<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل گفته ها</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/</link>
<description>حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 11:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خاطره ای که کتاب شد</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;این مطلب را در سال 1386 (البته دقیقا نمی دانم چه تاریخی) که کتاب به دستم رسید نوشتم و برای مجله کتاب هفته فرستادم تا منتشر شود. اما مسئولان محترم این مطلب را مناسب چاپ ندانستند. خانم &lt;A href=&quot;http://www.tebyan-hamedan.ir/hamedan/archives/post_45.php&quot;&gt;دکتر ایراندخت میرهادی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;، خواهر سرکار خانم &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;توران میرهادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; هستند که هر دوی آنها عمرشان را وقف خدمت به مردم کرده اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;******&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;به بهانه کتاب&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot;زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر از قدیمی­ترهای &lt;A href=&quot;http://www.hamedan-ir.com/&quot;&gt;همدان&lt;/A&gt; سئوال کنید، حتما نام و خاطره &quot;دکتر ایراندخت میرهادی&quot; را به خاطر دارند. اخیرا کتابی با عنوان &lt;B&gt;&quot;&lt;A href=&quot;http://www.shahrvandemrouz.com/content/216/default.aspx&quot;&gt;زندگی و خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی&lt;/A&gt;&quot;&lt;/B&gt; به کوشش دختر ایشان خانم آذر میرهادی منتشر شده است. به بهانه انتشار این کتاب و توصیه همه دوستان به خواندن آن در اینجا چند کلامی در مورد این انسان ساده ولی عمیق می­نویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کودکی خاطره­ای را از زبان پدرم می شنیدم که همواره باور کردن آن برایم دشوار بود. اما حقیقت داشت. در سال­های دهه 1340 مادرم به بیماری سختی گرفتار شده بود که هیچ دکتری نتوانسته بود او را شفا دهد. تا اینکه دکتر میرهادی که در آن زمان در همدان مطب داشت را به او معرفی می کنند. ماجرای ویزیت شدن و شفا یافتن مادر توسط این دکتر، بسیار عجیب و شنیدنی است. پدر می گوید ما همه در مطب دکتر میرهادی که هیچ شباهتی به مطب نداشت نشسته بودیم. بیماران زیادی از راههای دور و نزدیک مراجعه کرده بودند. تا اینکه همهمه ای شد و گفتند دکتر آمد. ما هر چه نگاه کردیم از هیبت و علائم معمول دکتر چیزی ندیدیم. ناگهان خانمی را دیدیم با لباسی روستایی که یک چادر رنگی را به دور کمر گره زده بود و لقمه ای نان و پنیر گاز می زد و وارد مطب شد. وقتی نوبت ما برای معاینه رسید دکتر بدون گوشی به صدای قلب گوش می داد و نسخه ای را با مداد (همانگونه که خودش در کتاب خاطراتش اشاره می کند) بر روی تکه ای کاغذ نوشت. وقتی پرسیدیم چه وقت باید برای ویزیت بعدی خدمت برسیم. با لحنی مطمئن گفت مگر می خواهید سر بیاورید و ما منظور او را نفهمیدم. و وقتی گفتیم که چه چیزهایی باید بخورد و چه چیزهایی نباید بخورد، گفت هر زهرماری که دوست دارد بخورد. از اطرافیان که پرسیدیم، گفتند یعنی لازم نیست و با همین نسخه باید خوب شود. و واقعا این گونه هم شد و با همان یک نسخه مادر برای همیشه از آن بیماری رهایی یافت. این خاطره را همچنان باور نمی‌کردم تا اینکه سال گذشته کتاب بسیار عزیزی به قلم خواهر گرامی ایشان یعنی خانم توراندخت میرهادی با عنوان &quot;مادر و خاطره ۵۰ سال زندگی در ایران&quot; منتشر شد. خانم میرهادی که از بزرگان تعلیم و تربیت و از صاحب نامان ادبیات کودکان ایران است و نام او با شورای کتاب کودک عجین است در این کتاب به نکته های تربیتی ارائه شده توسط مادرشان و نقش آن در زندگی آنها اشاره های فراوانی دارد. وقتی این کتاب را خواندم در قسمتهایی از آن به زندگی و سلوک دکتر ایراندخت میرهادی اشاره کرده بود که تازه متوجه شدم و باور کردم کسی با چنین والامقام وجود داشته است. کسی که بدون توجه به ظواهر، کاری را انجام می داده که تمامی دکترهای صاحب نام از انجام آن عاجز