسيد و فكر كردم كه شايسته ترين فرد براي اين پاسخ است، دوست خوبم رويا خانم مكتبي بود. خوشبختانه من اين شانس را داشته ام كه دوستان خوب خيلي زيادي داشته باشم كه يكي از بهترينهاي آنها همين رويا خانم مكتبي است. دوستي كه بخش زيادي از داشته هاي ادبي ام را مديون او هستم. اگر ايشان و دوره هاي رمان خواني مشترك و كتابهاي خوبي كه توصيه كرد يا هديه كرد نبود، دوره دكترايمان در اهواز اين همه خاطره انگيز نمي شد. با ايشان و اميرخان اصنافي كتاب مي خوانديم و مدتها با كتابهايي كه خوانده بوديم، سرگرم بوديم و در فضاي خيال انگيز و زيباي آنها غوطه ور و هيچ غم دنيوي را باكمان نبود. به حق كه ادبيات را خوب مي داند و از همه مهمتر با ديگران به راحتي به اشتراك مي گذارد. خيلي منتظر شدم تا پاسخش را بخوانم اما خبري نشد. غافل از اينكه او هم مثل خيلي از دوستان ديگر اين روزها ميلهاي گروه بحث را دريافت نمي كند. ميل را برايش فوروارد كردم و خواهش كردم پاسخي به آن بدهد. او هم پاسخي جانانه نوشته كه دلم نيامد دوستان وفادار اين كلبه را از خواندنش محروم كنم و عين آن را در اينجا درج مي كنم.

***********

 سلام داداش

ممنونم که این سوال را برا ی من فوروارد کردی چون مدتی است به مدد یاهو هیچ یک از ایمیل های گروه بحث را دریافت نمی کنم و در عالم بی خبری به سر می برم. و اما در مورد رمان و داستان:

راستش خواندن هر رمانی برای من مثل تجربه کردن یک زندگی تازه است. آشنایی با آدم های تازه و گذراندن بخشی از زندگی با آنها. در طول سالهای عمرم در موقعیت هایی قرار گرفته ام که می توان آنها را شکست، زمین خوردن يا چيزی شبیه به اين نامید. در چنین موقعیت هایی خواندن یک رمان نجاتم داده است. طوبی و معنای شب شهرنوش پارسی پور و وداع با اسلحه همینگوی از جمله این رمان ها بوده اند. هرگز حسی را که بعد از خواندن این کتاب ها داشته ام فراموش نمی کنم. گاهی نیز یک رمان مسیر زندگی و سرنوشتم را عوض کرده است. پرنده خارزار در زندگی من چنین نقشی داشته است. کتابی که هنوز در کتابخانه بالینی من جای دارد و شخصیت های آن در ذهن من زندگی می کنند، انگار که جایی در همین نزدیکی حضور دارند. گاهی حتی برایشان مصداقی در عالم واقع پیدا می کنم و پیش خودم می گویم چه جالب! مثل مگی! يا مثلن: به قول فیونا ...

گاهی لحظه ها و دقایق دشوار با خواندن یک رمان آسان سپری می شود. مثل وقتی که بر بالین خواهرم در بیمارستان شب را به صبح می رساندم و رمان خانم مسعود بهنود با من بود.

گاهی نیز بعد از اتمام یک کار سخت فقط یک رمان است که خستگی را از تنم به در می برد: بازی آخر بانو خستگی آزمون جامع را از تنم به در کرد. گاهی نیز خودم به تمامی در آن رمان می بینم و در شگفت می مانم که این نویسنده چطور توانسته حس مرا به این خوبی توصیف کند بدون اینکه هرگز در زندگی اش مرا دیده باشد و شناخته باشد!  (از بردن نام این یکی معذورم دارید!)

بعضی رمان ها هم به بهانه های ساده و کوچک خوشبختی تبدیل می شوند: رمان جاودانه و به یادماندنی چراغ ها را من خاموش می کنم از این نوع است. خوشبختی که دوست دارم با دیگران در آن سهیم باشم. مثل عطر سنبل عطر کاج.

گاهی هم بعضی رمان ها تکانم می دهد. تا مدتها به آدم های آن رمان فکر می کنم و به خلاقیت نویسنده اش: مثل همنوایی شبانه ارکستر چوبها.

یک رمان هم هست که به نوعی جایکزین کودکی از دست رفته و تنهایی و انزوای آن زمان است. برای من که نوجوانی تنها و گوشه گیر بودم رمان جین ایر حکم همبازی آن دوران را دارد.

اما هرگز تا کسی را ندیده باشم یا شناختی نسبی از او نداشته باشم نمی توانم رمانی را به او توصیه کنم.

رمان ها مثل آدم ها هستند. در عین حال که خوب و بد دارند، خیلی هم با هم متفاوت هستند. دو تا آدم هر چقدر هم خوب باشند ممکن است به دلیل تفاوت هایشان نتوانند با هم دوست شوند. هرکسی دنبال دوستی همراه و همدل است. رمان ها هم مثل دوست آدم ها هستند. کافی است با روحیات آنها سازگار باشند، خوب یا بد!.


یا حق

قربانت

رویا مکتبی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط محسن حاجي زين العابديني  | 

مثل اینکه فعلا نوشته های این وبلاگ به "هفته نوشته"تبدیل شده است. چاره ای نیست باید تحمل کنید تا خودم را از نو بسازم (البته لطف می کنید که تحمل می کنید). امروز اولین روزی است که بعد از یک ماه به کتابخانه ملی آمده ام. انگار سالهاست که نه خوانده ام و نه نوشتم. عطش عمیقی به نوشتن احساس می کنم و دلم برای خواندن تاپ تاپ می کند. امیدوارم بازهم فاصله ای چنین طولانی برایم پیش نیاید که ویرانگر است.

