تبليغاتX
دل گفته ها

دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...

این مطلب را در سال 1386 (البته دقیقا نمی دانم چه تاریخی) که کتاب به دستم رسید نوشتم و برای مجله کتاب هفته فرستادم تا منتشر شود. اما مسئولان محترم این مطلب را مناسب چاپ ندانستند. خانم دکتر ایراندخت میرهادی، خواهر سرکار خانم "توران میرهادی" هستند که هر دوی آنها عمرشان را وقف خدمت به مردم کرده اند.

******

به بهانه کتاب

 "زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی"

اگر از قدیمی­ترهای همدان سئوال کنید، حتما نام و خاطره "دکتر ایراندخت میرهادی" را به خاطر دارند. اخیرا کتابی با عنوان "زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی" به کوشش دختر ایشان خانم آذر میرهادی منتشر شده است. به بهانه انتشار این کتاب و توصیه همه دوستان به خواندن آن در اینجا چند کلامی در مورد این انسان ساده ولی عمیق می­نویسم.

از کودکی خاطره­ای را از زبان پدرم می شنیدم که همواره باور کردن آن برایم دشوار بود. اما حقیقت داشت. در سال­های دهه 1340 مادرم به بیماری سختی گرفتار شده بود که هیچ دکتری نتوانسته بود او را شفا دهد. تا اینکه دکتر میرهادی که در آن زمان در همدان مطب داشت را به او معرفی می کنند. ماجرای ویزیت شدن و شفا یافتن مادر توسط این دکتر، بسیار عجیب و شنیدنی است. پدر می گوید ما همه در مطب دکتر میرهادی که هیچ شباهتی به مطب نداشت نشسته بودیم. بیماران زیادی از راههای دور و نزدیک مراجعه کرده بودند. تا اینکه همهمه ای شد و گفتند دکتر آمد. ما هر چه نگاه کردیم از هیبت و علائم معمول دکتر چیزی ندیدیم. ناگهان خانمی را دیدیم با لباسی روستایی که یک چادر رنگی را به دور کمر گره زده بود و لقمه ای نان و پنیر گاز می زد و وارد مطب شد. وقتی نوبت ما برای معاینه رسید دکتر بدون گوشی به صدای قلب گوش می داد و نسخه ای را با مداد (همانگونه که خودش در کتاب خاطراتش اشاره می کند) بر روی تکه ای کاغذ نوشت. وقتی پرسیدیم چه وقت باید برای ویزیت بعدی خدمت برسیم. با لحنی مطمئن گفت مگر می خواهید سر بیاورید و ما منظور او را نفهمیدم. و وقتی گفتیم که چه چیزهایی باید بخورد و چه چیزهایی نباید بخورد، گفت هر زهرماری که دوست دارد بخورد. از اطرافیان که پرسیدیم، گفتند یعنی لازم نیست و با همین نسخه باید خوب شود. و واقعا این گونه هم شد و با همان یک نسخه مادر برای همیشه از آن بیماری رهایی یافت. این خاطره را همچنان باور نمی‌کردم تا اینکه سال گذشته کتاب بسیار عزیزی به قلم خواهر گرامی ایشان یعنی خانم توراندخت میرهادی با عنوان "مادر و خاطره ۵۰ سال زندگی در ایران" منتشر شد. خانم میرهادی که از بزرگان تعلیم و تربیت و از صاحب نامان ادبیات کودکان ایران است و نام او با شورای کتاب کودک عجین است در این کتاب به نکته های تربیتی ارائه شده توسط مادرشان و نقش آن در زندگی آنها اشاره های فراوانی دارد. وقتی این کتاب را خواندم در قسمتهایی از آن به زندگی و سلوک دکتر ایراندخت میرهادی اشاره کرده بود که تازه متوجه شدم و باور کردم کسی با چنین والامقام وجود داشته است. کسی که بدون توجه به ظواهر، کاری را انجام می داده که تمامی دکترهای صاحب نام از انجام آن عاجز بوده اند.

این انسان وارسته که با ظاهری درویشانه و ساده در شهر زندگی می‌کرد دنیایی عجیب و غریب را با خود به همراه داشت. کسی که هنوز هم همه می دانند که نسخه هایش دومی نداشت و با همان یک نسخه شفا می داد. دکتر میرهادی از مادری آلمانی و پدری ایرانی متولد شد. ایشان بعد از اتمام تحصیلات در ایران برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفت و در آنجا گرفتار جنگ جهانی دوم شد. ماجراهای سختی را که توصیف آنها در کتاب آمده از سر گذراند و بالاخره پس از اتمام جنگ به همراه همسرش فردیناند که یک نقاش اتریشی بود به ایران بازگشت و پس از مدتی برای طبابت به همدان رفت. در همدان زندگی کرد و شفابخش بسیاری از مردم شد. طبیعت زیبا و آرام همدان طبع لطیف او را شکوفا کرد و آثار ادبی چندی از او منتشر شد. او همچنین در اجرای تئاتر با اداره فرهنگ و هنر همدان همکاری داشت.

با خواندن این کتاب علاوه بر آشنایی با گوشه ای از زندگی در همدان در گذشته های دور به زندگی از نوع دیگر نیز واقف خواهید شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:36  توسط محسن حاجي زين العابديني  |