بوده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این انسان وارسته که با ظاهری درویشانه و ساده در شهر زندگی می‌کرد دنیایی عجیب و غریب را با خود به همراه داشت. کسی که هنوز هم همه می دانند که نسخه هایش دومی نداشت و با همان یک نسخه شفا می داد. دکتر میرهادی از مادری آلمانی و پدری ایرانی متولد شد. ایشان بعد از اتمام تحصیلات در ایران برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفت و در آنجا گرفتار جنگ جهانی دوم شد. ماجراهای سختی را که توصیف آنها در کتاب آمده از سر گذراند و بالاخره پس از اتمام جنگ به همراه همسرش فردیناند که یک نقاش اتریشی بود به ایران بازگشت و پس از مدتی برای طبابت به همدان رفت. در همدان زندگی کرد و شفابخش بسیاری از مردم شد. طبیعت زیبا و آرام همدان طبع لطیف او را شکوفا کرد و آثار ادبی چندی از او منتشر شد. او همچنین در اجرای تئاتر با اداره فرهنگ و هنر همدان همکاری داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خواندن این کتاب علاوه بر آشنایی با گوشه ای از زندگی در همدان در گذشته های دور به زندگی از نوع دیگر نیز واقف خواهید شد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابگردی</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند شب پیش، بی خوابی به سرم زد و در عالم بی پناهی شبانه به قفسه کتابها پناه بردم و کتابهایی را که خوانده بودم مروری دوباره کردم. بخشها و حرفهایی به نظرم جالب آمد که اینجا درج می کنم. کتاب اول &lt;A href=&quot;http://www.98ia.com/News-file-article-sid-1908-order-0-thold-0.html&quot;&gt;حکایت دولت و فرزانگی&lt;/A&gt; بود که اولین بار سرکار خانم بیتانه در اولین جلسه کلاس درس اهواز معرفی کردند که آن وقت نتوانستم بخوانم و بعدها خواندم و الحق کتاب خوبی بود. هفته پیش هم سرکار خانم پازوکی فایل تمام متن &lt;A href=&quot;http://www.prsir.org/cp.asp?page=uview&amp;mode=art&amp;spage=read&amp;aid=100&quot;&gt;&quot;قورباغه ات را قورت بده&quot;&lt;/A&gt; را فرستادند. که مرور مجدد آن روز و این شب بسیار مفید بود (از این هر دو کتاب دوست و کتاب معرفی کن متشکرم).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*********&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از کتاب &lt;A href=&quot;http://movaffaghiyatha.blogfa.com/post-8.aspx&quot;&gt;&quot;حکایت دولت و فرزانگی&quot;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;جادوی 1: هدف تعیین شده&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مردم به ندرت جرات تقاضا کردن دارند&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;وقتی شاگرد آماده است استاد حاضر می شود&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;بیشتر مردم یا دست کم آدمهای ناموفق نمی دانند که زندگی دقیقا همان چیزی را به ما می دهد که از آن میخواهیم. ص 36&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;اکر به دنبال کسب حداقل باشی، حداقل را به دست می_آوری. ص 36&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;زندگی دقیقا می خواهد بداند شما چه انتظاری از آن دارید. اگر توضیح نخواهی چیزی هم به دست نمی آوری&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;همه چیز در زندگی به نگرش انسان بستگی دارد. هر چه به سرت می آید حاصل افکار توست.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;همه کسانی که موفق شده اند، عمیقا ایمان داشته اند که می توانند موفق شوند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;تا وقتی باور نکنی می توانی آن را به دست آوری همین طور است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;در درون هر یک از ما شهری است، وسعت شهر هر کسی به اندازه ای است که آن را تصور می کند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;بزرگترین مانع موفقیت مانع ذهنی است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;راز هر هدفی آن است که جاه طلبانه و قابل دست یابی باشد.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;هراکلیت: سرشت برابر است با سرنوشت.