 هفته پیش، روز پنجشنبه ۲/۳/۸۷، همایش "کتابخانه ها: مراکز مدیریت دانش" در شهر زیبا و تاریخی همدان برگزار شد. ما هم یک تیر و چند نشان کردیم.

اول اینکه در همایش شرکت کردم. برایم خیلی وجدآور بود که بالاخره در زادگاهم و  استان خودم می توانم در همایشی تخصصی در مورد کتابداری شرکت کنم. مقاله ام را با عنوان "نقش مدیریت اینترنت در اقتصاد دانش محور" ارائه کردم (چکیده این مقاله در ادامه مطلب آمده است). خوشبختانه ظاهرا مقاله بدی نبود چون در انتهای همایش به عنوان مقاله برتر برگزیده شد و جایزه ای هم نصیب ما کرد. برایم اینکه سوژه مورد پسند واقع شده بود خیلی خوشحال کننده بود. (می بینید که دنیای ما آدمها چقدر کوچک است. در هر سن و سالی و در هر شرایطی چه چیزهای کوچکی ما را خوشحال می کنند). دوستان عضو هیات علمی و دانشجویان کتابداری همدان الحق که سنگ تمام گذاشته بودند و فضای خیلی خوبی فراهم آورده بودند. جالب اینکه در سطح استان همدان ۵ گروه کتابداری فعالیت دارند و امور کتابداری و اطلاع رسانی در سطح این استان قدیمی خیلی رونق دارد.

در انتهای همایش هم انتخابات شاخه استان همدان انجمن کتابداری و اطلاع رسانی برگزار شد. خوشبختانه مراسم انتخابات به خوبی برگزار شد و افراد خیلی خوبی انتخاب شدند. امیدوارم با همین شور و شوق ادامه بدهند و فعالیتهای خوبی را در سطح استان همدان شاهد باشیم.

روز قبل از همایش برای بازدید از وضعیت کتابخانه و نهاد اطلاع رسانی "مرکز تحقیقات منابع طبیعی و امور دام" استان همدان به این مرکز مراجعه کردم. کتابخانه تخصصی خوبی با نزدیک به ۱۱ هزار جلد کتاب دارند، اما آنها هم به آفت جابه جایی مداوم دچار شده اند. هر چند وقت یکبار کتابخانه باید وسائلش را جمع کرده و به جای دیگری منتقل شود. یاد این ضرب المثل افتادم که "هر دو بار اسباب کشی مساوی است با یک آتش سوزی".

از ایستگاه تحقیقات گردوی کشور در شهرستان تویسرکان هم دیدن کردم. بیش از ۳۰۰ نوع از ارقام مختلف گردوی داخلی و خارجی به صورت کلکسیون در این ایستگاه نگهداری می شود. پژوهشگران این مرکز و دانشجویان باغبانی و کشاورزی کارهای پژوهشی جالبی در این ایستگاه انجمن می دهند. ولی کمی باران و خشکسالی لطمات زیادی به درختهای ایستگاه زده است.

روز چهارشنبه، ۸/۳/۸۷، کارگاه آموزشی "فهرستنویسی منابع اینترنتی" را در رادیو برگزار کردم. شرکت کنندگان کارکنان آرشیو موسیقی رادیو بودند که همه  دارای تحصیلات کتابداری بودند. کارگاه خوبی بود و تعامل خوبی با همکاران آرشیو برقرار شد. خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم. نکته جالب اینکه در صدا و سیما در زمینه کتابداری و اطلاع رسانی چقدر سوژه های بکر و ضروری برای پژوهش و کار کردن وجود دارد. تهیه اصطلاحنامه آرشیو، روشهای فهرستنویسی و رده بندی منابع آرشیوی، ابرداده های منابع آرشیوی و... از جمله زمینه های شدیدا مورد نیاز برای کار هستند. به نظرم رسید که کارگاهی آموزشی در زمینه سازماندهی منابع آرشیوی از طرف کمیته آموزش انجمن برگزار کنیم. اما دوستان اظهار داشتند که یک استاد قدر و قوی که این موضوع را خیلی خوب کار کرده و تسلط داشته باشد را نمی توانند معرفی کنند. این ایراد به سازمان صدا و سیما وارد است که در طول این سالها نتوانسته است زمینه ای ایجاد کند که چنین افرادی تربیت شده و امور جاری و جدید کتابداری و اطلاع رسانی در صدا  و سیما را راهبری کنند. 

نکته جالب این کارگاه این بود که فناوری اطلاعات به طور کلی با ما سر ناسازگاری گذاشت. اول اینکه پورتهای یو.اس.بی. لپ تاپ خودم از کار افتاد. پورت یو.اس.بی. رایانه استاد هم کار نمی کرد. وب سایت شخصی ام که دستنامه قواعد فهرستنویسی و برخی مطالب دیگر بر روی آن قرار داشت هم به سلامتی باز نشد. وب سایت کتابخانه دیجیتالی مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی قم هم که نمونه های فارسی منابع اینترنتی فارسی فهرستنویسی شده را دارد، باز نشد. خلاصه علی رغم بی مددی الکترونیکی  و به مدد راهکارهای جایگزین، خوشبختانه مشکلی در برگزاری کارگاه پیش نیامد.

کرمهای ابریشم مان هم با ما به سفر آمدند. فرزاد دلش نیامد که آنها را تنها بگذارد. همه آنها هم پیله بسته اند و لحظه شماری می کنیم برای بیرون آمدن پروانه های قشنگ از پیله هایشان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:4  توسط محسن حاجي زين العابديني  |