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;ایمان از راه تکرار کلمات حاصل می شود &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;کلمات پرقدرتند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;روحت را گول بزن و به آن بقبولان که هر چیزی می_خواهی واقعیت دارد&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;متفاوت باش- آنقدر طرح و نقشه بکش تا به طرح واقعی‌ات برسی.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;اگر شادی را از دست بدهی همه چیز را باخته ای.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;آنان که از رویاهایشان دست شسته اند، مردگان متحرک اند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;نابغه بودن یعنی کاری را بکنی که از آن لذت ببری. این نبوغ  حقیقی در زندگی است &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;ضرب المثل: اگر جوانی می دانست؛ اگر پیری می توانست:&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;ضرب المثل: تقدیر همان سرشت است ( سرگذشت، سرشت است)&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;آرام باش و بدان که من پروردگارم (الا بذکر ا... تطمئن القلوب)&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;چنان زندگی کن که انگار فردا خواهی مرد. (گفته حضرت علی) ص. 71&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;تمام مردم موفق به شکلی به شانس اعتقاد دارند&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;هر تجربه دشوار، هر اشتباه، روزی به گلبرگ باشکوهی تبدیل می شود&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;یک مشکل فقط وقتی مشکل است که تو آن را مشکل کنی.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;از آنجا که بعضی ها از دانش موجود در کتابها بهره ای نبرده اند، متاسفانه اشتباهات نیاکان خود را تکرار می کنند&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از کتاب &lt;A href=&quot;http://goldenlinks.parsiblog.com/-505945.htm&quot;&gt;&quot;قورباغه ات را قورت بده&lt;/A&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;کلید دستیابی به موفقیت بزرگ این است که تمام ذهنت را روی مهمترین کار یا هدفی که داری متمرکز کنی، آن را درست انجام دهی و تا آن را به اتمام نرسانده ای دست از کار نکشی&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;کلید موفقیت عمل کردن است&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;هیچ محدودیتی وجود ندارد&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;هر کاری را که تا کنون در مورد آن تنبلی کرده اید پیدا کنید و اولین قدم را بردارید&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;خودتان را تحت فشار بگذارید&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;روش تنبلی سازنده را به کار بگیرید (در مورد کارهای غیرضروری و غیر مهم تنبلی کنید)&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتي دانشجو بودم</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>دل نوشته زير، به قلم يكي از دانشجويان ديروز كتابداري و فارغ التحصيل امروز نوشته شده است. خدا را شكر كه اين وبلاگ مامن و محلي براي دل گفته هاي دوستان و علاقه مندان شده است. اين دل نوشته را با اجازه ايشان در اينجا مي گذارم تا خودتان قضاوت كنيد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;*******&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این متنی بود که برای دوستانی در دانشگاه مشهد نوشتم! اون روزها تازه فارغ التحصیل شده بودم، و فکر می کردم هنوز دانشگاهم! امیدوارم بودم هرچه زودتر کاری پیدا کنم! و اما هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر به نتیجه رسیدم! الان دیگه از پیدا کردن کار ناامید شده ام! این متن رو بارها و بارها خودم خوانده ام! هنوز به کتابداری علاقه مندم و هنوز دلم می خواهد تلاش کنم! اما چگونه؟؟؟!!!!وقتی کاری ندارم، وقتی خانه نشینی اعصابم رو خرد کرده! وقتی هیچ جایی، هیچ کتابخانه عمومی و دانشگاهی آزاد و دولتی و حتی شرکتها! کاری غیر از کتابداری برامون نمی دارند، چون غیر از کامپیوتر چیز دیگه ای بلد نیستیم!این روزها واقعا حالم بده!مطالب وبلاگتون رو خواندم! جالب بودند ولی واقعا دلگیرم کردند! دلم می خواهد کارشناسی ارشد شرکت کنم ولی تا کی...... روزی که به این رشته آمدم همه از بازار کار قوی آن می گفتند ولی امروز....!انگار طی سه سال و نیم اشباع شد این بازار کار....!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرمنده قصدم پر گویی نبود ولی باید با کسی حرف می زدم و دوستانم دیگر از دستم ذله شده بودند! مطالب وبلاگتان مرا به این واداشت که این متن را برای شما بفرستم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصل ماجرا در &lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-72.aspx&quot;&gt;ادامه مطلب&lt;/A&gt; است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاخره نوشتم (3)</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين مطلب بخش سوم و پاياني &lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-68.aspx&quot;&gt;چگونه مي توان يك رمان نوشت&lt;/A&gt; است. بخش دوم: &lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-69.aspx&quot;&gt;همچنان در روياي نوشتن &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;16/5/85&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلم را برداشتم و با شروع هميشگي يكي از قصه هاي قبل از خواب فرزاد شروع كردم. &quot;روزي بود روزگاري بود.در يك جنگل...&quot;. ساعت15/12 دقيقه و بعد از صحبت تلفني مفصل با خانم رهادوست شروع كردم. او گفت كه مطلبم را در خبرنامه انجمن خوانده: &quot;&lt;A href=&quot;http://www.lisiran.blogfa.com/post-1283.aspx&quot;&gt;باز هم اندر حكايت رشته ما&lt;/A&gt;&quot; و خيلي خوب بوده و جالب. و گفت كه فارسي ات خيلي خوب شده. خوب مي نويسي. من هم شير شدم. قلم را برداشتم و نوشتم تا ساعت 25/3 صبح. خودش آمد و من هيچ نقشي در آن نداشتم. بالاخره 9 صفحه شد. خودم خيلي به ذوق آمدم. براي خودم هم جذابيت داشت. خيلي دوستش دارم. فقط بايد هر چه زودتر تايپ و آماده بشه. بعد بفرستم كه چند نفر بخوانند و نظر بدهند. البته يادم باشد ادامه دادن من با خودم است نه با تاييد ديگران.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت 30/3، پنج دقيقه پس از پايان داستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز نمي دانم داستان كوتاه است؟ بلند است؟ براي كودكان است و... فقط احساسم را نوشتم. در داستان لازم نيست كه همه چيز را خودت تجربه كرده باشي يا زندگي كرده باشي. مي تواني هر چيزي را، خاطره اي و هر چيز ديگر را از زندگي ديگران بگيري و آن را بپروراني. مثلا &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7_%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2&quot;&gt;ماركز&lt;/A&gt; بسياري از داستانهايش را بر اساس زندگي شخصي اش وآنچه در اطرافش اتفاق افتاده انتخاب كرده. &lt;A href=&quot;http://www.ketabnews.com/detail-3762-fa-1.html&quot;&gt;هوشنگ مرادي كرماني&lt;/A&gt; نيز از داستانهاي زندگيش مي گفت. &lt;A href=&quot;http://profsite.um.ac.ir/~fattahi/&quot;&gt;دكتر فتاحي&lt;/A&gt; در سمينار شيراز خاطرات كودكي و نوجواني، دعواها و رقابتها با برادرش و... را مي گفت كه چقدر شيرين بوده. و مي گفت كه &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&quot;&gt;مرادي كرماني&lt;/A&gt; مشابه اين اتفاقات زندگي ما را قصه كرده و نوشته، اما قصه زندگي او به زندگي ما نمي رسد. اما من مي گويم، مهم اين است كه همت كرده و اينها را جمع كرده و نوشته است. مگر خانم صنيعي در كتاب سهم من همه اش را از زندگي خودش گفته. حتما زندگي ديگران هم هست كه او بار تخيلي وادبي به آن داده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كامنتي در يك گوشه كاغذ: &quot;واي كه با خودكار نوشتن عجب حالي داره. اصلا كامپيوتر به گردشم نمي رسه&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب‌نویسی و تعالی‌بخشی آن با تاکید بر حوزه کشاورزی</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مطالب مربوط به نوشتن هنوز آماده نیست. راستش چون خودم نمی رسم از فردین، خواهرزاده نوجوان و علاقه مندم، کمک خواسته ام که مطالب را تایپ کند و برایم بفرستند. اما چون هنوز آن را نفرستاده گفتم هم این مطلب را بفرستم که بیات نشود و هم اینکه خوانندگان پر مهر وبلاگ را منتظر نگذارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روزی رئیس &lt;A href=&quot;http://www.areo.ir&quot;&gt;سازمانی که در آن کار می کنم&lt;/A&gt; قرار بود سخنرانی بکند در زمینه کتاب نویسی برای دست اندرکاران چاپ و نشر کتاب در هفته کتاب. به من ماموریت دادند که متن سخنرانی ایشان را بنویسم. متن را نوشتم و ایشان توانستند تنها بخشهایی از آن را ایراد کنند. بعد هم دیدم حیف است این متن بلااستفاده بماند. چون خانم &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdchv-nk.23ni-dftt2.html&quot;&gt;سعدونی&lt;/A&gt; با خبرگزاری کتاب ایران کار می کردند و &lt;A href=&quot;http://ibna.ir/vdccooq0.2bqsx8laa2.html&quot;&gt;مطالبشان در آنجا &lt;/A&gt;منتشر می شد خواهش کردم که این مطلب را هم برای انتشار بفرستند. بعدها از خبرگزاری تماس گرفتند و گفتند که متن خیلی طولانی است و گفتند می شود آن را به صورت مصاحبه یا مقاله تحلیلی منتشر کنند؟ چون سیاست خبرگزاری این است که مطالب خیلی طولانی به عنوان مطالب روز منتشر نشود. بالاخره به صورت مقاله تحلیلی منتشر شد. &lt;A href=&quot;http://ibna.ir/vdcd9z0o.yt0kn6a22y.html&quot;&gt;متن مقاله منتشر شده را &lt;/A&gt;می توانید بر روی &lt;A href=&quot;http://ibna.ir/vdcd9z0o.yt0kn6a22y.html&quot;&gt;خبرگزاری کتاب ایران &lt;/A&gt;ببینید. این متن با متن اصلی کمی تفاوت دارد که متن اصلی را برای علاقه مندان در ادامه مطلب می آورم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 11:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همچنان در روياي نوشتن (2)</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;.... البته براي نوشتن، واقعا خواندن آن هم از نوع خوب و قوي لازم است و خيلي كمك مي كند. باعث مي شود كه شما موقعيتها، آدمها، شخصيتها و... را هزار بار ببيني، مرور كني، تجربه كني و آن وقت شخصيت خودت را بسازي و بنويسي. خيلي دوست دارم بدانم رمان نويسها هر كدام چگونه نوشته اند؟ سوژه هايشان را از كجا آورده اند؟ چگونه آن را پرورده اند و منتشر كرده اند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر بخواهم عملي به اين قضيه نگاه كنم چه بايد بكنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. كتابهايي در مورد رمان و رمان نويسي بخوانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. فيلم انجمن شعراي مرده را دوباره ببينم. (اين فيلم شروعي توفنده براي نوشتن دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. در كلاسهاي رمان نويسي مصطفي مستور، كه خانم مكتبي شركت مي كند شركت كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴. در آخر با جديت تمام و بدون خستگي بنويسم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنويسم و اميدوار باشم كه مي شود. مطمئن هستم كه شدني است. همان نويسنده اي كه هيچ وقت اسمش را نفهميدم، گفته تنها راه نويسنده شدن نوشتن است. هر وقت ديدي نمي تواني بازهم بنويس. هر وقت احساس كردي توان نداري بازهم بنويس. بايد آنقدر بنويسي تا هم ترست بريزد و هم قلمت قلم شود. البته اين كار خيلي خيلي سخت است. يادم مي آيد ابوتراب خسروي، درباره رمان &quot;رود راوي&quot; مي گفت جمعا نزديك به ۵ سال كار برده، ۲ سال تحقيق و بقيه هم نوشتن. يا محمود دولت آبادي در پشت جلد كتاب &quot;سلوك&quot; نوشته: اول چيزهايي را قلمي مي كنم، بي در و پيكر. بعد آنها را مي سابم تا صيقل خورده تحويل دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255)&quot;&gt;...ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 09:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه كسي می تواند یک رمان بنویسد (1)</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پيش درآمد: بعضي وقتها آدم چيزهايي مي نويسد كه بعدها خودش هم تعجب مي كند كه آيا واقعا خودش بوده كه اين را نوشته است. در لابه لاي كاغذهاي قديمي ام نوشته اي را پيدا كردم كه براي خودم هم جالب بود. به نظرم رسيد بد نيست آن را براي شما هم بازگو كنم. تاريخ ۱۵/۵/۱۳۸۵ در اوج گرماي طاقت فرساي اهواز گرفتار بودم. خانواده ام كه شامل همسر و فرزاد منهاي فربُد بود براي تعطيلات تابستان به تهران آمده بودند و من هم طبق معمول كارهاي فراوان و نيمه كاره اي داشتم كه مي بايست انجام مي دادم و در اهواز مانده بودم. حس و حال عجيبي بود. كتاب &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdccooq0.2bqsx8laa2.html&quot;&gt;بار هستي &lt;/A&gt;از ميلان كوندرا دستم بود و در لابه لاي كارها مي خواندم. دوره اي بود كه به شدت مايل به خواندن كتاب بودم. به همين دليل، همسرم خواندن كتابهاي غيردرسي را برايم ممنوع كرده بود و مي بايست به سرعت كارهايم را تمام مي كردم و به آنها مي پيوستم. يكي دو روز كه گذشت، و ديدم اگر اين طور بگذرد تعطيلات تابستان هم تمام مي شود و من همچنان چندين مقاله كلاسي ننوشته خواهم داشت. با خودم عهد كردم كه دور قفسه كتابهاي شيرين و دلچسب و دلخواه را خط بكشم و فقط و فقط تلخي نوشتن مطالب علمي را مزه مزه كنم. آن شب تا نزديكهاي ساعت ۳ صبح مشغول كار بودم. خسته شدم و تصميم گرفتم دوري بزنم. ناخودآگاه به طرف قفسه كتابها كشيده شدم و كتابي را كه مدتي قبل دوستي خوب هديه داده بود برداشتم. كتابي بود با شروعي طوفاني. كتاب &quot;&lt;A href=&quot;http://www.jireyeketab.com/AboutBooks/AboutBooksF/SahmeMan.asp&quot;&gt;سهم من&lt;/A&gt;&quot;. كساني كه اين كتاب را خوانده اند مي دانند كه ۷۰ صفحه اول كتاب به كلي با ۴۵۰ صفحه بعدي متفاوت است. با اين شروع طوفاني شروع كردم و يك هو به خودم آمدم كه صبح است و نزديك به ۱۰۰ صفحه از كتاب را خوانده ام. و تا نزديكهاي ساعت ۱۲ شب همانروز كتاب را تمام كردم. در مورد كتاب قضاوتي نمي كنم اما تم روايي مشخص و تقويمي داشت. چنانكه احساس كردم نويسنده تقويم چند سال را جلويش گذاشته و روز به روز آن را نوشته است. اين كتاب و آن حال و هوا، حس خيلي قوي براي نوشتن در من ايجاد كرد. اين حس را خوشبختانه همان زمان نوشتم. و آنچه در ادامه مي آيد، دست نوشته آن شب است كه بي كم و كاست در اينجا درج خواهد شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خودم فكر مي كنم كه، آدم چطور مي تواند يك رمان بنويسد؟ سوژه هست. زياد هم هست. مگر اين همه كه مي نويسند، شوژه هايشان را از كجا مي آورند. همه هم سوژه دارند، هم سوژه هاي خوب دارند. فقط بايد پيدا كرد و طريقه بيانش را هم يافت. البته سخت است. مي دانم. بيايي و بنشيني تخيل كني و بعد هم به هم ببافي. من كه همه اش دارم اين كار را مي كنم اما هيچ وقت خدا بافته هاي خيالي ام را ننوشته ام. قصه هايي كه براي فرزاد مي گويم، بعضي وقتها از بعضي از آنها خودم هم به وجد مي آيم. به هر حال به قول آن نويسنده بزرگ &quot;وقتي كه نمي تواني بنويسي، بازهم بنويس&quot;...... اين ماجرا ادامه دارد. الان بيشتر از اين را نمي توانم تايپ كنم. اگر دوست داريد ادامه بدهم يك نظر ناقابل بنويسيد و تشويقم كنيد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احتمالا از اينجا مي شود كتاب سهم من را دانلود كرد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aryabooks.com/modules.php?name=Your_Account&quot;&gt;http://www.aryabooks.com/modules.php?name=Your_Account&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مصاحبه با نويسنده كتاب:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zanan.co.ir/literature/000049.html&quot;&gt;http://www.zanan.co.ir/literature/000049.html&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 14:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اردیبهشت</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;اين هم دل گفته اي از زينب خانم رضايي. نمي دانم مي دانسته كه منهم در ارديبهشت حال غريبي مي يابم يا نه؟ ولي اميدوارم خدا اين شوريدگي ارديبهشتي را از ما نگيرد. وقتی اردیبهشت می شود همه اش از اول تا آخرش می روم در خیالم به بچه گی های دور. به تویسرکان قشنگم که این ماه تبدیل به قطعه ای از بهشت می شود. اردیبهشتهای بی خیال کودکی و گلهای رنگارنگ کوچه باغها چه خوش بود. و ما در بی خبری مطلق از این چاقاله به آن سبزی می رسیدیم. و درس خواندنمان چه صفایی داشت. صبح زود می بایست یک بغل گل سرخ از دیواره باغ همسایه بکنم و بر روی بشکه ای که رویش یک پارچه انداخته بودم که یعنی مثلا میز مطالعه بریزم. و تا غروب با بوی خوش آن ها سرمست و خوش بودم. افسوس که دیگر نمی شود به آن حال برگشت. اگر می شد حاضر بودم همه چیزم را بدهم و بازهم در آن حال و فضا باشم. اگر هم اکنون برگردم فیزیکم بر می گردد و آن صفا و سرمستی دیگر نیست.&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;من همیشه شیفته و شیدای اریبهشت بودم &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;از نگاه من اردیبهشت یعنی ماه بهشت&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;اما امروز خاکستری شد .... سوخت و خاکستر شد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; ****&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; بغض من می شکند با اندوه&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;با نسیم خنک ماه بهشت   می رود تا سر کوه&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;شاید آنجا برود پیش خدا&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;و خدا شاید برساند آن را    برساند به شما&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;****&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;چه امید عبثی    چه خیال و هوسی&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;حرف من می ماند در گلویم افسوس&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;می شود غصه و غم     با نگاهم مانوس&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;می کشد عاقبت این بغض مرا   بی فریاد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;و فقط می ماند      نامی از من در باد&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 15:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازهم چرای خواندن</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم رهادوست می گفت که آدم ها دو دسته اند: آنهایی که رمان می خوانند و آنهایی که نمی خوانند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی وقتها این سئوال را از خودم پرسیده ام، به خصوص وقتی که یاد حرف استاد گذشته ام آقای مجذوب صفا می افتم (اگه بتونم این  جمله را تمام کنم، می گویم چه گفت)که آیا خواندن رمان در این شرایط درست است؟ آخر مایی که برای یک لحظه نشستن ناب و بی خیال و خوابی که وقتی بیدار می شوی آفتاب خوب همه جا پهن شده باشد، دائم حسرت به دلیم و اصلا عامل اصلی عقده هایمان را در این یافته ایم، آن وقت رمان هم بخوانیم؟ یادم آمد، آقای امیرعباس مجذوب صفا، استاد ما در دوره کارشناسی در دانشگاه مشهد بود. یک استاد باحال کتابخوان. که یک روز درآمد و گفت که من استادی را دیدم که رمان می خواند. این چه معنی می دهد. در حالی که خودش مدام از کتابهایش که تعداد آنها در آن زمان 12 هزار جلد بود و اینکه دخترهایش و خانمش و خودش و حتی باغبانشان کتاب خوانند، می گفت. خب کمی آدم دچار ضعف اعتماد به نفس مزمن می شود. و مختصری هم عذاب وجدان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتها مکاشفه نهانی با خودم پاسخی برایم یافته که شاید شما را هم به کار آید. آخر می دانید که امسال باید در هر کاری صرفه جویی کنیم حتی در فکر کردن. من این کار را کرده ام و اگر نتیجه اش به کارتان آمد از آن بهره ای چند ببرید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک وقتی در عهد شباب کلاس انگلیزی می رفتیم و یک ضرب المثل از همان ایام در خاطرم مانده که می فرمود: all work no rest, make jak a doll person.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا دقیقا این بود به واژگان یا خیر به خاطر ندارم. اما معنایش مهم بود. که یعنی همش کار کنی و هیچ استراحتی نداشته باشی، خل می شوی. درست مثل من. که مدتی است حافظه ام سخت نحیف و کارهایم به غایت به هم در آمیخته و افکارم هم مختصری مالیخولیایی گشته است. پس چاره چیست؟ چاره بخشی از آن را در رمان ها یافته ام. آخر نمی شود که همه اش از یک طرف نظریه های بنیادی علم اطلاعات بیاغازی و همین طور صاف بروی تا برسی به آخرین یافته های مدرن جناب مایک تلوال و از دهلیز دیگری بروی و برسی به افاضات سراسر جواهرات خواهر باربارا تیلت و برادر مک الراد. بعد هم دوباره از اول دوره کنی و در نیمه های این راه هم کلی از تک مضرابهای جناب جس شرا و باد و مابقی حضرات را در کوله ات بچپانی. که چه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابا این بلانسبت ببی سفیده که روی سمش چندتا لکه سیاه داره و لابه لای اون پشمای خوشگل و سفیده بالای ابروهاش، جدیدا یه چیز سفت و گرد نمایان شده که بهش می گن شاخ، یه وقتایی می یاد یه گوشه ای و بی خیال دنیا لم می ده و شروع می کنه به مرور خاطرات دستگاه گوارشش و با نشخوار آنچه دو ساعت پیش خورده، یه لذت مضاعف از خورده هایش نصیب خودش می کنه. خوب آدمم هر چی باشه، باید یه فرقی با او ببیه داشته باشه. یعنی یه خورده بیشتر از اون دنیا را به چشم بی خیالی ببینه و یه کاری بکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای من که بی خیالی دنیا لابه لای همین ورقهای زرد و سفید کتابهای رمانه. باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین باره در همین وبلاگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-44.aspx&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;چرا رمان می خوانیم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-37.aspx&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;بخوانیم یا بشنویم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-34.aspx&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;باز هم خواندن و خواندن&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موخره: مدتها است که می خواهم بی پیرایه و هر چه می آید خوش آید بنویسم. قبلا هم در این وبلاگ &lt;A href=&quot;http://zabedini.blogfa.com/post-55.aspx&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;نوشته ام&lt;/A&gt; که باید ساده بود و از این حرفها. اما عملی نشده. این نوشته بی قید و بند و هر چه آمده است است. بدون ویرایش و حک و اصلاح. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی روزهای هفته و عید</title>
<link>http://zabedini.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آغاز هفته و روز شنبه برای همه ما  حس خاصی دارد. حسی عمدتا همراه با ناراحتی و دلخوری. این وضعیت در مورد روز بعد از تعطیلات نوروز به مراتب بدتر است. اگر آن روز دقیقا بعد از روز سیزدهم باشد که دیگر واویلا. اینکه چرا روزهای هفته این حس را در ما به وجود می آورند و چرا عصر جمعه دلگیر است و چرا شنبه ها سخت ترین روز زندگی افراد است، نکته ای که هنوز هم که هنوز است، دانشمندان نتوانسته اند پاسخی به آن بدهند. اما یک دلیل آن روشن و مسلم است. آن هم مدرسه. تجربه تلخ هر یک از ما از ورود به مدرسه بعد از تعطیلات، این حس را همچنان در ما زنده نگه داشته و شنبه ها را سیاه سیاه کرده است. حسی که از مشقهای سنگین بچگی و چهره های عبوس معلمین در روزهای بعد از تعطیلات سرچشمه می گیرد. چه می شد اگر جمعه ها، جمعه بود بدون مشق و تکلیف. یک روز آزاد بعد از یک هفته مدرسه رفتن و مشق نوشتن و گیر دادن. وضعیت روزهای هفته را خانم ترقی در کتاب خاطره های پراکنده به این شکل زیبا بیان کرده است:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده‌ی توبا خانم است؛ دراز، لاغر، با چشم های ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است؛ متی، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبزِ روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است و بوی عدس پلوی خوشمزه‌ی حسن آقا (آشپز خانوادگی خانواده ترقی بوده است) را می دهد. پنجشنبه که بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پرجنب و جوش است؛ مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر جمعه و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دِلِی دِلِی غم انگیز آوازی که از رادیو پخش می شود، و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درخت ها و هوا.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خاطره های پراکنده/ گلی ترقی. ص. 60&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zabedini&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>zabedini</dc:creator>
<guid>http://zabedini.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
